قهوه، باران و بابالنگ دراز

قهوه، باران و بابالنگ دراز

نویسنده : Mostafa_h

صندلی چوبی، که نرم‌ترین کوسنم را برای پشتم روی آن گذاشته‌ام، به نرمی مرا عقب و جلو می‌برد. پشت پنجره، رعد و برق و باران در جریانند و روحی دوباره به طبیعت می‌بخشند. در حالی که چشم از کتاب مقابلم برنمی‌دارم، جرعه دیگری از فنجان قهوه داغ می‌نوشم و آن را دوباره روی میز کنار دستم می‌گذارم. آتش در شومینه مقابلم، ترق و تروق لذت بخشی به راه انداخته و به گمانم، این بهترین شرایطی ست که می‌توانستم از خدا بخواهم، حتی اگر شده فقط برای امشب باشد.

نیمه‌های یک شب سرد زمستانی ست. همه به خواب رفته‌اند، جز من. به مادرم گفتم: «خوابم نمی‌آید» و واقعا هم همین طور بود. فردا تعطیل است و می‌توانم با خیال تخت و آسوده از هر کار و زحمتی که دیگران برایم می‌تراشند، به تفریح مورد علاقه‌ام بپردازم.

از همه چیز بهتر و جالب‌تر، این‌که دارم بابالنگ دراز می‌خوانم! من عاشق این کتاب هستم و خالق آن را صادقانه تحسین می‌کنم. این حد از راحتی و صمیمیت توام با عشق و زیبایی را امروزه در کمتر کتابی می‌توان یک جا پیدا کرد.

دلم می‌خواهد یک روز کتابی بنویسم که همه دنیا آن را مشتاقانه بخوانند و لذت ببرند. برای من، هیچ لذتی بالاتر از این نیست که یک نفر به من بگوید: «این، بار سوم یا چهارم است که کتاب‌تان را می‌خوانم» و می‌دانم این یک رویا نیست؛ بلکه حقیقتی ست که در آینده واقع شده است. چه کنم دیگر، این بزرگترین آرزوی دست یافتنی من است!

دوست دارم از پشت همین تریبون، به شما خواننده عزیزی که مشغول قرائت این متن هستی، بگویم که چقدر از وجود تو خوشحالم. و خبر خوش دیگری هم برایت دارم؛ منی که اصلا تا به حال ندیده‌ای و شاید اصلا هیچ یک از نوشته‌هایم را هم قبلا نخوانده‌ی، این چنین به خاطر حضور تو، وجود تو و هستی تو، خوشحالم؛ دیگر چه رسد به کسانی که با تو عقد اخوت بسته یا با تو همخون یا همسایه‌اند.

امیدوارم هرجا که هستی، دوست من، شاد باشی و امیدوار به آینده. و امیدوارم بدانی که امتحان فردا یا تحویل کار آخر هفته یا ارائه پروژه در آخر ماه، همه این‌ها می‌گذرند. و در آخر، این تویی که می‌مانی و از حالا باید انتخاب کنی که انحنای دو گوشه لبانت، به کدام سو باشد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
من نتونستم بین دو پاراگراف آخر و بقیه ی متن ارتباطی برقرار کنم! :دی :-؟؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
خودم حس خوبی داشتم، خواستم به مخاطب هم بدم؛ که گویا ناموفق عمل کردم! :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
موافقم یهو مودتون عوض شد کلا. من شروع رو تا اواسط بیشتر دوست داشتم.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
:( + :) !
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
آخرش شدیدا غافلگیر شدم !! انتظار چنین پایانی در اواسط متن نبود ! یه جور ذوق زدگی شدید نویسنده از یک حس خاص رو نشون می داد !
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
خیلی تابلو بود؟ شرمنده تونم دیگه، اون موقع جدی حس خوبی در اتمسفر اطرافم بود، می خواستم یه جوری این حس رو مکتوب کنم یادم بمونه. مرسی :))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
ولی خدایی حس خوبه رو که به من دادی .... :)) .... راستی منم از خوندن نوشته های شما خوشحالم ..... حالا دیگه از ذوق میترکی احتمالا
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
ضمن خرسندی واسه ی حس خوبی که احیانا بهتون منتقل شده جناب بزرگواری، بله، خوشحالم از این قضیه + لبخند :))
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
جالبه.حسی که ازخوندن چند باره ی یک کتاب،دیدن یک فیلم میشه تجربه کرد غیر قابل وصفه. من این حس رو به رمان جین ایر اثر شارلوت برونته دارم. با خوندن سطر آخر لبخند زدم و امیدوارم همواره شاد باشید و موفق :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
خوشحالم. البته این لیست کتابایی که باهاشون این قده خوشحال میشم، یه مقدار بیشتر از همین یکیه. شما هم موید باشین :))
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
خیلی حس خوبی تو نوشتتون بود...به نوعی میشه گفت عالی بود...مرسی امیدوارم بازم نوشته های خوبتونو ببینم:)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
نظر لطفتونه، خانوم خادمی. واقعن خوشحالم که تونستم لبخند رو به چهره ی چند نفر از دوستان جیمی بنشونم. ایشالا همیشه خرسند و موید باشین :))
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٣/٠٣
٥
٠
نویسنده ی عزیز ! من نوشته ی شما رو سه بار خوندم.. یعنی اون آینده ای که میخواستی رو برات "الان " کردم :).. و جالبه بدونی که دفعه ی سوم اشک ریختم! .. چون امروز در حالی از یک تا ده ده تا حالم خوب نبود، داشتم به این فکر میکردم که کسی نیست تو دنیا که از حضور من خوشحال باشه و "شما" الان گفتی از حضور من خوشحالی :) مرسی بابت حسسه خوبی که به من دادی.. میرم که برای بار چهارم نوشته ت رو بخونم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٣/٠٣
٤
٠
همین ینی رسالتتونو انجام دادین :) منم حس خوب رو گرفتم، قلمتون مستدام، چن وقته نتونستم درست حسابی متناتونو بخونم، ولی اینو بالاخره خوندم و واقعا حس خوب داشت برا منم، جوری که منم دو بارشو مطمئنم خوندم حالا اگه بیشتر شده باشه رو نمیدونم :))) ممنون، چیزی که جالبه برا من اینه که هر دفعه تو یه فازی مینویسین :دی مثه آقای شمشیری، تنوع مطلباتون زیاد و خوبه، ممنون و موفق باشید :) راستی به این متنتون نمره ندادین! چون دلی بود نمره ندادین؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٣
٠
مطمئن باشین فقط من نیستم که از حضور شما خوشحالم، فاطمه خانوم. اگه بقیه در فرستادن موج مثبت ناتوان هستن، خودتون برای خودتون تولیدش کنین. ایشالا که اگه باز هم سری به این مطلب زدین، این بار با لبخند اون رو به اتمام برسونین. :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٣
٠
راستی، این که آینده رو هم برای من "الآن" کردین، حقیقتا مصداق واقعی خوشبختی برای من نویسنده بود. امیدوارم شما رو هم همیشه شاد ببینیم! :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٤
٠
قلم شما هم مستدام، خانوم فوفانو! گفتم شاید یه مقدار تنوع بد نباشه دیگه، امیدوارم که بد نباشه یعنی!... ضمن اینکه نه؛ نمره هم میدیم! از نظر این که حس خوبی بخواد بهم بده که نه از ده میدم، ولی چون باید از ابعاد فنی بهش نگاه بکنیم، گمونم هفت از ده براش خوب باشه! مرسی از حضور شما :))
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٣/٠٤
٣
٠
میبینم که سیستم چند از ده من داره فرا گیر میشه :)).. در مورد اطرافیانمم.. زیاد بهم میگن .. ولی به نظر دلی نیست :/ چون اگه من نباشم یکی دیگه میاد جایه منو واسشون پر میکنه و خیلی زود نبود منو از یاد میبرن .. واسه همینه که میگم کسی واقعا از حضورم مستفیذ نیست :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٤
٣
٠
:)) دلیه، فاطمه خانوم، دلیه! :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
خیلـــــــــــــی هم خوب.....به همچنین... ماهم آرزو میکنیم هرجا هستین سالم وسلامتو خوشحآل باشین....قلمتان مستدآم (^_^)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
قلم شما هم ایضا! :))
raha_s
raha_s
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
جمله آخر رو خیلی دوست داشتم .... عـــــــالی بود ... مرسی :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
خواهش دارم، و خوشحالم از اینکه احیانا این نوشته حس خوبی رو بهتون منتقل کرد. من هم از شما مرسی :))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
چقدر خوبه كه دست يافتنيه براتون آرزوتون :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
به به، همنام عزیز! مال شما هم دست یافتنیه، سید جان، یعنی مال همه همین طوره! ( بیاین بحث راجع به انواع آرزوها رو به یه مطلب جداگانه موکول کنیم ) فقط جدای از موعظه، همه مون خدائیش باید یه مقداری تلاش هم بکنیم دیگه... شاد باشین :))
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
الان که انحنای دو گوشه ی لب ما :) هست :دی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
ایشالا همونجوری بمونه! :))
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
چه ابراز لطیف و صادقانه ای :) ایشاالله به ارزتون برسید اقا مصطفی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
مرسی، شما هم همین طور خانوم سلطانی :))
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
اون پاراگراف اول نوشتتون بود؟! خیلییییی خوووووووب بود جوش :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
چه شده؟ ( لحن بچه ی فامیل دور ) :))
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
امیدوارم به آرزوتون که «حقیقت هم هست» به همین زودی زود دست پیدا کنید :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
مرسی، منم برای شما همین آرزو! :))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠