نمی‌دانم می‌داند که غم را از نگاهش می‌خوانم یا نه. ولی حقیقت این است که او خاله من است؛ کوچک‌ترین خاله‌ام که فقط شش سال با من تفاوت سنّی دارد. پس طبیعی ست که مثل خواهر خود، او را بشناسم. در حال روبوسی، به من می‌گوید: «چقدر عوض شدی.»

و گرچه حرفش را سرسری و با عجله به زبان می‌آورد، اما عین حقیقت است. آخرین بار، شش ماه پیش که از تهران برگشته بود، او را دیدم و از آن موقع تا به حال، خیلی چیزها در من تغییر کرده است. می‌گویم: «چرا این قدر دیر به دیر میایید؟» و جوابم، یک لبخند پلاستیکی دیگر است.

خاله زهرا، دو سال است که ازدواج کرده و برای همراهی همسر، به تهران مهاجرت کرده است. راجع به کار همسرش، تا حد «مهندسی»اش را بیشتر نمی‌دانم. ما که همیشه او را «آقای مهندس» خطاب می‌کنیم.

همین چند شب پیش، از جلوی در اتاق مادر و پدرم رد می‌شدم که ناخواسته، صدای مادرم را که با تلفنش حرف می‌زد، شنیدم که از روی طرز حرف زدنش فهمیدم مصاحبش خاله زهراست. یکی، دو بار که مادرم جمله «گریه نکن» را تکرار کرد، لب‌هایم را بر هم فشردم و از آن‌جا رفتم.

به آقای مهندس شکّی ندارم. او مرد بسیار خوب و با شخصیتی ست و از آن گذشته، مثل خانواده‌ی ما از اولاد پیامبر است.

یادداشتم را همین جا به پایان می‌رسانم، فکر می‌کنم همین حد کافی باشد.

درخواستم از تو، این است عمو نوروز! که در سال جدید، مشکل بزرگی را که باعث ناراحتی خاله زهرا شده است، برطرف نمایی...

(بیست و نهم اسفند)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
خیلی شخصی بود؛ خیلی و به نظرم برای سایت مناسب نیست. گرچه ما سعی داریم تقریبا همه نوشته های رو منتشر کنیم ولی خوب اینطور چیزها رو بهتره برای سایت دوباره بازنویسی کنید و یک پایان بندی بهتر بهش بدید.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
آره، منم موافقم که نباید چیزای خیلی شخصی رو فرستاد روی سایت. ولی این یکی حقیقی کامل نبود، سی، چهل درصدش رو از خانواده و بقیه شو از برخورد با انواع اجتماعات ( دوستان و مردم ) برداشت کردم و پردازشش ذهنی و تخیلی بود، جناب نادری. ضمن اینکه اگه تو کامنتتون دارین میگین پایانبندی این متن هم خوب نبود، به شدت موافقم. عجله ای شد، حق با شماست :) + لبخند!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
جالب بود
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
خدائیش؟ خودم که به این یکی از ده، چهار میدم. به هرصورت، نظر لطفتونه. :))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
انفاقا من یه خاله زهرایی دارم که خاله بزرگم هستن و یه اختلاف سنی حدود سی سال با هم داریم ولی به شدت از لحاظ خلق و خو جوون هستن و بسیار دوست داشتنی نوشته شما منو یاد ایشون انداخت:) انشالله مشکل خاله زهرای شما هم برطرف بشه ^_^
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
اون ^_^ آخر کامنتتون رو نماد شوخی قلمداد می کنم؛ چون بنده چنین خاله ای ندارم! ولی قدرت " خود را جای دیگران پنداشتن " در من، بدک نیست. فقط ای کاش یه مقدار این متن رو دستکاریش می کردم، خیلی ضایع تر از اونی که انتظارشو داشتم از آب دراومده... ولی به هر حال، کار از کار گذاشته... شاعر می فرماید: تو به فرداها، به روشنی بیندیش! لذا ما هم روی شاعر رو زمین نمیندازیم. مرسی واسه کامنتون، خانوم فنایی.
Samira
Samira
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
بر خلاف آقای نادری فکر میکنم که اصلا شخصی نبود ، خوب بود که ؟
س.احمدی
س.احمدی
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
اینطور فکر می کنین؟ به نظر من دوز شخصی بودنش به نسبت بالا بود، ولی نه در حدی که آقای نادری فرمودن.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
مرسی سمیرا خانوم. نظر لطفتونه. جناب احمدی، حق هم از نظر من با جنابعالی می باشد. برای n مین بار ( ! )، واسه ی دستکاری نکردن این متن، پوزش می طلبم! + لبخند
Samira
Samira
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
آخه آقای مصطفی گفتن متن واقعی نیست پس چه ایرادی داره تو متن تخیلی این چیزا گفته بشه ؟؟؟ البته فکر میکنم خانم احمدی هستن :) بازم حالت شخصی بودن بخوایم بهش بدیم به اندازه ای نیست که آقا ی نادری گفتن و حرف خانم احمدی منطقی تره :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
نظر همه محترمه :)) راستی سمیرا خانوم، اسم ایشون سعید هستش. جاهای دیگه با نام کاملشونم کامنت گذاشتن. :))
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
خخ واقعا ؟ پس من عذر میخوام :)
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
از 10 ؛ هفت میدم . یه جورایی مبهم بود واسم !
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
بازم خیلی خوب نمره دادین، آقا مجتبی! مثبت گرا هستین آیا؟ + :))
راتا
راتا
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
من اصن نظری ندارم کلا:-)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
ارزششو نداشت یا ممتنع هستین یا ... ؟ + :))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
این مدل عکس یک وری تکیه دادن به دیوار مد شده؟ :)))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
منظورتون با آقا مجتبی ست؟ گویا همین طور می باشد. + ما هم :)))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
الآن که دوباره نگاه کردم، دیدم آقای بزرگواری هم مشمول کامنت شما میشن :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
:)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨