به سوی جنایت

به سوی جنایت

نویسنده : Mostafa_h

به عنوان یک خبرنگار، این وحشتناک‌ترین موردی بود که برای گرفتن مصاحبه می‌رفتم. منی که آن همه در زلزله‌ها و بهمن‌ها و مناطق جنگی، تاکنون حتی لرزش دست هم نگرفته بودم، اکنون هیچ نمی‌توانستم جلوی تعرق شدیدم را بگیرم. نفس‌هایم سنگین شده بود و هر گام را با زحمت بیشتری برمی‌داشتم.

راهرویی به طول زندگی، و سر تا پا خاکستری. خودم هم نمی‌دانم چرا این یکی را قبول کرده بودم. به خوبی آن جلسه تقسیم کار را به خاطر می‌آورم. مدیر ماهنامه، تقریبا داشت به گریه می‌افتاد تا یک نفر این مورد را قبول کند.

صدایی درون ذهنم می‌پیچید: «من حاضرم».

آشناترین صدا؛ صدای خودم. سرها به سوی من برمی‌گردند...

*

بیش از این توضیح نمی‌دهم. گرچه قلمم از آنچه روی کاغذ می‌آورد وحشت دارد، مجبورم...

روانشناسم به من گفته است که با نوشتن احساساتم در آن لحظه، می‌توانم کمی از شوک درآیم. من، دارم به دیدار مردی می روم که یک قاتل زنجیره‌ای ست. ولی نه یک قاتل زنجیره‌ای معمولی. این یکی با بقیه یک فرق بزرگ دارد: «میم.صاد»، قاتل هفت دختربچه یک ساله و کمتر از یک ساله است.

*

از مکالماتم با او چیزی نخواهم نوشت. یک بار برای ماهنامه نوشته‌ام؛ برای هفتاد پشتم بس است. دلم می‌خواهد از افکار آن لحظه‌ام بگویم.

در ابتدا که سربازی لاغر اندام و خسته، درِ ابتدای راهرو را برایم باز می‌کرد، ذهنم از هرگونه اندیشه عاری بود و فقط صدای دنگ و دونگ قفل زنگ زده زندان، در سرم می‌پیچید. اما کم کم، تصورات وحشتناکی در ذهنم شکل گرفتند که کمترین آن‌ها، تصویر نوزادی کوچک در قنداق بود که صورتش حسابی کبود شده و معلوم بود که از خفگی مرده است.

بهترین سوال: «چرا؟» سوال بعدی: «چطور دلش آمده؟» و جواب هر دو، یکی است: «جنون».

پرونده‌اش می‌گوید مشکل روانی داشته، فرزند طلاق بوده، برای فروش مواد مخدر دو، سه باری به زندان افتاده و ...

اما من واقعا نمی‌توانم این حقیقت را هضم کنم. جدا نمی‌توانم.

به نظرم می‌آید اگر فقط یک ذره عشق، نه! یک مولکول، یک اتم عشق، هنوز هم در وجود آدم باقی مانده باشد؛ دست به چنین جنایتی نمی‌زند. و مگر می‌شود که یک انسان، هر چند با گذشته‌ای تلخ و تاریک، چنین از عنصر عشق، تهی باشد؟

سردم می‌شود... یک سرمای غیر قابل وصف... و این سرما، تا مغز استخوانم نفوذ می‌کند.

*

هنگامی که در دفتر ماهنامه، رئیسم از من می‌پرسد: «خوب چی شد؟ چه جور آدمی بود؟» فقط خیره به او می‌نگرم: یک نگاه مشتاق، در برابر یک نگاه وحشت زده.

در ذهن خود، تنها جواب این سوال را بیان می‌کنم: «من آن‌جا آدمی ندیدم... »

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
این روزها به دست اینچنین آدمهایی اسلحه دادند تا در عراق و افغانستان و یمن بجنگند .... عمق فاجعه خیلی زیاده
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
:(
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
راستی یادم رفت بگم ... ممنون از این متن خواندنی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
قربان شما:)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
خیلی متثر شدم از نوشتتون....خیلی تاثیر گذار و زیبا بود ممنون.....منم با نظر آقای بزرگواری موافقم امثال همین آدم ها امروز عربستان و داعش و آمریکا رو تشکیل دادند
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
سیاست های غلط! + متشکر، نظر لطف شماست خانوم خادمی!
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
خیلی متن خوبی بود...ترس و وحشت اون خبرنگار رو به خوبی منتقل میکرد و از همه بهتر پایان فوق العادش بود....واقعا خسته نباشی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
نظر لفتونه، جناب کلد:)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
جالب بوددددددددددددددددددددد
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
لبخند:)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
نظر لطفتونه:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
به این میگن یه متن چفت و بست دارِ خوب با پایانی خوب. مرسی آقا مصطفی نازنین. خوشم اومد حسابی. :-)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
مرسی تعریف! + لبخند:)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات