موهایش دریا بود...

موهایش دریا بود...

نویسنده : فو فا نو

موهایش پر پشت بود. خیلی خیلی پر پشت. رشدشان هم سریع بود. به همین خاطر بود که برای رشدشان یک مرز نامحسوس گذاشته بود و نمی‌گذاشت از آن حد بلندتر شوند، چون اگر از آن مرز توافقی می‌گذشتند، شروع می‌کردند به سقوط کردن. همیشه وقتی به او می‌گفتند: «حیفه و موهاتو کوتاه نکن.» در جواب می‌گفت: «اگه لااقل پرواز بلد بودن دلم نمی‌سوخت. برای همین حاضرم همه رو یه جا قیچی کنم و بریزم تو دریا که واسه خودشون اونجا رها باشن و شنا کنن ولی نذارم رو زمین یا تو سطل آشغال برن و گم و گور شن.»

اهل تیشان فیشان کردن‌شان هم نبود و می‌گفت: «خوشم نمیاد از این چیزهای شیمیایی به موهام بمالم. اونا باید طبیعی بار بیان و رشد کنن». موهایش حتی اگر بلند هم می‌شدند، خوب حالت نمی‌گرفتند، چون همیشه فقط با دستش آن‌ها را شانه می‌زد. یعنی کلی از وقتش را صرف باز کردن موهایش با انگشت‌هایش از هم می‌شد. اکثرا موهایش در هوا پریشان بودند ولی گاهی وقت‌ها هم می‌بافتشان. همین و بس. یعنی نه رنگ‌شان می‌کرد، نه شینیون و هزار و یک نوع مدل دیگر که مد بود. پس به همین خاطر خیلی هم بلند یا کوتاهی‌شان فرقی نداشت ولی خودش خیلی دوست داشت برای یک دفعه هم که شده موهایش را بلند کند ولی خب تا حالا که قسمت نشده بود.

خلاصه گذشت و گذشت تا متوجه شدند آن یکی قل او سرطان گرفته. از این‌که چه شد و چه کارها کردند نمی‌گویم. فقط از این می‌گویم که از وقتی فهمید خواهرش باید شیمی درمانی کند و موهایش قرار است بریزد، با وجود این‌که وقت کوتاه کردن موهایش رسیده بود آن‌ها را کوتاه نکرد. بلکه گذاشت تا روز به روز بلند و بلندتر بشوند. وقتی به او می‌گفتند: «چه شد که عقیده‌ات عوض شد؟ آن هم دقیقا وقتی که خواهرت در این وضع است؟» او هم در جواب می‌خندید و می‌گفت: «تا دیروز می‌گفتین چرا کوتاه می‌کنی. حالا که دارم بلند می‌کنم می‌گین چرا بلند میکنی؟ نگران خواهرمم نباشید. مطمئنم ناراحت نمیشه.» برای ریزش موهایش هم یک راه حل جدید پیدا کرده بود. موهایش هر کجا که می‌افتادند دانه به دانه با دقت آن‌ها را جمع می‌کرد و می‌ریخت در قلکی که برای این کار خریده بود. خلاصه که این روزها اکثر وقتش صرف مراقبت از موهایش می‌شد تا این‌که بالاخره وقتی دیروز مادرش آمد و گفت که موهای خواهرش کاملا ریخته و دیگر هیچ مویی ندارد، سریع با ماشین و قیچی رفت در حمام. اول قیچی را برداشت و تا جایی که میشد موهایش را که حدود 30 ، 40 سانتی متر بود به دستان تیز قیچی سپرد. بعد از چیدن آن‌ها فقط یکم از موهایش بر روی سرش باقی مانده بود که سیخ سیخ و سر در هوا بودند. آن‌ها را هم با ماشین زد. حتی ابروهایش هم تمام و کمال با ماشین زد. با خودش گفت الان دیگر کاملا شبیه هم شده‌ایم. بعد از تکرار این کلمات لبخندی زد و موهایی که کوتاه کرده بود را برداشت و رفت سراغ قلک‌اش. آن را با همان قیچی که موهایش را با آن از وجودش جدا کرده بود آرام آرام قلک را پاره کرد و بعد از آن موهایی که جمع کرده بود را از داخل آن درآورد. اول رفت چسب آورد و زخم قلک را با چسب پوشاند و دستی هم بر رویش کشید و بعد با دقت مشغول درست کردن یک کلاه گیس با موهای خودش شد. کارش که تمام شد شروع کرد به بافتن موها و گیس‌شان کرد. بعد با نمد کله یک آدمک خندان را درست کرد و چسباند به کشی که به وسیله آن موها را بسته بود. برای موهای آدمک هم از خرده موهای سرش که با ماشین زده بود استفاده کرد. این کارش هم که تمام شد بلند شد و به سوی بیمارستان راه افتاد. وقتی رسید به آن‌جا و رفت داخل اتاق خواهرش را دید که رو به پنجره نشسته و پشتش به اوست. صدایش زد. خواهرش برگشت. باورش نمیشد. خواهرش هم باورش نمی‌شد. هر دو با تعجب به کلاه گیس‌هایی که در دست‌شان بود نگاه می‌کردند. بالاخره به خودشان آمدند و در چشم‌های همدیگر زل زدند و هر دوی‌شان با هم زدند زیر خنده. حالا نخند کی بخند. وقتی یک دل سیر خندیدند بالاخره به خودشان آمدند.

او آرام آرام رفت طرف خواهرش و کلاه گیسی که از موهایش درست کرده و آورده بود را گذاشت بر سر خواهرش. خواهرش هم تصمیم گرفت کلاه گیسی که مادرش خریده را بر سر او بگذارد، پس از او خواست تا خم شود تا او بتواند آن را بر سرش بگذارد. وقتی او خم شد آن یکی خواهر ماجرا، روسری خواهرش را باز کرد و سر بی موی او را بوسید و آن را بغل گرفت و باز هم خندید. آنقدر خندید و خندید تا اشک از چشماش آمد. همینطور که هق هق می‌کرد و نفس نفس می‌زد دهانش را برد دم گوش او و گفت: « مم نو نم. حالا مث لِ بچگی دو باره مث ل ِ هم دی گه شدیم » و کلاه گیسی که دستش بود را گذاشت بر سر او. بعدش هر دوی آن‌ها بر روی تخت، کنار هم نشستند و دست‌های‌شان را دور گردن یکدیگر انداختند و دوباره و دوباره با هم خندیدند. دیگر کسی قادر به تفکیک آن‌ها از هم نبود. چه از دور، چه از نزدیک، فقط یک خنده ی بزرگ بود که دیده می‌شد. آنقدر این خنده بزرگ بود و پر انرژی که بالاخره سلول‌های سرطانی هم دلشان به رحم آمد و نتوانستند به خودشان اجازه بدهند که او را با خودشان ببرند به سرزمین خودشان. پس همگی در یک خودکشی دست جمعی به خاطر نصف نکردن این خنده بزرگ، از داخل بدن دخترک ناپدید شدند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
این داستان واقعی نیس..شاید یه گوشه از دنیا اتفاق افتاده باشه البته..و امیدوارم بیوفته اگرم نیوفتاده :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
دلچسب بود شبیه این اتفاق رو از نوع واقعی قبلا توی همشهری جوان خونده بودم دختری که از بدو تولد تا بیست و چند سالگی موهاش رو نزده بود و در یک آن تصمیم میگیره از انبوه موهاش کلاه گیس درست کنه برای بچه های سرطانی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
چقدر خوب که واقعی دراومد پس این داستان :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
پس واقعیش اتفاق افتاده
neyosha
neyosha
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
داستان قشنگی بود :)))) تشکرات فوفانا(:
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
زیبا بود و عالی ، اینکه آدم از هر نعمتی که داره بهترین استفاده رو بکنه و چه چیزی بهتر از مهربانی ؟ :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
و چه چیزی بهتر از مهربانی؟هیچی :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
راستی اخرش هم خیلی خیلی خوب تموم کردین :) آفرین گل دختر :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
(: ^___^ :) ..این شکلک من خیلی معنی داره ها :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
بله بله خیلی پر معنا :)) تولدت هم مبارک ;)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
ممنوووووووون (: ^___^ :) :دی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
سلام عزیزم :) این به دریا سپردن موها منو یاد به باغچه سپردن سبزه ها انداخت! :) روح شفاف تو توی داستانت موج میزنه. کاملا حسش می کنم و فقط کافیه کمی به سر و روی این داستان دست بکشی و سرشاخه ها رو هرس کنی تا به یه درخت باشکوه تبدیل بشه. مثلا به نظر من اگه پایان بندی داستان رو برای مخاطب اینقدر به وضوح آشکار نمی کردی خیلی خیلی بهتر بود. این پایان بندی عریان، شایسته این داستان نیست. در داستان نویسی باید به یه سری المان ها و الگوها وفادار باشیم. باید به مخاطبمون ترکیب بندی بدیم و تیپ سازی کنیم اون هم به شکلی شکسته و نامتوالی و اصلا لزومی نداره که پایانی راحت الحلقوم رو که شاید حتی برای مخاطب، لقمه ناجوری محسوب بشه، به داستان بدیم. باید برای مخاطبمون حق و حقوقی قائل بشیم و کل محتوای ذهنیمون رو ناگهان و در پاراگراف آخر به خورد مخاطب ندیم! برای داستان نویسی یه سری پیچیده سازی ها در شخصیت پردازی و عنوان و میان بندی و پایان حتما حتما لازمه و البته که در داستان کوتاه با رمان خیلی فرق می کنه اما بازهم در اصل موضوه که همون فنی سازی داستان هست، توفیری نداره! این مهمه که بعضی جمله ها مثل "او آرام آرام رفت طرف خواهرش و کلاه گیسی که از موهایش درست کرده و آورده بود را گذاشت بر سر خواهرش. " بازنگری و بازنویسی بشن تا از این حالت خام دربیان و به مرحله ارسال به چشم مخاطب برسن. بیشتر تلاش کن. حتما موفق میشی. :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
سلاممم ^__^ ..من یاد اون شعر رستاک بودم حین نوشتنش..که موهاش دریا بود دنیامو زیبا کرد فهمید دیوونه ام موهاشو کوتاه کرد..اینم قشنگه ولی :) ..خام بودن جمله ها رو قبول دارم..تازه چندین بار به سرو روش دست کشیدم تا این شده..اگه نسخه اولیه رو میدیدی چی میگفتی؟:دی ..تمرین لازمم برا این موضوع و به شدت قبول دارم..راجع به پایان ولی..قبول دارم که برا مخاطب بزرگسال تو ذوق میزنه..ولی من بیشتر دوس دارم برا بچه ها و نوجوونا بنویسم..یعنی فکر میکنی اگه قرار باشه این تو یه مجله ی نوجوان مثلا چاپ شه بازم این پایان مناسبش نیس؟
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
* موضوع
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
سلام با نوشته های هدی جان موافقم. داستان خیلی خوبی بود فقط باز نویسی های دوباره می خواد، اگر مطلبتون رو تازه نوشتین یه چن روزی بزارید هیجانش از تو ذهنتون فروکش کنه و بعد دوباره بازنویسی کنید اون جوری بهتر می تونید ایرادهای نوشته هاتون رو ببینید. موفق باشید ((: . سال نوتون هم مبارک براتون آرزوی لبخندهای همیشگی رو دارم . تولدتون هم شادباش...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
می دونی مشکل من با کدوم قسمت پایانیه؟ و چرا؟ با این جمله ها " آنقدر این خنده بزرگ بود و پر انرژی که بالاخره سلول‌های سرطانی هم دلشان به رحم آمد و نتوانستند به خودشان اجازه بدهند که او را با خودشان ببرند به سرزمین خودشان. پس همگی در یک خودکشی دست جمعی به خاطر نصف نکردن این خنده بزرگ، از داخل بدن دخترک ناپدید شدند." /// این نتیجه گیری علیرغم تلاش برای کاربرد کلمات خوش آهنگ و زیبا اما حتی برای مخاطب کودک یا نوجوان هم زیادی پررنگ و توی ذوق زننده س! (ببخش که رک صحبت می کنم و مطمئنم که ظرفیتشو داری و می دونی که چون دوست خوب من هستی برات یه سری نکات ظریف از نگاه مخاطب رو میخوام روشن کنم فوفانوجان وگرنه درمواردی که با مخاطبم احساس راحتی و صمیمیت نداشته باشم، زیاد هم به حیطه نقدش وارد نمیشم) یعنی تقریبا میشه گفت این پایان خوش (که احتمالا از سر مهربانی نویسنده برای آسودگی خیال مخاطب جاسازی شده) اما نتونسته به کلیت متن وفادار بمونه و به شدت دچار شعارزدگی کرده متن رو و حالت و فرم سیالش رو با یه سکته ناگهانی دچار ایستایی کرده! متوجهی چی میگم؟ یعنی با کمی بازی بیشتر با کلمات و جمله ها می تونستی همین نتیجه گیریت رو بدون اینکه اینقدر نمایان و جیغ باشه، به مخاطبت ارائه بدی. اما اگه قصدت از این داستان، ورود به فرم افسانه نویسی مثل اون دسته از داستانهاست که آخرش با "کلاغه به خونه ش نرسید" به پایان می رسه، بوده، هم باید در کلیت داستان دست ببری و به همون سمت و سیاق بکشونیش یعنی به سمت و سیاق گذشته! این که ما زمان رو رعایت کنیم در داستانهامون یکی از اصول مهمه! برای باورپذیرتر شدنشه که مهمه چون حتی مخاطب کودک و نوجوانت هم دچار چالش میشه در غیراینصورت و دوگانگی! من خودم یکی از طرفدارای پروپا قرص داستانهای کودک و نوجوانم و خصوصا افسانه ها! اما اون مدل داستانها اگه دقت کنی خیلی خوب و درست به "رویاپردازی" بها دادن و رمز موفق بودنشون هم همینه! راز جاودانگیشون وفاداری به "رویا در زمان مربوط به خودش"ه! مثل داستانهای هانس کریستین آندرسن یا برادران گریم و قصه های خوب برای بچه های خوب! پس تو هم به نظر من بهترین راه برات اینه که همون اول کار خط مشی و مسیرت رو روشن کنی برای خودت تا آغاز و پایان و میانه داستان یکدست دربیاد. :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
نه نه اصلا ..اصلا مشکلی نیست و راحت باش..من همیشه خوشحال میشم از به چالش کشیدن نوشته هام..راستش اصلا اینجوری نیستم که برای خوش امد مخاطب بیام پایان خوش بنویسم ..اتفاقا من از پایانای الکی خوش بدم میاد..اینی که روش تاکید کردی جریان داره که اتفاقا برای همون یه خط اخر هم این همه داستان سرایی کردم..که به هاچ پایین تر گفتم..جریانش اینه که از نظر من این سلول ها بد نستن..جوابی که به هاچ دادم رو لطفا بخون..من تو داستانای دیگمم از همین خط پیروی میکنم..نه برای خوش امد مخاطب برای پایان خوب..فقط به این خاطر که عقیده ام اینه..که اگر یکی طرز نگاهش به زندگی خوب باشه دنیا هم چیزهای خوب بهش میده..حتی اگه اونا از نگاه بقیه بد باشه:دی..نمیتونم متوجه منظورم شدی یا نه..بذار یه مثال بزنم..اگه من این داستان رو جوری می نوتشم که همش پر از اه و ناله بود مطمئن باش اخرشم میزدم میکشتم طرفو چون به نظرم جور درنمیومد این دوتا با هم و منطقم بم میگفت که اگه بیام الان یه پایان خوش بذارم یعنی علاف کردن مخاطب...برا همین هم من از اول سعی کردم نگاه متفاوتی که دارم رو با عقیده ی دخترک راجع به موهاش و خوشحالیش و انرژیش نشون بدم و هیچ اسمی از گریه و زاری و اه و ناله راجع به مریضی نیوردم..که اخرش متوجه ی منظورم بشه مخاطب..اتفاقا زمانش هم دقیقا میخواستم حال باشه..پس گویا موفق نبودم انگار..نه؟ پس باید بیشتر رو این سبکم کار کنم..ممنون از توضیحاتت :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
سلامممم خانوم خسروانی عزیز..از این طرفا؟:دی ..بله موافقم..این به نسبت نوشته های قبلیم زمان بیشتری ازش گذشته بود البته..ولی از این به بعد سعی میکنم بیشتر هم بگذره و تمرین بیشتری هم کنم ..ممنون و ممنووووون و باز هم ممنوووووون (: ^___^ :) ..امیدوارم برای شما هم امسال سال خوبی باشه همراه با لبخندهای همیشگی.البته به نظرم باید غم هم بینش باشه..چون غم هم خوبیای خودشو داره :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
از اون ورا ((: من همیشه مطالب رو می خونم جایی که احساس کنم باید یه چیزی بگم می گم ((: اغلب خواننده خاموشم همه جا امیدوارم روز به روز پیشرفت شما رو ببینم چون پتانسیلش رو داری و ذهنت خلاقه و می تونی کلمات رو کنار هم بچینی. بعلاوه فضا سازی خوب ((: شاد باشی((:
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
منم متوجه پایانت هستم و منظورم این نبود که پایان مناسبی نیست بلکه نوشتم پایان بندی مناسبی نبود! این دوتا خیلی فرق دارن. ببین این عین جمله منه: "یعنی با کمی بازی بیشتر با کلمات و جمله ها می تونستی همین نتیجه گیریت رو بدون اینکه اینقدر نمایان و جیغ باشه، به مخاطبت ارائه بدی. " حالا متوجه شدی فوفانوجان؟ اگه دوباره برگردی و با کمی دقت بیشتر کامنتای منو بخونی بخوبی متوجه میشی که منظور من چی بوده. یه کم حوصله کن دختر خوب :) با دقت بیشتر بخونش.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
متوجه نمیشم منظورت چیه :( ..من فکر کردم منظورت اینه که زیادی مثبت شده این تیکه اش و نباید میگفتم که سلولای سرطانی به این راحتی رفتن و انقدر مهربونن و باید یه جور دیگه نشون میدادم سرطان رفته از وجودش..گفتم جواب هاچ رو بخون برا همین بود..که گفته بودم این رو از قصد نوشتم که نشون بدم سلول های سرطانی بد نیستن ..بد نیستن چون روحیه ی خوب تو رفتنشون تاثیر داره..و دختر ما هم چون روحیه اش خوب شد خوب شد..منظورم این بود..دیدی همه ی داستانا با اه و نفرین به سرطانه؟من قصدم برعکس بود..تمام سعی ام این بود که نشون بدم سلول های سرطانی بد نیستن ..حالا این منظور من از متن حس نشد یا منظورت کلا چیز دیگه ای بود..گیج شدم اصن..اگه منظورت این نیس پس چیه؟هر چی میخونم نمی تونم برداشتی جز این کنم..راهنمایی بنما بالام جان :دی..یا شایدم منظورت همین بود ولی من بد منظورمو رسوندم..هوووم؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
ممنون الهه جان :دی :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
ببین عزیزم شاید ایراد از مدل بیان منه که تو رو گیج کرده و اگه اینطوره عذرمیخوام. الان تمام سعیمو میکنم که صریح تر بهت بگم منظورم چیه. در داستان نویسی، این تصمیم نویسنده س که پایان، آغاز و میانه بندی داستان به چه فرمی و در چه ته مایه ای به مخاطب ارائه بشه. یکی برای داستانش پایان شاد رو می پسنده و یکی پایان غمگین و این حق هر نویسنده س (خب تا اینجا که متوجه شدی منظورم اصلا ورود به موضوعی که توی ذهن تو ساخته و پرداخته شده نبود و ایرادی هم نداشت) اما برای هر داستانی یه سری اصول و قواعد باید تعریف بشه که نویسنده اگه اونا رو رعایت نکنه به کلیت داستانش ضربه وارد میشه و اون موضوع و پردازش های خوبش رو هم زیرسوال می بره. برای داستان تو در پایانش چنین اتفاقی کمابیش افتاد. اگه سه جمله آخر رو کمی دستکاری کنی می تونی بدون اونکه ناگهانی، یه نتیجه پررنگ و لعاب رو به مخاطبت بدی، خیلی نرم و آروم همین پایان خوش رو در جمله بندی بهتر و پخته تر ارائه کنی. یعنی اشکالی که من می بینم در جمله بندی توئه نه در قالبی که برای پایان انتخاب کردی (یعنی یک پایان خوش که میگه سلولهای سرطانی هم می تونن مهربون باشن و صدالبته که خیلیها هم با همین تفکر که تو داری و درست هم هست، تونستن به سرطان غلبه کنن. پس این اصلا و ابدا مشکل داستان نیست) گره فقط توی پردازش جمله های آخره که افتاده. یعنی زیادی مستقیم زدی به هدف! روی جمله هات و پیچششون بیشتر فکر کن و زمان بذار. خیلی زمان بذار برای داستانهات. قلمت پتانسیل و ارزشی بیش از اینا داره که سریع باهاش برخورد کنی. کمی آرامتر بالام جان. کمی صبورانه تر :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
و تولدتم مباااااااااااااارککککککککککک فوفانوی عزیز. با بهترین آرزوها :))) عکس کیکشم واسم یا بکش یا بفرست خواهش! :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
ممنوووووووووووووووون خانوم گل (: ^___^ :) ..کیک نگرفتم و کلا نمیگیریم معمولا..اگه درست یادم باشه دوبار بیشتر کیک نگرفتم تا حالا..حالا چی کار کنم یعنی؟عکس یه کیک فرضی بکشم برات؟:دی
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
از طرف منم تولدت مبارک فوفانوی مهربون :) اینم کیکت که موهاش دریاست :دی البته دریای عسلی! http://fc07.deviantart.net/fs70/i/2013/053/1/2/rapunzel_birthday_cake_by_lenslady-d5vvdmm.jpg
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
هااااااااااچ (: ^___^ :) ..ممنووووووونننن..چقد تولد امسالم کیف داره بهم میده (: ^___^ :) ..خوشم میاد تو همه ی کارات زنبور و عسل هستن :دی ..انصافا که زنبور خیلی موجود جالبی هم هست..از یه طرف نیش میزنه و از یه طرف بهمون عسل میده..یه ضرب المثلی هس میگه نیش عقرب نه از ره کین است..به نظرم اینو باید برا زنبورم به کار ببرن :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
منظورم همون عکسیه که توی تخیلته! اونه که واس من مهمه وگرنه چیزی که زیاده کیک معمولی ^___^ /// وااای هاااچ! چه خوشگله این پری دریایی آشفته مو ^___^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
هوووم..تا حالا بش فکر نکرده بودم...فکر میکنم بش ببینم چی میشه و اگه چیزی به ذهنم اومد میکشم :دی
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
اتفاقا نیش عقرب خیلی هم از بهر کین است! :دی زنبورو اگه اذیت کنی پدرتو در میاره! مراقب خودتون باشینا! :دی ;)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
هاااااچ ؟ o_O ..نترسون منو ..روحیه ی لطیفمو نابود کردی رف که :دی
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
قشنگ نوشته بودی دوستم :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
ممنون دوستم :دی :))
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
http://www.signatureillustration.org/illustration-blog/wp-content/Raquel-Aparicio-Sin-t%C3%ADtulo-1.jpg
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
و باز هم هاااااااچ (: ^___^ :) ..عالی بود (: ^___^ :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
"خودکشی دست جمعی" خیلی بامزه بود! خب اگه برای کودک و نوجوانه به نظرم پایانش مناسبه. میدونی من وقتی هنوز به آخرشم نرسیده بودم حس می کردم مخاطبت کودک و نوجوانه. امیدوارم سال 94 بری و در یک مجله بنویسی. برای بچه ها، همونطور که دوست داری :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
هوووم..به نکته ی خوبی توجه کردی..دوس نداشتم سرطان رو بد جلوه بدم..متوجهش شدی؟که برای همین خودشونو کشتن که اونا بازم شاد باشن؟همه میگن سرطان بده ولی من اینطوری فکر نمیکنم..شنیدی که میگن روحیه خیلی تو سرطان تاثیر داره که؟اگه سرطان بد بود چرا باید وقتی یکی روحیه اش خیلی خوب باشه دمشو بذاره رو کولش و بره؟..چقدر خوبه که متوجه شدی بدون اینکه بگم :) ..همینجوری قبولم نمیکنن..یه دیپلمه ی اس و پاس رو از یه شهرستان کوچولو که هیچ سابقه ای نداره :دی ...تنها جایی که دارم توش داستانامو بذارم جیمه و وبلاگم که وبلاگمم خواننده نداره و جیمم که برای جوانانه..کلا موندم توش که چه کنم :دی ..ولی ممنون..ارزوی قشنگی بود و خوشحالم کرد (: ^___^ :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
چه سلوللای سرطانی مهربونی ^_^ چه تفکر خوبی !! مخصوصا این : ".شنیدی که میگن روحیه خیلی تو سرطان تاثیر داره که؟اگه سرطان بد بود چرا باید وقتی یکی روحیه اش خیلی خوب باشه دمشو بذاره رو کولش و بره؟.." برای یادبان نوشته هات رو بفرست برای کودک و نوجوانه :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
(: ^___^ :) ...راستش یکی از داستانامو فرستادم برای مدیرش چندوقت پیش ولی هنوز که هنوزه خبری نیس از این که تایید شده یا نه چون سرش فعلا شلوغه و معلومم نیس کی بخونتش دیگه و اینجوریست که اندر خم این کوچه مانده ام تنهای تنهااااا...حبیبم :( :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
انقدر بفرست تا اسمت بشه ملکه ذهنشون :))) یه جورایی برو رو مخشون :)))) بهترین کاره :)) نمی دونم تیپ ارسال داستانش چطوریه ، اگه امکانش هست همراه با نوشتت یه عکس قشنگ یا بهتر از اون یه نقاشی مرتبت با داستانت هم بفرست :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
وااای مرتبط منظورمه :|
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
چیزه..بنده خدا مدیرش فقط یه نفره..یه دختر جوون ..الانم تو وبش خوندم حسابی درگیر کارهاشه و نوشتن داستان فکر کنم چون تو یه مسابقه برنده شده بود ..حتی تو مجله هم دیگه کار نمیکنه و احتمالا به خاطر همینه که سرش شلوغ شده..حتی نقاشی که براش فرستاده بودم هم هنوز ندیده ازش که پرسیدم..خوندن داستان که دیگه سخت تر اونه..میترسم برم رو مخش بدتر بگه ایشالا بری دیگه برنگردی:دی..حتی تو وبش که همیشه پست میذاشت هم کم کار شده پس فکر کنم بهتره فعلا دست نگه دارم چون اجبار حس بدی هم به من هم به اون میده...دیگه نمیخوام اجبارش کنم چون تا حالا هم ازش پرسیده بودم راجع به نقاشی و داستانی که براش فرستادم یکی دوبار ..شاید این اتفاق تمرینی شه برام که عجول بودنمو اصلاح کنم :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
فوفانووووی خوب! من دلم روشنه که وارد یک مجله بشی و داستان های قشنگ قشنگ مثل الان بنویسی. و مثلا چند سال دیگه من اسمتو تو مجله های معروف کودک و نوجوان ببینم به همه بگم این فوفانو که میبینین دوست منه! ^_^ از زمین خاکی شروع کرده (خخخ) :دییییی :)
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/٠٤
٣
٠
جیم رو با زمین خاکی یکسان کردین خانم هاچ خخخ
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
و دکتر منتی از پشت صحنه یهو جلوس میکنند..خخخخ..فکر کنم منظورش نوع نوشتار خودم بود که از داغونیت به اینجا رسیده که البته اینجا هم جای خاصی نی :دی ..ممنونم ازت هاچ..از حس های خوبی که میدی..از نور هایی که میپاشی ..انیمیشن Big Hero 6 رو دیدی؟به نظرم تو شبیه بیمکسی..کسی که من خیلی دوست دارم شبیهش شم ولی هنوز راه دارم تا اونجا ولی تو رسیدی..خوش به حالت :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/١٠
٠
٠
الهی شاد باشی همیشه :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
سلام. تولدت مبارک. سال نو هم مبارک. داستان خیلی خوبی بود. ولی آخر داستان قابل حدس زدن بود. چیز جدیدی نداشت و من از تو توقع داشتم یه چیز متفاوت داشته باشی. ولی تبریک میگم که فضاسازیت عالی بود؛ میشد همه چیزو تصور کرد. البته یکمی هم طولانی شده بود. موفق باشی دوستم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
سلاممم سلاممم..ممنووووون (: ^___^ :) ..سال نوی شمام مبارک و امیدوارم سال خوبی داشته باشی :) ..هوووم میدونم میدونم..پاک کردن عرق شرم :دی ..ولی کاریش نمیتونستم بکنم چون برا کودک و نوجوان میخوام بنویسم..البته اگه بگین برا اونا هم بده سعی میکنم اینم اصلاح کنم..خیلی خوبه که میگی فضاسازیم عالی بود چون قبلا خیلی ضعیف بودم تو این مورد..هوووورا :دی :) ..اره طولانی هم قبول دارم ولی بازم فعلا نتونستم کاری برا بهتر کردنش بکنم..ایشالا تمرین بیشتر کمکم میکنه که چجوری داستانو بدون زیاده گویی بهتر پیش ببرم..بازم ممنون :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
حالا که برا کودک و نوجوان نوشتی خیلی هم خوب بود، فقط همون طولانی بودن باعث خسته شدن کودک و نوجوان میشه :دی / آرزوی موفقیت زیاد دارم برات تو سال جدید :)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
پرفکت:))تبلدت مبالک:))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
ممنااااااااان هم رشته ای عزیز (: ^___^ :)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
چه قد قشنگ بود،خوشحالی دو تا خواهر بهم سرایت کرد!!!ممنون....تولدتم مبارک فاطمه جون!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
مگه چیزی بهتر این هم خوبه برای یه نویسنده ؟که مخاطب با خوندن مطلبش حس خوب بهش دست بده؟ ..ممنووووون خانوم گل (: ^___^ :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
مرسي:) داستان خوبي بود فقط اي كاش يه ذره بيشتر هرس ميكردينش!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
در حال تمرینم..منتظر بعدی های بهتر باشید :دی
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
ان شاء الله
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
زیبا بود ..
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
ممنون :)
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
خیلی زیبا بود. واقعا عالی. فقط من وسطش حدس زدم که میخواد کلاه گیس درست کنه. کاش یکم پیچیده ترش میکردین. در کل خیلی خوب بود. راستی تولدتون هم مبارک بهترینها رو براتون آرزو میکنم . سال خوبی داشته باشید
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
در تلاش برای بهتر شدنم ..فعلا وسعم در همین حد بود :دی..ممنووووون (: ^___^ :) ..امیدوارم شما هم سال خوبی داشته باشید :)
neyosha
neyosha
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
تولدت مبارکــــ ^_^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
ممنووووووون تا حالا این همه ادم یک جا تولدمو تبریک نگفته بودن..خخخخخ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٤
٢
٠
اول رفت چسب آورد و زخم قلک را با چسب پوشاند ..این رو شاه جمله این داستان انتخاب میکتم که به تنهایی چندین صنعت ادبی رو بهمراه داشت و بعبارتی کل معنای داستان رو در خودش مستتر کرده بود... لذت بردم خانوم فوفانو.. واقعا سوژه خوبی رو انتخاب کردید و خیلی هم خوب شخصیت پردازی کرده بودید.. کاراکترها بخوبی پخته شده بودند و به بلوغ رسیده بودند بهمین دلیل هم نافذ بودند و باورپذیر. تنها نکته ای که این داستانک داره حذفها به قرینه لفظی و معناییه. یکبار دیگه بازنویسی کنید و افعال رو اصطلاحا دوتا یکی کنید یا از ضمایر استفاده کنید، برخی از جملات به اندازه کافی پخته نبودند و اگر بیشتر فکر کنید حتما جایگزین های بهتری رو خواهید یافت... اشکال دیگه ای نمی بینم و خیلی خیلی خوشحالم که موضوعی به این خوبی رو بدرستی ارائه دادید... بیصبرانه منتظر محصول بعدی قلم شما هستم... با سرعت تحسین برانگیزی رو به جلو حرکت میکنید :-)) (من هنوز مشهد نرسیدم، بهمین دلیل تاخیر داشتم در کامنت.. عذرخواهم)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
و بالاخره اقای شمشیری تشریف اوردند و ما رو از انتظار در اوردند :دی..از قدیم گفتن دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه..عذرخواهی نمیخواد پس :دی ..جدا از شوخی نیاز نیس عذرخواهی کنید واقعا..ادم شرمنده میشه اخه..همین جوریشم لطفتون زیاده..شما هروقت خواستید کامنت بدید یا اصلا ندید..والا :) درسته که ادم همش منتظره ولی خب بازم نگید اینجوری :دی..خب راجع به متن..ممنونم خیلی :) .. شخصیت پردازی رو به خاطر دیدن کارتون های ژاپنی یاد گرفتم..توشون خیلی خوب عادت ها..رفتارها و اخلاق های انسان ها رو نشون میدن..پس انگار درسمو خوب یاد گرفتم خداروشکر..اون موردای بعدی رو در حال تمرینم..ممنون :)..خوبه که اینجور فکر میکنید ولی امیدوارم با سر نخورم زمین یهو به خاطر تعریفای شما دوستای خوب جیمیم..بازم ممنون :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
سلام. تولدتون مبارک. عیدتون هم مبارک. نظرم راجع به داستان رو هم که قبلا توی وبلاگ تون گفتم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
سلام..ممنووووون و بازم ممنوووون و همچنین :) ..بلی بلی..یه تغییراتی هم دادم البته نسبت به اون موقع اینو..ولی بازم مشکل داره پس همون نخونید بهتره :دی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
خوندم این رو هم. ولی همچنان به نظر من اگه تعلیقش رو بیشتر می کردید بهتر می شد. یه چیزی هم که هست اینکه لحن روایی داستان، بیش از اندازه عامیانه است. مثلا این دو جمله :«از این‌که چه شد و چه کارها کردند نمی‌گویم» و « ولی خب تا حالا که قسمت نشده بود.» و یا جملات پایانی داستان :«نتوانستند به خودشان اجازه بدهند که او را با خودشان ببرند به سرزمین خودشان. پس همگی در یک خودکشی دست جمعی به خاطر نصف نکردن این خنده بزرگ، از داخل بدن دخترک ناپدید شدند.» مثلا توی همین آخری : آدما وقتی می میرن به سرزمین سلولهای سرطانی،برده نمی شن. یعنی ترکیب « سرزمین سلولهای سرطانی» خیلی غیرملموسه! و یا «خودکشی دسته جمعی» خود نفسِ «خودکشی» یه کار منفی و مذمت شده است. راحت می تونستید بگید که کوله بارشان را جمع کردند و رفتند و یا اینکه کوچ کردند.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
نظر منم در همین راستای نظر جناب آقای علوی بود فوفانوجان. که ایشون گمونم بهتر و راحت تر توضیحش دادن ولی من خواستم خودت به تخیلت پروبال بدی و جمله هایی که می تونی به جای جمله های آخر جایگزین کنی رو بسازی و ببینی داستانت حالا به چه صورتی درمیاد. :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
خیلی خوب بود.منم قبلن خیلی مینوشتم واس بچه های سرطانی.ی نمونشم واس سایت فرستادم،اولین مطلبمه.خیلی دوسش میدارم.احساس میکنم باس بیشتر ازینا واسشون بنویسم.درضمن تفلدتم موبارک:))کادوتم هروخ شیرینی دادی بت میدم:))
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
از ذهن خلاقتون خوشم میاد. این یک زیبا بود الکی نیست؟ واقعا واقعااا زیبا بود :))
Dr_Maliheh
Dr_Maliheh
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
:) دارم فک می کنم کاش می شد اون قسمتی که سلولهای سرطانی دلشون رحم میاد و دسته جمعی خودکشی می کنند رو، به واقعیت تبدیل کرد... هعی...
Dr_Maliheh
Dr_Maliheh
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
گویا تولدتون هم هست :) تبریک می گم... سالهایی پر از سلامتی و شادی و موفقیت براتون آرزو می کنم :)
zahra_kh
zahra_kh
٩٤/٠١/٠٥
١
٠
خیلی احساسی و قشنگ بود :) موفق باشی فوفانو ^ـ^
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨