خرگوش و عقاب / داستان کوتاه

خرگوش و عقاب / داستان کوتاه

نویسنده : Mostafa_h

روزی، عقاب باشکوه و جوانی که خود را فرمانروای آسمان می‌دانست، موفق شد خرگوش پیری را شکار کند. خرگوش بیچاره که شب قبل دچار شکستگی پا شده بود، از همان ابتدا فهمید که هیچ بختی برای فرار از چنگال‌های تیز عقاب ندارد؛ بنابراین بدون هیچ مقاومتی، خود را به فرمانروای حقیقی آسمان‌ها سپرد و منتظر ماند تا ببیند چه پیش خواهد آمد.

عقاب جوان، او را به بالاترین نقطه آن حوالی، تقریبا نزدیک به قله یک کوه مرتفع برد و خرگوش را به داخل آشیانه خود پرتاب کرد. سپس بال‌های خود را بست و به نرمی فرود آمد. عقاب جوان، در حالی که به طور تهدید آمیزی چنگال‌هایش را باز و بسته می‌کرد، گفت:

- بسیارخوب، ای خرگوش پیر! باید اعتراف کنم به خاطر شکار کردن تو، از خود خجالت می‌کشم. شکار کردن یک خرگوش پیر و افلیج در رسم جوانمردان نیست و ما عقاب‌ها، عنوان جوانمردترین پرندگان را یدک می‌کشیم. پس خبر خوبی برایت دارم و آن، این‌که به هیچ وجه قصد کشتن تو را ندارم.

خرگوش پیر که خودش را گلوله کرده بود، با متانت پرسید:

- پس برای چه مرا به اینجا آورده‌ای، ای عقاب شکوهمند؟

عقاب، متفکرانه به خرگوش نگریست و گفت:

- می خواهم از تو، جای خرگوش‌های دیگر را بپرسم. اگر بتوانی چهار خرگوش به من نشان بدهی، آن وقت من هم تو را رها خواهم کرد.

خرگوش گفت:

- چگونه از من می‌خواهی تن به معامله‌ای دهم که از بنیان نادرست و ناعادلانه است؟

عقاب با اخم پرسید:

- منظورت چیست؟

- تو از من می‌خواهی که در مقابل یک زندگی، جان چهار بی‌گناه دیگر را به خطر بیاندازم؟

عقاب با خنده‌ای تمسخرآمیز گفت:

- آه، گمان می‌کنم فراموش کرده‌ای که آن یک نفر، خود تو هستی!

- تفاوتی ندارد. به هرصورت، من نمی‌توانم جان چهار نفر را با جان یک نفر معاوضه کنم، حتی اگر آن یک نفر خودم باشم.

عقاب با عصبانیت منقارهایش را به هم زد و گفت:

- پس لااقل جای دو نفر را بگو.

خرگوش سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

- این هم ناعادلانه است.

عقاب، این بار تقریبا فریاد زنان گفت:

- پس جای یکی را بگو تا جان تو را نستانم!

خرگوش بی درنگ پاسخ داد:

- از من سن و سالی گذشته است و رسالت خود را در زندگی به طور تمام و کمال، به انجام رسانده‌ام. فرزندانم را به خوبی بزرگ کرده‌ام و برای هرکس که گوش شنوا و چشم بینا می‌داشت، عبرت و نشانه بوده‌ام. من عمر خود را کرده‌ام. دیگر از زندگانی خود چیزی نمی‌خواهم. اگر تنها برای چند روز بیشتر خوردن و خوابیدن، جان یکی از هم نوعان خود را به خطر بیندازم، مرتکب اشتباهی شده‌ام که دیگر برگشتی ندارد. نه، ای عقاب برومند! من نمی‌توانم خواسته تو را اجابت کنم. بهتر آن است که جان منی را که دیگر رمقی در آن نمانده، بستانی و از گوشت من تناول کنی؛ تا بتوانی دوباره در آسمانی که متعلق به خداوند است، به پرواز درآیی. آرزو می‌کنم تو هم بتوانی رسالت خود را چه در تربیت فرزندان و چه در پند دادن به خردمندان، به انجام برسانی. اکنون مرا بکش که دیگر نایی برای ادامه حیات در خود نمی‌بینم.

پس از گفتن این کلمات، خرگوش پیر چشم‌های خود را بست و با آغوش باز از سرنوشت خود استقبال کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
بسیار عالی :) ایده فوق العاده بود. منم همیشه میگم مرگ بد نیست و ما بدش کردیم. البته یه مقدار زیادی داستانتون ساده شده بود و چجور بگم مثل داستان های پندامیز قدیمی برای بچه ها شده بود که شاید امروزه برای جذب کردن مخاطب کشش کمی داشته باشه چون هر کسی حوصله ی خوندن یه داستان با روایت خطی ساده که اخرش به یه پند می رسه رو نداره ولی خب من مشکلی باش نداشتم و دوسش داشتم :) قلمتون مانا
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٢٩
٢
٠
دیگه گفتیم سبک سعدیانه و مثنویانه و گلستانه (!) رو هم امتحان کنیم. و حق با شماست؛ جماعت کلا حوصله ی خوندن کتاب ندارن، دیگه خوندن یه مشت پند که روزی صد تا شو از این و اون می شنون که جای خودش! قلم شما هم مانا!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
اتفاقا این خیلی خوبه که سبک های مختلف رو امتحان میکنید، یاید انقدر امتحان کنید تا سبک خودتونو پیدا کنید، درستش همینه اصلا. راجع به مسئله ی دوم هم بستگی داره به این که گوینده و نویسنده چجوری اون پندو نشون بده. وگرنه این جوریام نیس که مردم اصلا از بهتر شدن خودشون بدشون بیاد که. داستان من تو مسابقه رو یادتونه؟ تراش و مداد؟ من مثلا پایانشو اومدم غیر مستقیم کردم ولی گویا بازم توی ذوق می زده، میدونید؟ بستگی داره ادم چه جوری بنویسه. مثلا راجع به این داستان http://www.jeem.ir/pagetwo.php?type=10&print=3&id=19540 چون داستان سراسر تعلیق بوده اینکه اخرش یهو از جملات واضح برای دادن پیام استفاده کردن عیب نداشته و باعث تعادل شده! ( خودمم اینو تازه فهمیدم! ) یا مثلا مثلا هدی عزیز متن هاش همیشه سراسر از ترکیب های نابه برای همین حتی اگه پند باشه خواننده تا اخر میخونه و خوشش میاد . اینم یه نمونه اش : http://www.jeem.ir/pagetwo.php?print=3&type=10&id=19337 ولی برای شما اینکه از جملات ساده و تکراری استفاده کردید برای همین شاید برای مخاطبی که فقط بخواد بخونه برای سرگرم شدن جذاب نیاد و همون اول ولش کنه. ولی من خودم به شخصه چون همیشه دنبال ایده ها و پرداختای جدیدم از متن شما با وجود روایت ساده ای که داشت ( که انگار از رو یه خط صاف از نقطه A بری برسی به نقطه B ) خوشم اومد. حالا ایشالا اقای شمشیری و بقیه ی دوستان میان و بهتر براتون نقد میکنن داستانتونو. من صرفا رو تجربه هام دارم حرف می زنم.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
بسیار قدردان شما هستم. وقت گذاشتنتون خیلی ارزشمنده، خانوم فوفانو. مرسی:))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
ینی فقط وقت گذاشتن؟ ینی حرفام به درد نخورد؟ :-/ هوووم سعی میکنم از این به بعد زیاده گویی نکنم پس...
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
واسه چی حساس میشین حالا؟ حرفاتونم خوب بودن و در یکی، دو مورد هم جدید بودن برام. امممم... قدردانی ضربدر دو بعلاوه ی تشکر بابت نظر کارشناسانه = رضایت خانوم فوفانو؟؟؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
من تشکر و قدر دانی نمیخواستم و خودمم میدونم نظرم کارشناسانه نیست :) فقط دوس داشتم حرفم مفید باشه که انگار تا حدودی بوده پس همین برام بسه :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
دیگه گفتیم سبک سعدیانه و مثنویانه و گلستانه (!) رو هم امتحان کنیم. و حق با شماست؛ جماعت کلا حوصله ی خوندن کتاب ندارن، دیگه خوندن یه مشت پند که روزی صد تا شو از این و اون می شنون که جای خودش! قلم شما هم مانا!
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
آخرش چی شدمن نفهمیدم خورده شدیانههههههههههههههههه
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
پایان باز بود! الکی مثلا مثلا... !!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٩
١
٠
به به! کم کم داریم نوشته های جدید رو هم میخونیم از نویسندگان تازه وارد به سایت. خوشم اومد از محتوا و حرف داستان شما. نکته اینجاست که اگر قراره طبق فرمایش خودتون نزدیک بشید به فرم های نوشتاری بوستان و گلستان باید اول از همه مسلط باشید به اون شیوه.. که طبعا نتیجه سالها مطالعه و تلاش خواهد بود. صرفا استفاده کردن از ادبیاتی کهن، بوستان نویسی نیست دوست من. مثلا استفاده از اصطلاح "گلوله کردن" یک خطای محرز بود. یا جای افعال... یا قیدهای زمانی... یا حروف ربط... یا مصدرسازی ها... ضمن اینکه ادبیات کهن سخت ترینِ فرمِ ممکن هستش که شما بهش علاقمند هستید، پس به اندازه اعتبار و ارزشی که داره براش وقت بذارید و مطالعه کنید. روایت کردن پندهای حکیمانه از زبان حیوانات ایده بسیار خوبیه، خیلی خوبه..؛ اما چرا با همین ادبیات معاصر امتحان نمی کنید؟ این داستان شما، متن ضعیفی نیست اما مثل یک موجودِ شترگاوپلنگی شده که به هیچکدوم هم شبیه نیست. من یقین دارم داستانهای بعدی شما اگاهانه تر و بهتر از این خواهد شد و اگر صریح و واضح نکته هایی رو میگم به این دلیله که شغل من همینه و موظفم به جزئی نگری! امیدوارم به دل نگیرید و براتون انگیزه ای بشه که گام بعدی رو بسیار قوی تر بردارید. بی صبرانه منتظر بقیه ایده های قشنگ شما هستم که با قالب و فرمتی آگاهانه برای ما بنویسید.. موفق باشید :-)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٩
١
٠
ضمنا پایان بندی هم در اینطور روایتهای حکیمانه ی کلاسیک ترجیحا اگر پایان خوش باشند بهتر هستند(با توجه به شاره شما به بوستان و گلستان) چون شما در قالب و فرمی کلاسیک نوشتید و انتهای داستان نمی تونه نامتعارف و تعلیقی باشه. تبعیت از الگوهای کلاسیک یکسری الزاماتی رو برای ما بهمراه داره.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
اصلاحیه: اشاره
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
من گیج شدم. مگه با توجه به منظوری که داشتن خوب نبود این پایان؟ :-/ که جون خودشو با رضایت در ازای بقیه داد؟ ینی در دید کلاسیک همه باید زنده بمونن تا پایان خوش و خوب باشه برا همین گفتید؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
بعله. کامنتتون طولانی بود ولی نداره مال منم طولانی باشه، چون هرچی گفتین درست و بر مبنای تجربه و آگاهی بوده. امیدوارم لحظه به لحظه بهتر بنویسم. دفاعیه ی خاصی هم ندارم! و خانوم فوفانو، میگن پایان باز واسه متون سبک کهن خوب نیست، باید روراست باشه؛ که همانا این متن این ویژگی را نداشته!!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
بعله. کامنتتون طولانی بود ولی دلیلی نداره مال منم طولانی باشه، چون هرچی گفتین درست و بر مبنای تجربه و آگاهی بوده. امیدوارم لحظه به لحظه بهتر بنویسم. دفاعیه ی خاصی هم ندارم! و خانوم فوفانو، میگن پایان باز واسه متون سبک کهن خوب نیست، باید روراست باشه؛ که همانا این متن این ویژگی را نداشته!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
ممنونم آقا مصطفی از واکنشی که داشتید که نشون میده بشدت مشتاقید که پیشرفت کنید./ خانوم فوفانو منظورم اینه که غافلگیری و تعلیقی اینچنینی لزومی نداره در ساختارهای کلاسیک. بوستان یا گلستان سعدی رو مطالعه بفرمایید بهتر متوجه عرضم میشید. پایان بندی باید "تناسب" داشته باشه... حال یا خوب... یا بد.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
ممنون بابت توضیح هر دو نفر شما، الان متوجه شدم :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
همه دنبال پیشرفتن، منتها از مسیر اشتباه میرن ( جمله ای از پدر عروس! ) و خانوم فوفانو، عرض آخر بنده در این مطلب به شما، امیدوارم دلخور نشده باشین دیگه!! جدی جدی یکی، دو مورد از حرفاتون تازه بودن و بقیه شونم تکرار معلومات قدیمی، که هیچ عیبی نداره به روز بشن. مرسی :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
دخترتون گویا بابای فهمیده ای دارن :))) .. راجع به اونم نه دلخور نشدم حتی اگه حرفام مفید هم نبود دلخور نمی شدم. صرفا میخواستم بدونم کجای کارم و حرفام به درد بخور هست یا نه. که اگه نیست خودمو اپدیت کنم :) با تشکر :دی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
:))) حرفاتون به درد بخورن، ولی شما هم به آپدیت شدن ادامه بدین. با تشکرجات!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
راستی! هفت و نیم از ده میدم به این یکی.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
خیلــــــــــــــی هم خوب...باشد که پند بگیریمو بگیرند (^_^) قلمتآن مستدآم
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
یه نفرم بگیره، کلاه من رفته تو آسمون. قلم شما مستدام تر!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣