بزغاله سفید من

بزغاله سفید من

نویسنده : Mostafa_h

یک روز صبح بیدار شدم و دیدم روباه، بره کوچولویم را با خودش برده. رد خون بصورت قطره قطره از داخل طویله شروع می‌شد و تا چند متر آن طرف‌تر می‌رفت اما بعد، ناپدید می‌شد.

خیلی ناراحت شدم. اما سریع به این اندیشیدم که چه کار خطایی مرتکب شده‌ام که خدا با من چنین کرده است؟ من که تمام طول هفته را یا مشغول درس خواندن بودم و یا داشتم به مادرِ دست تنهایم کمک می‌کردم تا گاوها را بدوشد و نان بپزد. تا ظهر اندیشیدم و حتی ناهار هم نخوردم؛ مبادا حواسم معطوف به چیز دیگری شود.

یک بعد از ظهر بود که به این نتیجه رسیدم که خدا بی‌هیچ علتی، بزغاله کوچکم را که تنها همبازی من بود، از من گرفته است. می‌دانستم «هیچ کار خدا بی‌علت نیست» ولی دلم می‌خواست از او بپرسم: «این مربوط به من هم می‌شود. پس بهم بگو چرا باید این اتفاق می‌افتاد؟»

نزدیک‌های هفت شب، در حالی که صدای زوزه سگ‌ها و گرگ‌ها در دوردست در هم آمیخته بود، گرسنگی به من فشار آورد و افکار کفرآمیز به ذهنم راه یافتند. صدایی می‌گفت: «اگر خدا واقعا قدرت هر کاری را داشت، و اگر واقعا کارهای تو برایش مهم بود، قطعا نمی‌‌گذاشت چنین شود، پس ... » سرم را به شدت تکان می‌دهم و آن را در گریبان فرو می‌برم. می‌دانم بعدش می‌خواهد چه بگوید، ولی ...

« ... پس یا او وجود ندارد، و یا این که اعمال تو اهمیتی برای او ندارد... آخر تو به چه چیزی دل بسته ای؟ مگر آن همه گریه و زاری پدرت را از کما درآورد؟ مگر آن همه عجز و لابه توانست جلوی سقط شدن خواهرت را بگیرد؟ واقعا گمان می‌کنی دعاهای مخلصانه‌ات شنیده شده‌اند؟... ای کاش کمی بیشتر می‌اندیشیدی تا مثل من می‌فهمیدی که این دنیا هیچ شفقتی از خود نشان نمی‌دهد... هزاران سال برایش بندگی کردم! از بسیاری از فرشتگان محبوبش هم عزیزتر شده بودم... آن وقت فقط به خاطر یک نافرمانی کوچک، باید چنان تاوانی می‌پرداختم!؟ اگر هنوز هم فکر می‌کنی در این دستگاهی که به دربارش ناله می‌کنی، چیزی به نام عدالت وجود دارد، پس ناله کن... زودباش، آن قدر گریه کن تا چشمانت نابینا و عقلت زایل شود! »

و صدا می‌رود...

*

نمی‌دانم چند وقت است که خودم را داخل اتاقم حبس کرده‌ام. ولی وقتی سرم را بالا می‌آورم و چشمم به پنجره می‌افتد، متوجه می‌شوم که گرگ و میش سحر است. چشم‌هایم به خاطر تمام شب گریه کردن، پف کرده‌اند و قرمز شده‌اند... نمی‌دانم خیالاتی شده‌ام، یا این که...

نمی‌دانم چطور... و دلم هم نمی‌خواهد از هیچ کس بپرسم... ولی... گمان می‌کنم صدای بع بع ضعیفی را از طبقه پایین می‌شنوم... دلم می‌خواهد باور کنم ولی تا نبینم، نمی‌شود.

*

پله‌ها را با پاهایی لرزان پایین می‌روم. با مادرم مواجه می‌شوم که زیباترین لبخند دنیا را بر لب دارد. بره سفید و کوچکی که یکی از پاهای عقبش باندپیچی شده، در آغوش او جا خوش کرده است.

*

آن شب، دوباره از او پرسیدم: چرا؟

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
نه، میخوام بدونم واقعن موقع نوشتن این متن، به چی فکر می کردم؟ نه خدائیش؟ لابد خیلی هم احساس می کردم پنجره ای تازه به سوی فلسفه گشوده ام! به این متن خویش، شش از ده را سخاوتمندانه اعطا می کنم!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
سلام: جالب بود. برایتان آرزوی موفقیت دارم.حق نگهدارتان باد.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
سلام، نظر لطفتونه. ایضا ما برای شما همین آرزو!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام قربان شما.زنده باشید
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
حرف قشنگی برای گفتن داشت. "شروعِ خوب"، یکی از نقاط قوت این داستان بود و البته که یک بازنویسی با حوصله میتونست این داستان رو خیلی بهتر کنه. مرسی :-))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
حرف حساب جواب نداره، جناب شمشیری. گرچه میدونم وقتتون تنگه، ولی هروقت برسید و متنا رو نقد صریحانه ی دو، سه خطی بکنین، ممنوندار میشیم! منتظر مطالب شما هم هستم ضمنا! مرسی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
خواهش میکنم قربان... به روی چشم! ایشالا از مطلب بعدی شما در خدمت هستم. مطالب بنده رو هم با کلیک کردن روی همین عکسم میتونید در پروفایلم مطالعه بفرمایید. موفق باشید :-)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ایضا شما :))
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
و البته من در کمال سخت گیری به نوشته شما از ده نمره هفت رو میدم به این خاطر که به زیبایی تونسته بودین طرح سوال یا همون گره افکنی کنید (همون افکار و وسوسه های شیطانی) اما نتونستید با یه استدلال قوی این گره رو بازش کنید به طوری که اگر یک نفر نه مشرک و نه موحد باشه با خوندن این داستان به همون نتیجه ای برسه که شما و من در آخر ماجرا رسیدیم البته این فقط نظر منه جسارتم رو ببخشید اید
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
چوب کاری می فرمائید! اگه در کمال سخت گیری بهم هفت میدین که من کلاه نداشته مو میندازم هوا! آره، خیلی می تونستن شیک تر و مجلسی تر بشه. (همون پر مغز و فلسفی خودمون!) نظر شما هم محترمه، حضورتون هم مغتنم! تشکرجات فراوان.
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خواهش دارم
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
خسته نباشین :) منم اون سوالی که خودتون از خودتون پرسیدین برام پیش اومد ! :) موقع نوشتن این متن واقعا به چی فک میکردین ؟! :))) من اگه بخوام با اجازتون نظرمو بگم باید عرض کنم که ترکیب اتفاقاتی که برای یک بره کوچولو میفته با اون حرفایی که توی اون پاراگراف پنج خطی اون وسطا ، اونم برای اینکه بگیم خدا صدای منو نمیشنوه و عدالتش کجا رفته و این حرفا ! زیاد جالب نبود. یعنی منظورم این که به هم نمیخوردن و شاید هم خوب به هم ربطشون ندادین . اگه الان ازم بپرسن این نوشته رو با یک کلمه توصیف کن میگم " مصنوعی" یا مثلا "غیر قابل باور" !!!!!! :)))))))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
آره خوب... هر نثری را می توان بهتر تر هم نوشت! نظرات شخصی شما موجب امتنان و محترم است! اگرم نقد حرفه ای تری بشه و مقبول باشه، اون رو هم مغتنم می شماریم برای آثار بعدی! مرسی محبوبه خانوم از حضورتون. + لبخند
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
جالببببببببببببب بودفقط چه ظالمانه که تامطمئن نشدیم بیرحمانه قضاوت میکنیمممممممممممممممم
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
هومم... برداشت ایشون این مدلی بوده، دوستان. بقیه ای که احیانا کامنت میذارن، جور دیگه ای هم میشه برداشت کرد؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ضمن تشکر از خانوم دلنیا، که توی کامنت قبل یادم رفت بگم!
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام... یک نگاه تازه و در ضمن زیبا به این مقوله داشتید که لااقل برای من تازگی داشت و یادآور یک سری از خاطرات. پرداختتون هم خوب بود و این دو از نقاط قوت کار شما و نشان از توانایی شما در امر نوشتن بود. اما نکته ای که باید عرض کنم اینه که میان بره و بزغاله تفاوته که شما در این متن از هر دو واژه استفاده کردید. در ضمن به اصل کار و هدفتون از متن لطمه نمی زنه. ایشالا که موفق باشید. ارادتمند شما.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خوب، اینکه حتا یه نفر رو هم به تفکر وا داشته (باوجود نه چندان قوی نوشته شدن مطلب) جای شکرش هم باقیه! مرسی از حضورتون آقای میرزا. و محض کنجکاوی، بره و بزغاله چه تفاوت های اساسی با هم دارن؟ مرسی + تبسم!
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خواهش می کنم. چون خودتون تفاوتشون رو می دونید بنده هم باز یه تشکر بابت نوشته تقدیمتون می کنم + یه خواهش می کنم + :) + یه دونه آرزوی موفقیت روزافزون.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
دی :)
س.احمدی
س.احمدی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
جالب بود. می تونستین یه مقدار بیشتر پرداختش کنین، ولی اینم بد نبود. همون نمره ی خودتون!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
مرسی که سر زدین، جناب احمدی. :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠