آنچه سقوط می‌شماردم

آنچه سقوط می‌شماردم

نویسنده : Mostafa_h

جیغ‌هایی درون تاریکی محض. این، بار هفتم یا هشتم است که می‌شنوم‌شان. همه موهای تنم سیخ شده‌اند و از سر و رویم، عرق می‌چکد. بعد از یک سکوت یک دقیقه‌ای، با حالتی عصبی، نفس حبس شده‌ام را بیرون می‌دهم و با پشت دست، عرق پیشانی‌ام را پاک می‌کنم.

گیج و منگم. ذهنم نمی‌تواند این فضا را درک کند. تاریکی مطلق و نبود حتی یک شئ ساده در آن اطراف، با مغزم جور درنمی‌آید. چه رسد به این‌که وقتی نشستم تا با دست‌هایم زمین را لمس کنم، هیچ چیز نبود. پس... احتمالا یعنی داشتم سقوط می‌کردم. ولی چرا هیچ نیرویی را بر خود احساس نمی‌کردم؟

صبر کن ببینم! آن قانون نیوتن چه بود؟ همه اجسام بر یکدیگر نیرو وارد می‌کنند؟ پس باید اجسامی هم در این‌جا وجود داشته باشند، وگرنه که من متلاشی می‌شدم، نه؟ این چرت و پرت‌ها را همین یکی، دو سال پیش در فیزیک خوانده بودیم... پس چرا...

*

ثانیه‌ها... دقیقه‌ها... ساعت‌ها... روزها... هفته‌ها... ماه‌ها و قرن‌ها...

همه می‌گذرند و من، هم چنان به درون چاهی به سوی بی‌نهایت، در حال سقوط هستم. دیگر حتی قادر به شناخت هویت خودم هم نیستم. در آن وضعیت معلق در هوا هم می‌توانم دست و پایم را حس کنم که به شدت می‌لرزند.

*

بالاخره از جایی در بالای سرم، نوری سفید و خیره کننده همه جا را روشن می‌کند و من هستی را، بود و نبود را، پس و پشت پرده را، یک نظر بسیار کوتاه می‌بینم. اما بلافاصله، گویی دو دست نامرئی و نیرومند، زیر بغل‌هایم را می‌گیرند و مرا به درون نور می‌برند.

از شدت نور، چشم‌هایم را بسته‌ام اما بعد از مدتی، صدایی که لرزه به تمام اندامم می‌اندازد، فرمان می‌دهد: «چشم‌هایت را باز کن!» و با گشودن چشم‌ها، زیباترین منظره گیتی را در مقابل خود می بینم.

*

الآن به زمان این‌جا، یک هفته است که در یک کاخ مجلل و باشکوه، مستقر شده‌ام. وقتی به یاد آن سقوط افتادم، لبخندی بر لبم نشست. من داشتم برعکس سقوط می‌کردم!

*

امروز، فقط یک بار و آن هم در کسری از ثانیه، به یاد جیغ‌های ابتدای سقوطم افتادم، اما...

اما جرات نکردم درباره آن‌ها، چیزی از کسی بپرسم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
PESTEH
PESTEH
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
داستان خیلی جذابی بود. فضاسازی و تعلیق فوق العاده. فقط ...... آخرش چی شد ؟
PESTEH
PESTEH
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
الان که روش فکر کردم خودم متوجه شدم.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
نظر لطفتونه، آقا سید.
sorme
sorme
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
قشنگ بود، ممنونم
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
خواهش می شود + لبخند
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
خب بالاخره شماالان کجاییدددددددددددددددد؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
فعلا که در خدمت شما، پشت مانیتور!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
ایده جالبی بود آقا مصطفی نازنین. البته یه بازنویسی لازم داره تا کمی توی برخی پاراگراف ها(مثل سوم) تجدید نظر کنید. فضاسازی های شما خوب بودند اما اگر دقت کنید میبینید که برخی از جملات رو میتونید حذف کنید بدون اینکه آسیبی برسه. در حقیقت تاکیدهای بیدلیل هستند. این فرمی که شما انتخاب کردید لازمه اش "کم گویی" هستش تا عنصر غافلگیری به جا و به موقع بشینه روی مطلب. وقتی اضافه گویی میکنیم ناخواسته به خواننده قرصت میدیم که دستِ ما رو بخونه و حدس بزنه... مشتاقم بقیه دست نوشته های شما رو بخونم دوستِ خوبِ دوست داشتنی و تازه واردِ من. :-))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
آره، اتفاقا خودمم بعد اینکه فرستادمش، به همین نتیجه ای که میگین رسیدم. بهتر خواهم نگاشت، ایشالا! مرسی واسه کامنت نقادانه تون :)))
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
:) یه داستانایی بود تو مجله ها ؟؟ " آنهایی که مردند و زنده شدند" ؟! یاد اونا افتادم.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
من که تا حالا نشنیده بودم، ولی ممکنه شبیه اونام بوده باشه! + لبخند
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات