این من ِ آدم گریز ِ افسرده !

این من ِ آدم گریز ِ افسرده !

نویسنده : زهرا خدائی

همکار مامان از حج عمره برگشته و مامان را به همراه خانواده برای ولیمهاش دعوت کرده است. از روزهای قبل گفته بودم که نمی روم و امروز هم در جواب " می آیی " مامان گفتم : " نه !"و همین " نه" و " نمی آیم " ها مرا متهم کرده اند به افسرده بودن، به اجتماعی نبودن و خیلی چیزهای دیگر. اما من برای هرکدام دلایلی دارم که مثل همیشه در نظر مامان چندان معقول به نظر نمیرسند. برای همین مهمانی دلیلم این است که به من خوش نمیگذرد و مامان فکر میکند خوش گذشتن از نظر من یعنی دادار دودور راه انداختن. در حالی که برای این به من خوش نمیگذرد چون حوصلهی شنیدن این را ندارم که بدانم فلانی در بهمان مدرسه با مدیر و بقیهی معلم ها چکار کرد، یا فلانی در اداره باز برای فامیل‌ها و دوست و آشناهایش کار جور کرد، یا چکار کنم که با شوهر نداشته‌ام در خانه ی نداشته‌ام زندگی گل و بلبلی داشته باشم یا دکوراسیون خانه‌ی نداشته ام را چگونه بچینم...

یک جا نشستن و زل زدن به آدم‌هایی که نمی‌شناسم را هم دوست ندارم. برانداز کردن لباس ها و رفتار یکی از دخترها که عروس ِ یکی از فک و فامیل های میزبان است برایم جذابیتی ندارد. نهایت ذوق کردنم شاید این باشد که بچه‌ی کوچکی آنجا باشد و من محو حرکات و حرف‌هایش شوم، تازه اگر بچه درست تربیت شده باشد.

مامان می‌گوید بیا و حتی فکر کن اصلا به تو خوش نمیگذرد و من باز می گویم " نه ! " ، مامان ساکت می شود و چای می نوشد و من در حال جور کردن دلیل ِ بعدی برای نیامدن هستم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
آی گفتی آی گفتی. منم همین مشکلو با خانواده دارم -______- البته من این مورد رو دوست دارم " یک جا نشستن و زل زدن به آدم‌هایی که نمی‌شناسم را هم دوست ندارم. " چون دوست دارم ادما رو بیشتر بشناسم ولی خب وقتی میدونم جایی که میرم بحث مفیدی نمیشه واقعا دلم نمیخواد برم ولی هیچکی درکم نمی کنه و متهم به بی محبت بودن و این چیزا میشم -___-
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
خوشحالم که تنها نیستم :دی :)))))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
چرا بعضی کلماتم بهم چسبیدن ؟!من که با فاصله اونا رو نوشته بودم :/ یعنی چون از word کپی میکنم اینطوری میشه ؟!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
چقدر حس این مطلبو درک میکنم...دقیقا همه این اتفاقا ودیالوگا تا حدودی اتفاق افتاده برام...این جنبه شخصیتم خیییلی شبیهه به نویسنده متن...خوشحالم که یکی هست که بتونه این اخلاق وعادتِ منو درک کنه!!!متن خوبی بود؛فقط کاش اشتباهای تایپیش کمتر بود...مرسی:)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
منم خوشحالم که یکی هست که منو درک کنه ^ـ^ ممنون ، اشتباه های تایپی رو واقعا بی تقصیرم ، (تقصیر جیمه :دی) فکر نمیکردم وقتی متنی رو از word کپی میکنم همچین بلایی سرش میاد :))) و از این بابت عذر میخوام :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
گاهی وقت‌ها فقط گاهی وقت‌ها مدارا لازمه، چون مامان بابامون دوست دارن فرزندشون باهاشون باشه. اونا هم به خاطر ما خیلی جاها میان که شاید دوست نداشته باشن. می‌تونیم معامله دوستانه کنیم، مامان باهام بیا اونجا منم دوبار باهات میام هرجاگفتی((:
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
اینم فکر خوبیه :))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
با شما موافقم اما خب گاهی اوقات نمیشه ... که نمیشه.. که نمیشه! / قلم شیوا و روانی دارید.. باز هم بنویسید :-))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
آره بعضی وقتا واقعا نمیشه ، منتها من خیلی لجبازم و میشه :))))) / ممنون بسی نظر لطف شماست :)
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
خیلی خوب بود .حرف دل خیلیا رو زدید:)مرسی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
خواهش میکنم ، فکر نمیکردم پسرام همچین مشکلی داشته باشن :))))
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
از کجا مطمئنید من پسرم؟:)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
دخترین یعنی ؟ :/ آخه ندیدم تا حالا دختری اسمشو بذاره رونالدو :)) هر چند خود من الان تو سرم افتاده اسم کاربریمو یه چیزی بذارم که پسرونه باشه :دی
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
آی گفتین یه عمره متهمم همین جوری حالا خوبه به شما میگن افسرده،مامان من که تا یه مدت دمبال یه دکتر خوب میگش واسم والاااااابرین خداتون شکر کنین.راستی متن روون و خوبی بود از توجهی که به نوشته هام نشون میدین ممنون...
لیلی
لیلی
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
من هم چنین لحظه هایی را داشتم دیر گذر و سخت است مخصوصا مهمانی هایی که هم صحبت ای نداری فقط باید نیگا کنی به بقیه و تعارف های ریزکی صاحب خانه را پس بزنی بدتر از همه اینه ک بگن چقدر ساکتی!
پربازدیدتریـــن ها
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
باورم نیست هنوز

کو شقایق؟ کو؟ کجاست؟

٩٦/٠٧/٠٣
مواظب باشید نیفتید

افتاده ز چشم، می رود از دل هم

٩٦/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

كرم ابريشم من وقت تماشا نرسيد

٩٦/٠٧/٠٢
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
در اتاق تاری

ای کاش آن زن من بودم

٩٦/٠٧/٠٣
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
تبلیغات