آغاز روزی متفاوت

آغاز روزی متفاوت

نویسنده : translator

صدای پا نه؛ صدای زمزمه بهار می‌آید. در گوش این شهر م‌یپیچد هوایش؛ به مشام می‌رسد بویش؛ کافی ست نیمه شب، نفسی عمیق بکشی تا تازه شود وجودت از خنکای هوایش.

دقت کن؛ این چه صدایی ست؟ آری، انگار باران بر شیشه اتاقت می‌زند و تو خشنود می‌شوی از ریتم زیبای آن. این چه نوای دلنشینی است که تکراری نمی‌شود برایت؛ دلت می‌خواهد تا سپیده صبح گوش جان بسپاری به صدایش و در طلوع آفتاب سرد و خاموشش؛ با آرامشی که از شب در خود نهفته‌ای روزی متفاوت را آغاز کنی...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٠٢
١
٠
اتفاقا الان ابرهای تیره اومدن توی آسمون جاگیر شدن. امیدوارم بباره... فقط بباره
translator
translator
٩٤/٠١/٠٢
٠
٠
بارانم ارزوست :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٢
١
١
خیلی قشنگ و زلال نوشتید ... فقط کاش صفت «سرد و خاموش» رو برای طلوع آفتاب بکار نمی بردید.. از لحاظِ ادبی مشکلی نیست؛ محتوای معناییش کمی ناهمگون بنظر میرسه..، البته که به اتدازه کافی زیبا و روان نوشتین که درک کنم و خوشایندم باشه... مرسی :-))
translator
translator
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
ممنون. سرد و خاموش رو برای خورشید از دستی برای زیباتر شدن متن نوشتم که یک تناقضی داشته باشه. مرسی
s_watson
s_watson
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
با خوندن نوشته تون یاد اهنگ بهار بهار زنده یاد ناصر عبداللهی افتادم
translator
translator
٩٤/٠١/٠٦
٠
٠
نشنیدم :) ممنون از نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣