هفت، هشت سالم بیشتر نبود. رفته بودیم قلعه حسن خان، خانه ننه این‌ها و من مریض شده بودم. از همان موقع‌ها از دکتر می‌ترسیدم چون دکترها همیشه برایم آمپول می‌نوشتند. دست مامانم را گرفته بودم و گریه کنان می‌رفتم که آمپول بزنم. یک کوچه باریک خاطرم می‌آید و یک اسباب بازی فروشی بزرگ دو نبشه. پشت ویترینش یک چرخ خیاطی سفید و صورتی گذاشته بود. مثل مال مامانی پدالی بود. اتو و میز اتو هم داشت، با قیچی و 5 رنگ قرقره نخ و تکه پارچه و یک لباس دوخته شده کوچک. همه این‌ها را توی یک کیف شیشه‌ای گذاشته شده بودند و روز قبلش که از جلویش رد شده بودم خیلی دلم خواسته بودشان. کلی خودم را لوس کرده بودم، دست مامانم را گرفته بودم کشیده بودمش جلوی ویترین مغازه گفته بودم چقدر این قشنگ است مگه نه؟ یعنی که کاش برایم بخری‌اش...

از مطب دکتر هیچی یادم نمی‌آید ولی یادم هست آمپول را زده بودم و آرام آرام اشک می‌ریختم، سرم را انداخته بودم پایین و پا به پای مامانم راه می‌رفتم. از جلوی اسباب بازی فروشی هم رد شدیم، چند قدم که دورتر شدیم یکهو مامانم ایستاد. گفت دوست داری برایت چرخ خیاطی را بخرم؟ دوست داشتم ولی هیچی نگفتم. گفت بیا بریم از نزدیک ببینیمش چجوریه. برگشتیم. چرخ خیاطی خیلی خوشگلی بود. با برق کار می‌کرد و واقعا می‌دوخت. قیمتش هشت هزارتومن بود. آن موقع هشت هزار تومن آن هم برای اسباب بازی خیلی زیاد  بود. یادم هست مامانم گفت «چقدر گرون...»

ازین که چرخ خیاطی را خواسته بودم پشیمان بودم. دوست داشتم زودتر از مغازه بیاییم بیرون. حتی به مامان گفتم دیگر دوستش ندارم. مامانم گفت بعدا یادگاری می‌شود. گفت برایت می‌خرم به شرطی که قول بدهی خیلی خوب مواظبش باشی و الان پیش بچه‌ها بازش نکنی. کیف چرخ خیاطیم را گرفته بودم دستم و توی دلم خیلی خوش حال بودم. همه‌اش با ذوق کله‌ام را بالا می‌کردم و صورت مامانم را نگاه می‌کردم و باز پایین می‌آوردم و چرخ خیاطی را نگاه می‌کردم. توی دستم تابش می‌دادم و بالا و پایین می‌پریدم. احساس می‌کردم یکی از بزرگترین آرزوهایم برآورده شده و ماجرای آمپول و دکتر را کلا فراموش کرده بودم. قبل این‌که برویم توی خانه گذاشتیمش پشت ماشین. با هیچ کس درباره چرخ خیاطی‌ام حرفی نزدم. سر قولم ماندم و خیلی مواظبش بودم. حالا یادگاری شده. از بالای کمدم پایین آوردمش و دیدم که راستی راستی خوب مواظبش بودم. کمی رنگ صورتی‌اش عوض شده که خب دست من نیست. تا مدت‌ها برای این‌که خراب نشود از جعبه‌اش در نیاوردم به جز بعضی وقت‌ها که می‌آوردمش پایین و می‌گذاشتم جلویم و نگاهش می‌کردم.

خانه تکانی هم می‌تواند دلچسب باشد، اگر همراهش غبار خاطرات شیرین دورت را هم بتکانی و یک بار دیگر توی ذهنت زنده‌اش کنی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
واقعا تو بچگی‌هامون چقد سخت بدست میاوردیم و چقدر قدردان بودیم :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
همینطوره... و همین، ایجاد ارزش میکرد.
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
دقیقا همینطوره که میگید... لازمه توضیح بدم که این نوشته رو قبل عید موقع خونه تکونی نوشته بودم... :)
Samira
Samira
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
از بچه گیم اسباب بازی نمونده واسم *:《 نمیدونم شایدم مونده باید فکر کنم
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
خاطره هاش مونده باشه بسه ؛)
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
:( اون روز داشتم طبقه بالای کمد اتاقمو بهم میریختم...یه کتاب پیدا کردم به اسم اسب ها....صفحه اولش با همون خط داغونم نوشته بودم محمدحسن خوشقدم - کلاس سوم دبستان - جایزه مسابقات احکام...چقد دلم گرفت یهو...دقیقا اون روزو یادم میاد کتابو زنگ آخر بهم جایزه دادن تا خود خونه محکم گرفتمش و دوییدم ،همون روز تا شبم همشو خوندم :(...از بچه گیم چیز زیادی واسم نمونده....خیلی نوشته خوبی بود....واقعا مرسی :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
خاطرات کودکی جزو گران بها ترین داشته های هر انسانی محسوب میشه...ممنون از نظر دل گرم کننده ی شما...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
من کلی از اسباب بازی ها و عروسکای بچیگام رو دارم ولی هیچ کدومشون رو به اندازه وسایل خاله بازیم دوست نداشتم و ندارم. یخچال و پیک نیکم رو که عاشقشون بودم :)
Samira
Samira
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
پولداریه هااااا خخخخ
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
]d? :((
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
خب پولداری نیست خخ ناراحت نباش *:)) آخه من هیچی از اسباب بازیام نمونده حسودی کردم خخ
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
اون ست های قابلمه و کفگیر و گاز و یخچال و ماشین لباس شویی که عالی بودند... :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
منم اسبا بازیهایمو توی یه جعبه بزرگ نگه داشتم هنوز ... خیلی خیلی نوستالژیکن :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
از همه بیشتر عروسکایی که اونموقع ها هم قد خودمون بودن...آدم باورش نمیشه یه روزی شصت سانت قد داشته مثلا :))
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
منم کل اسباب بازیهامون گه داشتم گاهی میشینم باشون بازی مکینممممممممممممممممممم خیلی دوسشون دارمممممممممممممممممم
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
پس جای تحسین داره چون هنوز کودک درونتون خیلی زندست :))
راتا
راتا
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
من چی بگم که برخلاف دختربودنم همش اسباب بازیای پسرونه داشتم والان روم نمیشه پزشون روبدم:-(
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
چرا روتون نمیشه؟!اتفاقا بنظر من اگر درباره اسباب بازیاتون و خاطرات بچگیتون بنویسید نوشته ی جالب و قشنگی میشه :)
راتا
راتا
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنون ازدلگرمیتون...پیشنهادفوق العاده ای بود.
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
همه اسباب بازیام رو مامانم میداد به شاگردایی که وضع مالیه خوبی نداشتن :/ به غیر از چند تایی که واقعا یادگاری بودن چیزی واسم نمونده :/
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
چه کار قشنگی... :) البته نگه داشتن چندتا چیز به عنوان سمبل کودکی هم خالی از لطف نیست.
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
:))منم اکثر این لوازمم که یادگاری بودن رو نگهداشتم یادم نمیاد که اسباب ابزی ای رو خودم خراب کرده باشم مامانم میگن همه ی اونایی هم که خراب شدن رو بچه هایی که می اومدن خونمون مهمونی خراب کردن:(:|یه موش موشی دارم مال سه سالگیمه!اونم ماجرا ها داشته هنوز سالمه منم تمییز نگهش داشتم:))ممنون:)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
نمیشه ماجرا این موش موشی رو برامون بنویسید؟! ممنون از شما دوست خوب بابت نظر گرمتون. 👌
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
اول که خواهش میشه:-) دوم من وقتی سه سالم بود یه بار بابام میرم بیرون بعد بابا تلفنشون زنگ میخوره دست من و ول میکنن منم خیلی شیک ومجلسی میرم توی مغازه ی عروسک فروشی و اون موش موشی رو برمیدارم میام بیرون! خخخخ بعد اقاهه داد و بیداد کا دخترتون عروسکو برداشته خخخخ هیچی دیگه باباهم مجبور میشن عروسکو دوبرابر قیمت بخرن خخخخ هنوز اون موش موشی رو دارم :-)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨