پشت ویترین / داستان کوتاه

پشت ویترین / داستان کوتاه

نویسنده : بهنام عبدالهی

از پشت ویترین که نگاهی انداختم آه می‌کشیدم و درست در همان موقع چراهای زیادی در ذهنم شروع به شکفتن می‌کردند. می‌گفتم: چرا باید نتوانم کفشی را که دوست دارم بخرم؟ در حالی که کفش‌هایم پاره پاره شده‌اند و موقع باریدن باران پاهایم خیس می‌شوند. و بسیاری سوالات دیگر.

ولی با خودم که کمی فکر کردم گفتم: درست است که پدرم نمی‌تواند برایم کفش بخرد، پس باید فکری به حال خودم بکنم، نمی‌خواهم فردا با کفش‌های پاره به مدرسه بروم که دوستانم بگویند کفش‌هایت مثل این‌که دهان بازکرده‌اند.

زنگ مدرسه که به صدا درآمد با ذهنی مشغول بدون این‌که به معلم خسته نباشید بگویم از کلاس بیرون رفتم. مثل این‌که درختان هم با من همفکری می‌کردند و به پیشنهاداتی که به خودم می‌دادم سری به نشانه تایید تکان می‌دهند.

هر روشی که به ذهنم رسید مورد تایید خودم قرار نمی‌گرفت و دنبال یک فکر بهتر بودم. میان راهم مردی را دیدم که لواشک می‌فروخت و سرش هم خیلی شلوغ بود، با خودم گفتم حتما این کار سود زیادی دارد فکر خوبی است که من هم به همین کار بپردازم و سریع قلم و کاغذی از کیفم بیرون آوردم که وسایل لازم برای این شروع کار را از آن مرد بپرسم و یاداشت کنم.

به نزد آن مرد که نزدیک شدم به من گفت: هان پسر جان چه می‌خواهی؟ بگو تا برایت بدهم، من هم خجالت کشیدم که بگویم من برای کار دیگری آمده‌ام گفتم: راستش...راستش، آهان، لواشک زردآلو می‌خواستم لطفا کمی به من بدهید و گفتم وای تمام پولی که جمع کرده بودم به باد رفت، حداقل تا این‌جا که آمده‌ام و پول را خرج کرده‌ام سوال‌هایم را ازش بپرسم.

- پدر جان این شغل را از کجا شروع کردی؟

- پسر جان تو برو مشق‌هایت را بنویس، با این کار ها چکارداری؟

درست توی ذوق‌ام زد؛ ساکتِ ساکت ماندم و لواشک را گرفتم و پول را دادم و به راه برگشت به خانه ادامه دادم.

اکنون ذهنم بسیار مشغول‌تر از قبل است که چگونه می‌توانم از طریقی پول در بیاورم و کفش را بخرم، درست در همین لحظه که فکر می کردم به خودم آمدم و دیدم در مقابل مغازه کفش فروشی ایستاده‌ام که فکر جالبی به ذهنم رسید.

به ویترین مغازه نزدیک شدم و با خودم گفتم وارد که شدم چه به مغازه دار بگویم؟ آهان فهمیدم، و بعد به مغازه وارد شدم.

سلام کردم و گفتم:

- ببخشید آقا شما شاگرد لازم ندارید؟

- تا ببینم شاگرد کی باشه...

- یکی مثل من باشه کار بهش می‌دید؟

- پسر جان منظورت را واضح‌تر برایم بگو بینم.

- ببیند من می خواهم چند روزی این‌جا کار کنم و به جای مزدش کفشی را که دوست دارم  بخرم؛ قبول است؟

- باشد قبول، ولی باید رضایت نامه‌ای از پدر یا مادرت برایم بیاوری.

- آن هم قبول.

به خانه که آمدم مدام فکر می‌کردم چه گونه از مادرم رضایت نامه بگیرم ولی به ذهنم رسید که مادرم سواد ندارد و هر کاغذی به او بدهم نمی‌تواند بخواند، بهتر است به او بگویم این کاغذ برای رفتن به اردو در مدرسه است و مادرم هم انگشت بزند و خدا را شکر که این گونه هم شد.

شب را با هیجان سپری کردم تا این‌که صبح شد و من سریع حاضر شدم و به راه افتادم. آن روز از هر روز دیگری تندتر راه می‌رفتم و نیز بسیار با شور و شوق و هیجان بیش‌تری. خوب، دیگر اکنون راه کمی تا مغازه مانده است بهتر است که رضایت نامه را از جیبم بیرون بیاورم .

به مغازه که رسیدم به ویترین نگاهی کردم و کفشی را که می‌خواستم دیدم و با شور و شوق زیادتری وارد مغازه شدم. سلام کردم و رضایت نامه را با افتخار به مغازه دار دادم و گفتم بفرمایید آقا الان دیگر می‌توانم شروع به کار بکنم؟

- نه بابا! هنوز باید یکی دو روز فوت و فن کار را یاد بگیری، بعد از آن اگر تازه پسندیدم شروع به کار خواهی کرد.

- این هم قبول.

به نظرم که این مرد خوش اخلاق است ای کاش پدرم هم مثل او مهربان بود، مغازه‌ای داشت، با همه با اخلاق خوبی رفتار می‌کرد و... 

من می توانم به راحتی با او کنار بیایم تا ببینم خدا چی می‌خواهد!

به فکر فرو رفته بودم که یک دفعه مرد صدایم زد و گفت: پسر جان پس کجا ماندی زود باش بیا ببینم! من زود خودم را به او رساندم و گفتم اوستا شما امر بفرما من انجام بدم.

مثل این که اوستا از حرف زدنم خوشش آمده بود و به من لبخندی زد و گفت: به جای حرف زدن باید انجام بدی. حالا زود باش این خودکار را بردار و قیمت تمام کفش‌ها را روی آن‌ها بنویس.

- چشم اوستا، همین الان انجام میدم.

واقعا کارها خوب دارد پیش می‌رود و حتما اوستا از کار کردنم خوشش خواهد آمد. بعد از 3 یا 4 ساعت کارکردن دیگر داشتم خسته می‌شدم و وقت مدرسه‌ام هم فرا می‌رسید.

به اوستا گفتم: ببخشید اوستا الان دیگر وقت مدرسه رفتنم فرا رسیده است، اگر اجازه دهید من مرخصم شوم و فردا همین موقع بیایم.

مثل این‌که اوستا از شنیدن این حرف خوشش نیامد و دستش را داخل جیبش فرو برد و مقدار کمی پول در آورد و به سمت من پرتاب کرد و گفت: پسرک بد جنس برو و گم شو، من صورتم سرخ شده بود، ولی او ادامه داد: مگر من مسخره تو هستم که هر وقت خواستی کار بکنی و هر وقت خواستی مدرسه بروی؟ تصمیمت را بگیر یا به مدرسه برو یا این‌که این جا باش و کار کن و پولی در بیاور.

تصمیم سختی و حتی بسیار سختی برای من بود از طرفی به این پول یا همان کفش نیاز داشتم و از طرفی دیگر آینده من وابسته به درس خواندن بود؛ کم کم داشتم خودم را قانع می‌کردم که این جا کار کنم و به مدرسه نروم این طوری می‌توانم درآمد خوبی داشته باشم ولی از طرفی دیگر حسی به من گفت قاطعانه به او بگویم که درس می‌خوانم و پول را بهش پس بدهم و آینده خود را خراب نکنم.

همین گونه هم عمل کردم و پول را پس دادم و گفتم نه پدرجان، کارکردن برای امروز است ولی درس خواندن برای آینده، من چند روزی شاید بتوانم کفش پاره را تحمل کنم ولی یک عمر جهالت را نمی‌توانم. درس می‌خوانم تا به جای پشت ویترین همیشه در پشت دفتر و قلم باشم و از مغازه بیرون رفتم.

زمان کمی برای رفتن به مدرسه مانده بود که سریع به سمت خانه حرکت کردم و ماجرا را به مادرم گفتم و از او عذر خواستم و احساسی زیبا همچون افتخار در ذهنم پدید آمد. به مدرسه رفتم و به معلم سلام کردم و در صندلی‌ام نشستم و در سنگر علم و دانش شروع به آموختن علم کردم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٨
١
١
ممنون داستان خوبي بود فقط اينكه به نظرم اين بچه مدرسه اي بيش از حد پخته و باتجربه نتيجه انتهاي داستان رو عنوان كرد!!!! به هر روي بازم ممنون بابت داستانتون:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/١٨
١
٠
سلام ... داستان كوتاه جالبي بود. مشكل داستان در تاقچه بالا بودن متن داستان بود كه كاملا غير عاميانه بود //// نگاهی به كفشها پشت ويترين كردم و همان موقع بود كه چراهای زیادی در ذهنم شروع به شکفتن كرد. با خودم گفتم: چرا نمي‌توانم کفشی را که دوست دارم بخرم؟////
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٨
١
٠
دوست نوجوان من شما به شدت استعداد داستان نوشتن داری و این داستان برای سن شما عالی بود همین که می تونید یه قصه ای رو از اول تا آخر منسجم پیش ببرید خودش امتیاز بزرگیه اما نیازی به نتیجه گیری در پایان داستان نیست نیازی نیس شخصیت داستان ما آخر داستان بفهمه خوب و بد چیه ممکنه اصلا نفهمه این وظیفه ی یه نویسنده نیس که اینو تو داستانش بیان کنه ... بهت پیشنهاد می کنم تا می تونی کتاب بخونی بیشتر هم رمان نوجوان...سایت یادبان رو هم سرچ کن و داستان ها رو بخون... و همین طور یه نشریه ی نوجوان رو انتخاب کن و هر هفته بخونش... و ارتباطت رو با دنیای کتاب قطع نکن امیدوارم بعد از این هم بیشتر ازت بخونیم
o_edman
o_edman
٩٤/٠١/١٨
١
٠
با خانوم حسینی موافقم. کاری رو که شروع کردین، ول نکنین تا به نتیجه ی دلخواه برسین. و نذارین نقدای منفی یا مثبت روی ادامه ی فعالیتتون تاثیر بذاره. نقد مثبت شما رو مغرور و نقد منفی ناامیدتون نکنه. همین!
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سلام؛ منم با ایشون اعلام موافقت می کنم. امیدوارم شاهد پیشرفتتون باشم:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٨
١
٠
آقای عبدالهی عزیز دستتون درد نکنه با این ایده و فکر خیلی خوبی که به ذهنتون رسید و روی کاغذ آوردید دوست خوب من. فقط باید کمی بیشتر مطالعه کنید تا بهتر به دنیای قصه و قصه پردازی مسلط بشید. همینطور با انرژی به نوشتن ادامه بدید آینده بسیار روشنی رو برای شما می بینم. توی داستانها تا جاییکه می تونید از نصیحت کردن و پیامِ مستقیم دادن پرهیز کنید. همینطور وقتیکه شخصیتی رو خلق میکنید به سن و سالش و میزان درکش و شغل و شرایط خانواده اش و طرز فکرش توجه کنید. هر آدمی یک طرز فکر بخصوصی داره و تا یک حدی میتونه نسبت به اطراف و محیطش آگاه باشه. و همینطور وقتی برای کاراکترها دیالوگ میذارید هم حواستون به سواد و شغل و جایگاه اجتماعیشون باشه. اگر دقت کرده باشید هر کدوم از اطرافیان ما یک جوری حرف میزنند و فکر میکنند و رفتار میکنند که رابطه مستقیم با طرز فکرشون داره. پس در شخصیت پردازی به این نکات توجه کنید. اینها رو نگفتم که این داستان رو ضعیف تلقی کنم. نخیر، اتفاقا قصه خوبی دارید و ایده اولیه تون هم خیلی قشنگ بوده. براتون بهترین ها رو آرزو میکنیم.... باز هم بنویسید... بی صبرانه منتظر نوشته های بعدی شما هستم :-)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/١٩
١
٠
داستان جالبی بودفقط من بااخرداستان ارتباط برقرارنکرممممممممممممممم یک جورایی انگارپایان نداشت
بهنام عبدالهی
بهنام عبدالهی
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سلام به دوستان عزیز و سپاس فراوان. نکته قابل توجهی که وجود داره اینه که من این داستان رو حدود دو سال قبل به عنوان دومین یا سومین کار رسمیم نوشتم و از آن موقع حدود بیست و هفت اثر از من چاپ شده که مطمئنا پخته تر است و مورد رضایت شما قرار خواهد گرفت. اکنون در دوچرخه، ضمیمه روزنامه همشهری فعالیت میکنم. ممنون از ابراز لطف تون. منتظر مطالب بعدی ام باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خیلــــــــــــــــــی هم قشنگ (^_^) شیک نوشتین ودغدغه مند...قلمتون مستدآم :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠