عزرائیل را به چشم دید

عزرائیل را به چشم دید

نویسنده : AFSOON78

دمدمه‌های غروب بود که آمد. چادر بر سر انداختم و به حیاط رفتم برای استقبالش. رنگ بر رخسار نداشت، با طمانینه وارد شد. نگاهی بهش انداختم، سر به زیر بود و آرام. پشت سرش مردی میانسال بود که به همراهش به داخل آمد.

رنگ زرد رخسارش خبر از حال درونش می‌داد، به نظر آشفته و ترسیده می‌آمد و انگار نایی در بدن نداشت و توانی برای ایستادن، انگار مریض بود.

بر روی زمین افتاد. مرد میانسالی که همراهش بود به طرفش رفت و با طناب دست و پاهایش را محکم بست. آب دهانم را قورت دادم. تپش قلب گرفتم، دلم نمی‌آمد، انگار که رنگ تردید در صفحه دلم پاشیده بودند.

نیم نگاهی زیر چشمی بهش انداختم. این تصمیم هرچند درست اما گاهی در نظرت بی‌رحمی می‌آید و در دلت شک می‌اندازد.  داشتم پشیمان می‌شدم!

او هم انگار به حقیقت پی برده بود که این گونه رنگ از رخش پریده بود و التماس در چشمانش موج می‌زد و هیچ نمی‌گفت. شاید هم داشت به سرنوشتی که این گونه به ظاهر بی‌رحمانه برایش رقم خورده بود می‌اندیشید.

چشمانم را بستم و رو برگرداندم. نگاهش باز در خاطرم تداعی شد. طاقت دیدنش را نداشتم. سر برگرداندم. چشمانش را به نقطه‌ای خیره کرده بود و پلک نمی‌زد.

گوسفند عقیقه، عزراییل را به چشم دید و...

============

پ.ن: غیر منتظره بود؟!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
تعلیق بسیار خوبی داشت. بله واقعا غیرمنتظره بود... مرسی :-))
AFSOON78
AFSOON78
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
خواهش میکنم......
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
منتظر یک جنایت بودم! ^__^
AFSOON78
AFSOON78
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
D:
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
واقعا غیر منتظره بود! هم کشش خوبی داشت و هم تعلیق. عاشق اینجور داستانام :)
AFSOON78
AFSOON78
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
D: مرسی
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
به طرفش رفت و با طناب دست و پاهایش را محکم بست. این تیکه آخر داستان رو واسم لو داد همونجا فهمیدم گوسفنده! چون دقیقا همین صحنه رو جایی دیده بودم. یه بارم واسه یه گوسفند وصیت نامه نوشتم!
AFSOON78
AFSOON78
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
خخخخخ جالب وصیت نامه!!!!!!
s_a
s_a
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
آرههههههههههههه! غیر منتظره بود واقعا!!!
AFSOON78
AFSOON78
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
D:
zahra_kh
zahra_kh
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
هاچ خانوم چقد باهوشه من تا آخرش نفهمیدم گوسفنده :D واقعا غیر منتظره بود ، ممنون :)
علی
علی
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
سلام... جالب بود ... این تصمیم هرچند درست اما گاهی در نظرت بی‌رحمی می‌آید و در دلت شک می‌اندازد. داشتم پشیمان می‌شدم! به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم ... من از این جمله حدس زدم ماجرارو
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
خوب بود هم خود داستان و هم تعليقش ( من هم چندين و چند بار اين صحنه رو تجربه كردم‌! )
translator
translator
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
:)
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠١/٠٢
٠
٠
اما من تقریبا از همون اواسطش متوجه شدم قضیه چیه :دی
پربازدیدتریـــن ها
محکوم به فراموش شدنم

اینستاگرام لعنتی!

٩٦/٠٩/١٦
به تو ظلم کردم...

من به تو بدهکارم

٩٦/٠٩/١٩
عذرخواهم اما...

نامه ای برای حسین(ع)

٩٦/٠٩/١٦
من و پنجره به انتظار نشسته‌ایم تو را

کاش باز شود پنجره ای به ماه

٩٦/٠٩/١٨
آرامش کتابخانه

یک جای دنج

٩٦/٠٩/١٩
شعری سروده خودم

قلب اجاره ای

٩٦/٠٩/١٨
مدفون شده در آلودگی‌‌های شهر بزرگم

گرمای شب های سرد

٩٦/٠٩/١٨
روزها می‌گذرند...

چرا زنده باشم؟

٩٦/٠٩/١٦
حال خوب یعنی...

صدای زنگوله ی کبوتر ها

٩٦/٠٩/٢٢
در آستانه سی سالگی

میم من را خوب بشناس

٩٦/٠٩/١٩
دلم می‌خواهد تسلیمش باشم

مهرت به دلم نشسته

٩٦/٠٩/٢٠
و تنها تو مرا دوایی

بخوانش دلتنگتم…

٩٦/٠٩/٢٠
هبوط

پیدایش انسان

٩٦/٠٩/٢١
شعری سروده خودم

غرور

٩٦/٠٩/٢١

جنگل سپید

٩٦/٠٩/٢٢
بالا رفتن از آن دل و جرات می‌خواست

دیوارها

٩٦/٠٩/٢٣
شعری سروده خودم

گرمای عشق

٩٦/٠٩/٢٣
خلق و خوی ترک ناشدنی

عطرهایی که الکل شدند

٩٦/٠٩/٢٣
تبلیغات