مراقب قلق‌های‌تان باشید

مراقب قلق‌های‌تان باشید

نویسنده : صدیقه حسینی

اولین نشانه‌های بیماری‌ام را در هشت، نه سالگی دیدم. آن وقت‌ها که مدرسه می‌رفتم و معلم‌ها می‌پرسیدند: «کی میره تخته پاک کن رو بیاره» و هنوز جمله‌شان تمام نشده هزار دست بالا می‌رفت و جمله «خانم ما بریم! خانم ما بریم» پشت سر هم تکرار می‌شد و کسی که انتخاب می‌شد با یک غرور وصف نشدنی به بقیه نگاه می‌کرد و انگار که دنیا را بهش داده باشند با فخر فروشی می‌رفت تخته پاک کن را بیاورد!

این وسط تنها کسی که هیچ وقت دستش بالا نرفت من بودم. طوری که معلم‌ها حسابی نگرانم بودند. به مادرم گفته بودند که بچه‌تان مسئولیت پذیر نیست و برای آوردن گچ و تخته پاک کن و دفتر حضور غیاب داوطلب نمی‌شود. هیچ علاقه‌ای به مبصر شدن نشان نمی‌دهد و خلاصه این که اوضاعش وخیم است.

نمی‌دانم مادرم وقتی این‌ها را شنید چقدر شرمنده شد. به هر حال این‌که دختر آدم برای آوردن گچ و تخته پاک کن داوطلب نشده در آن روزگار حتما چیز غم انگیزی بوده. و حتما مادرم پیش خودش فکر کرده کجای راه را اشتباه رفته؟ و چرا من را این طور بار آورده؟

نمی‌دانم. فقط می‌دانم از این‌که شبیه بقیه باشم متنفر بودم. دلم نمی‌خواست وقتی هزار دست داوطلب بالا می‌آید، من هزار و یکمی باشم. از آن بدتر، ترس از انتخاب نشدن بود. می‌ترسیدم دستم را بیاورم بالا و کس دیگری انتخاب شود. این واقعا دیوانه‌ام می‌کرد. و از همه این‌ها بدتر فرمان بردن بود که برایم از مرگ بدتر بود. یعنی یک کوه را به میل خودم جا به جا می‌کردم اما اگر کسی می‌گفت این سنگریزه را از این‌جا بردار بگذار آن‌جا، رغبت نمی‌کردم. رویم را برمی‌گرداندم و حرفش را نشنیده می‌گرفتم اگر امکانش بود شانه‌هایم را هم بالا می‌انداختم که یک «به من چه»ی تصویری هم نشانش داده باشم.

فرمان باید دست من باشد. حالا می‌خواهد ترافیک باشد و اصلا ماشین حرکت هم نکند اما همین که فرمان توی دست‌های من باشد خوب است. حتی اگر فکر کنم که رئیس هستم کافی ست. من زیر بار چشم گفتن و این داستان‌ها نمی‌روم. یک جورهایی غرورم که هیچ تمام زندگی‌ام جریحه‌دار می‌شود.

عده محدودی در زندگی من هستند که به من فرمان می‌دهند. آن هم نامحسوس! طوری که شبیه فرمان دادن نیست. یک جورهایی قلقم را پیدا کرده‌اند. خب آدم‌های باهوشی بوده‌اند. فرمان می‌دهند و من اجرا می‌کنم بدون این‌که خودم متوجه باشم. فکر می‌کنم رئیس منم اما در واقع نیستم.

باید قلقم را بردارم بگذارم جایی که دیگر کسی پیدایش نکند. قلقم که دست‌شان بیاید کارم ساخته است. یک دفعه به جای تخته پاک کن آوردن برای‌شان کارخانه تخته پاک کن سازی می‌زنم. این طوری ست دیگر...

مراقب قلق‌های‌تان باشید.

دست هرکسی نباید به قلق‌های آدم برسد. می‌دانید؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
" یعنی یک کوه را به میل خودم جا به جا می‌کردم اما اگر کسی می‌گفت این سنگریزه را از این‌جا بردار بگذار آن‌جا، رغبت نمی‌کردم." مراقب قلق هام هستم چشم :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
مرسی از حضورتون دوست عزیز
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
من اصن نمیدنم قلق م کجاست :)))))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
قلق خود را پیدا کنید قبل از اینکه قلقتان را پیدا کنند :D
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
خوشم اومد! من هم دقیقا همینطور بودم و هستم. البته گاهی اوقات به جبر زمانه زیر بار چشم گفتن ها میرم اما "ته دلم" رضا نیست! آخه دلم نمیخواد بازی بخورم و در حقیقت قطعه ای از پازلِ دیگرون باشم! دقیقا همون حسِ بدِ "هزار و یکمی بودن". چقدر خوب به این "دغدغه" پرداخته بودید. هیچ یادم نمیره حدودا سه سال و نیم قبل بود مثل همینجا برای یک سایتی نقد می نوشتم و از بالا کامنتی دریافت کردم که "مشخصا فلانی رو نقد کنید لطفا!" و من هم چشم بسته همون کار رو کردم و شاید باور نکنید که هنوز و بعد از سه سال و نیم خودم رو نبخشیدم! شاید اگر خودم با تصمیم خودم می نوشتم، دقیقا همونها رو می نوشتم براش؛ شاید که نه، یقینا، اما همینکه احساس کردم یه جایی یه رفتاری کردم که "ته دلم" رضا نبود اذیت میشم.. . بهمین دلیل کاملا با متن شما ارتباط برقرار میکنم. اتفاقا من هم هرگز برای آوردن تخته پاک کن و گچ دستم بالا نمی رفته! الان هم سعی میکنم خودم سرِ راهم ببرمشون که از کسی نخوام بره بیاره چون با تمام وجودم لمس کردم و درک میکنم... ممنون از این یادداشت خوب :-)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
ممنون از حضورتون دوست همیشه همراه :-)
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
حقیقتش دلیل من برای نیاوردن تخته پاک کن و این حرفها, این بوده که حالشو نداشتم :))) اما جدای از اینها، توصیه ی خوبی بود. باید مراقب قلق هامون باشیم که دست هرکسی نیفته. قلمتون پایدار :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
هه هه :-)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
میگم این قلق بود یا دیکتاتوری درونی؟؟؟ :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
قلق بود دیگه .... اگه دیکتاتوری بود که به این راحتی ها رام نمیشد
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
به یکی تمام قلق هامو گفتم ......فکرم چیز دیگه ای بود .... توی حال و هوای دیگه ای بودم......اونم نامردی نکرد......با 3تا گوله قلق گیری کرد و مستقیم زد به هدف......
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
بازی با قلق جالب بود مرسی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
خوب و روان نوشته بودین صدیقه جان من برعکس توام همیشه دوست دارم توی هر مقوله ای داوطلب باشم و اغلب هم انتخاب میشم! و از اون ور هم اصلا ریاست کردن بلد نیستم دوست هم ندارم البته و بیشتر دوست دارم کسی وظیفه ای تعیین کنه برام تا من برای بقیه وظیفه تعیین کنم! ولی من فک میکردم اینکه دست بعضی ها بالا نمیره به اعتماد به نفس پایین شون برمیگرده از این منظر نگاه نکرده بودم به این قضیه جالب بود در کل
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
بله البته اعتماد به نفس پایین هم هست و به همین دلیل معلم ها معمولا نگران این نوع بچه ها که برای کاری داوطلب نمیشن میشن و فکر میکنن اعتماد به نفس نداره مسوولیت پذیر نیست و .... که در اکثر مواقع هم درسته مرسی از حضورت :-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣