اینجا بن بست است! / قسمت اول

اینجا بن بست است! / قسمت اول

نویسنده : AFSOON78

اینجا بن بست است شما...!

نفس نفس می‌زنم.

پریشان حال سر بر می‌گردانم و نگاهی به پشت سر می‌اندازم.

- لعنتی هم چنان در حال آمدن است!

از وقتی که فهمیدم در آستانه‌اش قرار گرفته‌ام در حال دویدن هستم از ترس آن‌که زندانی‌ام کند.

چه زمانی این کابوس لعنتی تمام می‌شود؟ چرا دست از سرم بر نمی‌دارد!

تمام قوایم را در پاهایم جمع می‌کنم و با نیرویی مضاعف به دویدن ادامه می‌دهم و یک نفس جاده بی‌انتهایی که در مسیرم  قرار دارد را می‌پیمایم بی آن‌که لحظه‌ای اندیشه کنم به آن‌که مبادا آخرش بن بست باشد.

برایم عجیب است، این همه آرامشی که در او اینگونه ذخیره شده است، برایم حیرت آور است و این‌که اینگونه آرام و موقر گام بر می‌دارد، انگار نه انگار که در حال تعقیب کردن من فراری است.

از تمامی کوچه و خیابان‌ها گذر می‌کنم. از کوچه‌های تنگ خیال تا خیابان‌های شلوغ و خلوت آسمان. همگی را زیر پا می‌گذارم.

و باز نیم نگاهی به پشت سر.

هم چنان با آرامش قدم می‌زند بی آن‌که هیچ شتابی داشته باشد، گویا که می‌خواهد آرام آرام رخنه کند و با آن لبخندی که بر لب دارد به من نزدیک می‌شود، نزدیک، نزدیک... لبخندی که بیشتر شبیه به پوزخند است، پوزخندی که نشان دهنده این است که...

(ادامه دارد...)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admin
admin
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سلام به کاربر گرامی؛ به نظرم لازم بود شما در نوشته تون قید می کردید که آیا ما با یک داستان بلند طرف هستیم یا یک قطعه ادبی دنباله دار و یا با چیز دیگری شبیه به این :)
AFSOON78
AFSOON78
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
یک داستان کوتاه دوقسمتی.........
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
بهله.... ما منتظر قسمت بعدی میمونیم...قلم شما مستدآم (^_^)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
منتظر قسمت بعد هستم..
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات