چون مات توام دگر چه بازم؟!

چون مات توام دگر چه بازم؟!

نویسنده : Miss_shaqayeq

فایده درد کشیدن و درد کشیدن و پخته شدن همین است. همین که این بار وقتی یک گوله بهمن بزرگ را دیدی که درست بالای سرت ایستاده نمی‌ترسی و می‌دانی یک چیزی از بالا نگهش داشته. دیگر فکر نمی‌کنی ممکن است بیفتد. این بار با خودت می‌گویی بهتر است کاری نکنم که ولش کند روی سرم. فایده پخته شدن این است که دلیل را می‌بینی. پژواک کاری را که ممکن است گوله بهمن را تکان دهد می‌بینی و یک تصویر حدودی از میزان بدی لازم برای غلتاندن آن گوله روی سر خودت داری. قبل‌ترها آدم خیال می‌کرد بی‌خود و بی‌جهت سر راهش سنگ می‌افتد و کلی هم از زمین و زمان شاکی می‌شد. فایده پخته شدن همین است که دیگر شاکی نمی‌شوی. دیگر حتی اگر دلیل حضور آن گوله برفی را بالای سرت ندانی به جای گله و شکایت یک نگاهی به خودت می‌کنی.

گفته بودم یک راه طولانی جلوی‌مان می‌بینم که بالا می‌رود. من و تو کنار هم بالا می‌رویم. درست مثل خیابان‌های پرشیب اطراف دانشگاه وقتی تو مرا از پشت هل می‌دادی و من تو را می‌کشیدم. یادت هست؟ خسته شده بودیم. یک بار من می‌ایستادم یک بار تو. ولی بالاخره یک جوری بالا می‌رفتیم. حالا هم قصه همین است.

داریم یک جوری بالا می‌رویم. راحت نمی‌رویم. خسته نمی‌شویم ولی می‌رویم... همین «رفتن» خودش کلی موفقیت است. بیا برای همین موفقیت‌های کوچک خوشحالی کنیم.

بیا برای این‌که توی کارت بانکی‌مان آن‌قدر پول داریم که با هم برویم فست فود و پیتزا و برگر بخوریم خوشحالی کنیم، چون خیلی‌ها توی دنیا هستند که از پیتزا فقط اسمش را شنیدند و اگر کمی خوش شانس‌تر بوده باشند، جعبه‌اش را توی سطل آشغال دیده‌اند. بیا برای این‌که هر روز این شانس را داشتیم چشم‌های‌مان را باز کنیم، بیاییم دانشگاه و همدیگر را ببینیم- بدون این‌که چرخ ماشین پنچر شود یا توی سرما گیر کنیم- خوشحالی کنیم آن هم وقتی که خیلی‌ها هستند که احتمالا فکرش را نمی‌کردند این آخرین باری ست که عشق‌شان را می‌بینند و دستش را می‌گیرند.

بیا برای این‌که گوشی تلفن داریم تا به محض بی‌تاب شدن و ناراحتی به هم وصل شویم، برای این‌که آرامش داریم و می‌توانیم همدیگر را بفهمیم، برای وقت‌هایی که می‌رفتیم پشت بوفه و چایی می‌خوردیم، حتی برای این‌که یک جعبه نبات بزرگ توی کیف‌مان داریم تا چایی‌مان را شیرین کنیم، برای این‌که خودکار رنگی و ماژیک داریم، بیا برای همه این‌ها خوشحال باشیم.

شاید نتیجه چیزی که می‌خواستیم نشد. شاید آن گوله بهمن رها شد روی سرمان و یکهو همه چیزمان یخ زد. یکهو همه چیزمان توی توده سرما گم شد. راستی اگر بهمن می‌آمد و همه چیزت یکهو از جلوی چشمت محو می‌شد اولین چیزی که سعی می‌کردی پیدایش کنی و از دست ندهیش چه بود؟

بقیه‌اش را گذاشتم پای صدقه و دفع بلا. همین که تو هستی همین که من هستم و می‌توانیم کنار هم بایستیم روی پله‌ها و چای نبات درست کنیم با کیک دوقلو بخوریم، همین که تو هستی و من هستم، می‌توانیم با هم شعر زیر فاکتور سفارش را بخوانیم، می‌توانیم با هم سر بردن ام.پی.تری و هنذفری بحث کنیم، می‌توانیم برویم توی این هوای سرد شیرموز بستنی بخوریم برای من کافی ست.

نه ناامید می‌شوم، نه گله و شکایت می‌کنم. فایده پخته شدن همین است که آدم می‌فهمد برای طی کردن مسیرهای سخت‌تر کفش‌های آهنی‌تر لازم دارد و اراده آهنی‌تری نیز هم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
چه جمله ی قشنگی :فایده پخته شدن همین است که آدم می‌فهمد برای طی کردن مسیرهای سخت‌تر کفش‌های آهنی‌تر لازم دارد و اراده آهنی‌تری نیز هم. ممنون که افکارتون رو با ما سهیم شدید..
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
مرسی دوست عزیزم...فکر کنم فقط بخاطر همون یه جمله این نوشته ام رو اینجا ارسال کردم! :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
چقددددر این متن دلنشین بود. چقدر عالی! :)) خصوصا سوالتون واقعا چالش برانگیزه! ...// "همین که تو هستی و همین که من هستم ...."// فقط کاش برای این متن به این زیبایی واژه محاوره ای "گوله" رو بکار ننمی بردید. موفق باشید. :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
بنظر خودمم واژه اش خوب با متن جور نمی شد...ولی چیز دیگه ای به ذهنم نرسید." گوله برفی"...به جاش چی میشه گفت؟شما ایده ای دارید؟!
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
خیلـــــــــــــی هم عالی...دقیقا همینطوره...شیک نوشتین...قلمتون مستدآم (^_^)
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
اممممم این بزرگ شدن خیلی سخته...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
سعیده اواتارت رو =))
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
قابل ندره بریه شوما :))))))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
خیلی لذت بخش بود. همه ی این ها می تونه نعمت های بزرگی باشه که ما رو شادکنه. مرسی. :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
دقیقا همینطوره... مرسی از شما بخاطر حضور گرمتون. :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
١
٠
big lile :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
lie?! like?! O_0 ممنون :))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
همون حالا :|
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٣١
١
٠
زیبابودددددددددددددددلذت بردممممممممممممممممممممممممم
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
خوش حالم که خوشتون اومده. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
١
٠
فلسفه قشنگ و عمیقی رو مطرح کردید، اونقدر قشنگ که من ترجیح میدم به شیوه نگارش و افعال و علائم ورود نکنم و فقط دوباره بخونمش و لذت ببرم... مرسی :-)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
خوش حالم که اینطور بوده ، مرسی :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
١
٠
پاراگراف اول و این جمله " راستی اگر بهمن می‌آمد و همه چیزت یکهو از جلوی چشمت محو می‌شد اولین چیزی که سعی می‌کردی پیدایش کنی و از دست ندهیش چه بود؟ " ^__^ اول که به سواله فکر کردم یه چیزای بی خودی تو ذهنم اومد. اخرش ولی تصمیم گرفتم همون بهمنو یعنی برفارو بغل کنم و باهاش برم تا هر کجا که میخواد :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
پس همیشه لباس گرم بپوش که هر وقت اومد آماده باشی :)) تعبیر : آدم همیشه باید آماده ی هجوم مشکلات باشه و با روی گشاده بپذیرتشون (;
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨