سفر کن، مرا در سفر می‌شناسی

سفر کن، مرا در سفر می‌شناسی

نویسنده : m_ehyaei

این‌قدری که از دیدن منظره بلوار و ایستگاه مترو و درخت‌ها و قطاری که از دور می‌آید، زمانی که ماشین از روی پل صیاد رد می‌شود خوشم می‌آید و لذت می‌برم به همان اندازه بلکه دو، سه دندانه بیشتر، از دیدن آن کال بزرگ و بی‌آب و خوفناک وقتی که ماشین از روی پل ستاری رد می‌شود بدم می‌آید.

این‌قدری که من از بعضی از این خانه‌های قدیمی خوشم می‌آید، گاهی در ضمیر ناخودآگاهم، ذهنم می‌رود سمت این‌که مثلا چه راه‌هایی ممکن است وجود داشته باشد من بتوانم توی این خانه‌ها را که کم هم نیستند ببینم؟! و قسمت جالبش این است که این فکر کردن نتایج دلپذیری دارد. فقط یک موردی دارد ناخودآگاهم، آن هم این است که خیلی شریف است. آن راهی که در خلنه یک جوری باز باشد که داخلش را عمدا یواشکی نگاه کنی را اصلا به رسمیت نمی‌شناسد! بنابراین راه‌های دیگر که به ذهنم می‌رسد اکثرا تخیلی است و متاسفانه عملی نیست. البته من ناامید نیستم چون اصولا ضمیر ناخودآگاه ست دیگر، گاهی به یک چیزهایی می‌رسد که عقل جن هم نمی‌رسد.

این‌قدری که خودم در بیداری و هوشیاری کامل ایستگاه‌ها را اشتباهی پیاده شدم و ضربه خوردم! امروز وقتی دیدم یک خانمی چادرش را انداخته روی صورتش و عمیق خوابیده، آرام بیدارش کردم، گفتم کجا می‌خواهید پیاده شوید رد نشویم یک وقت؟! وقتی هم گفتند نه آخرین ایستگاه پیاده می‌شوم عذاب وجدان گرفته بودم  !

 ...

من ایستاده بودم و آن خانوم نشسته. به کناری‌شان گفتم بیدارشان کنید جا نمانند. شانه‌هایش را انداخت بالا! خیلی عمیق خوابیده بود. ترسیدم بترسد، دستش را آروم گرفتم ،سریع چادرش را از روی صورتش زد کنار. گفتم کدام ایستگاه پیاده می‌شوید؟! یک نگاهی به دور و بَر انداخت و گفت ایستگاه آخر! بعد همین طور که جا به جا می‌شد خندید و گفت پسرم سرباز است، تا صبح بیدار بودم، آخر هفته پیش خوابیدم، او هم خواب ماند تا از درگز آمدیم خیلی دیر شد. از صبح هم که بیدارم دیگر. بعد هم باز دوباره چادرش را کشید روی صورتش .

یک لحظه می‌شود به این فکر کرد که مگر عمق محبت یک آدم چقدر می‌تواند باشد. گاهی منطق آدم اینطوری از ریشه خشک می‌شود. اصلا مهم نیست که قطعا خیلی راه هست برای خواب نماندن و خیلی چیزهای دیگر، مهم این است که این راه مادرانه ترینش است. حتی اگر فهمش سخت باشد که نیست، چون ما عادت داریم به محبت‌های بی‌قید و شرط و بی‌چون و چرا و حتی بی‌منطق مادرانه ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٢
١
٠
سلام:سفرروح را تازه ودل راشادمیکند.آمدم یزدعجب شهری است.هرچه رانگاه میکنی خودش یک تاریخ است وبایدیک عمراینجاباشی تابشناسی همهٔ این منطقه راکه بازهم کم است.هرچندزیادربطی به مطلب نداشت قبول کنید.سال نو برشمامبارک.متشکرم ازمطلب
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
سلام . متشکرم همچنین منم تبریک میگم خدمت تون ان شاءالله برای شما و برای همه سال خوبی باشه پر از حال و احوال خوب . اتفاقا من خوندن و شنیدن نظرات مختلف راجع به سفر رو خیلی دوست دارم ... برام جالبه :) خوش بگذره جناب بله شهر یزد شهر قشنگیه یه جور خاصی همه عناصرش مهربونن :) من میبد رفتم و تقریبا دو ساعتی توی " نارین قلعه " قدم می زدم دلم نمی خواست بیام بیرون از اون قلعه از اون بنا و بعد هم اون صنایع سفالی بی نظیر و زیبا ... به شخصه مثل همه سفر و طبیعت گردی رو دوست دارم ولی چندین برابر بیشتر دیدن ابنیه تاریخی منو هیجان زده می کنه یادمه اولین بار اصفهان میدان نقش جهان افتاده بودم توی دور تسلسل به زور سردی هوا و پادرد از دور اومدم بیرون :)) کاش پای رفتنم استوارتر بود ...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
سلام:متشکرم.سال جدیدبرای شماسالی توأم باسلامتی وموفقیت وسعادت باشد.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
سلام:متشکرم.سال جدیدبرای شماسالی توأم باسلامتی وموفقیت وسعادت باشد.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
سلام:متشکرم.سال جدیدبرای شماسالی توأم باسلامتی وموفقیت وسعادت باشد.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
سلام:متشکرم.سال جدیدبرای شماسالی توأم باسلامتی وموفقیت وسعادت باشد.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
سلام:متشکرم.سال جدیدبرای شماسالی توأم باسلامتی وموفقیت وسعادت باشد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٢
١
٠
دو پاراگراف ابتدایی رو عالی استارت زدید اما در ادامه کمی از مسیر اصلی فاصله گرفتید... قلم توانایی دارید بی تردید؛ یک بازنویسی می تونست سر و شکل این یادداشت رو متحول کنه... مرسی.. :-))
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
سلام جناب شمشیری سال نو رو تبریک میگم ان شاءالله سلامتی باشه واستون و حال و احوال خوب و خوش . متشکرم فرمایشتون کاملا متینه بر اساس یک سری اصول نانوشته و درونی سه پاراگراف اون وسط حذف شده . آخه من یک نینجای واقعی ام ! من بنا به جور زمانه عادت به مشق شب نویسی دارم نه خلاصه نویسی :)) بنابراین اصولا دست به قلع و قمع کردنم خوبه :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات