نقل‌های شب عروسی

نقل‌های شب عروسی

نویسنده : s_mostafa_b

سر ظهر بود و روي كاناپه دراز كشيده بود، داشت زور مي‌زد تا خوابش ببرد، تا فراموش كند رسوايي تازه بچه‌هايش را!چشم بندش را گذاشت تا نور اذيتش نكند و بخوابد، خوابش نبرد. پلير را روشن كرد تا گوش‌هايش پر شود و چشمانش سنگين، اما نشد. قرص خواب آور خورد، اماچه فايده؟!

دو تا، سه تا، چهارتا، اين قرص‌هاي رنگي ريزه ميزه‌‌ي نُقلي كه مي‌بلعيدشان گر چه در خواب فرو نمي‌بردنش اما او را ياد شب عروسي انداختند! بچه بود كه در عروسي يكي از اقوام، با رفقايش بدون توجه به مدعوين در بازي كودكانه خود از زير پاي مهمانان نقل جمع مي‌كرد، بعد با هم گوشه‌اي مي‌نشستند و پس از شمردن نقل‌ها دوباره آن‌ها را پرت مي‌كردند بين جمعيت و از نو جمع مي‌كردند و مي‌شمردند، يكي، دوتا، سه تا، چهارتا، بيست و پنج تا، سي وشش تا؛ من سي و شش تا جمع كردم؛ من سي و يكي، بيست و هفت، چهل...

هرگز يادش نمي‌رود آخر آن شب را، وقتي بعد از عروسي به خانه رفتند، پدرش كه حسابي به خاطر آن رسوايي بزرگ، آن آبرو ريزي غير قابل بخشش، بدون توجه به تذكرات او، بدون توجه به چشم غره‌هاي او، بدون توجه به لبخندهاي بلندتر از فريادش با جمع كردن نقل از زير پاي اين و آن به شدت خجالت زده شده بود، پسرش را سزاوار آن مي‌ديد كه به ازاي هر نقلي كه جمع كرد يه چك به زيرگوشش نواخته شود!

با صورت از سيلي سرخ و قلبي كه هر لحظه مِهر پدر را از خود دور مي‌كرد، دوان دوان به زير زمين رفت و شروع كرد به قول دادن در زير باراني از اشك!

قول داد كه وقتي بزرگ شد در عروسي خودش و حتي بچه‌هايش نقل نپاشد تا مبادا پدر بچه‌هاي فاميل، كودك‌شان را بزنند، همان شب بود كه عهد بست تا هرگز در هيچ شرايطي فرزندانش را نزند تا آن‌ها هم مثل او از پدرشان يك موجود ترسناك نسازند! قول داد در هر حال و امري مدافع فرزندانش باشد نه مهاجم به آن‌ها! آن روز قول داد و شايد هرگز گمان نمي‌كرد آن عهد عجولانه و كودكانه آن‌قدر پايدار بماند.

عهدي كه اي كاش بسته نمي‌شد و اي كاش پايدار نمي‌ماند!

....

حالا همان‌طور كه نقل مي‌خورد با خود فكر مي‌كرد اگر پدرش زنده بود حتما بر دستان سنگينش بوسه مي‌زد، دستاني كه جدي گرفتن هشدارها و حفظ كردن شخصيت را به خوبي به او آموخته بودند! جدي گرفتن هشدارها، حفظ شخصيت، همان چيزهايي كه او به فرزندانش نياموخته بود.

..

حالا فكر مي‌كرد كه من براي پدر بدي نشدن بچه‌هايم را رها كردم و پدرم براي آن‌كه بچه‌هايش بد نشوند بد شدن را به جان خريد؛ حالا مرور مي‌كرد كه چقدر پدر بدي شده و چقدر بچه‌هاي بدي دارد و مي‌فهميد كه چقدر پدر خوبي داشته و چقدر خواهر و برادران خوبي دارد! حالا كه مجال فكر كردن داشت چقدر پدر ترسناك خود را مهربان مي‌ديد!

 اي كاش مي‌شد دوباره پدرش را ببيند! آري اي كاش مي‌شد! معطل نكرد بعد از شكستن شيشه قرص، ريختن نقل‌ها روي زمين و پاره شدن رشته افكارش، دوان دوان سوي پدرش رفت!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٣
٣
٠
نگاه نو و خلاقانه ای داشتید اما اگه قبل ارسال بازنگری روی متنتون انجام داده بودید خیلی به بهبود این متن کمک میکرد. به عنوان مثال، وقتی میخواین حالات روحی و روانی کاراکتر داستان رو طوری بیان کنین که خواننده متوجه بشه نیازی نیست که صاف و مستقیم جمله ای شبیه این"قلبي كه هر لحظه مِهر پدر را از خود دور مي‌كرد" رو بیان کنید. میتونستین این دلشکستگی رو با کمی کندوکاو روانی کودک و مثلا واگویه های کودکانه در خلوت زیرزمین، به قلم دربیارید. یا مثلا در داستانهای کوتاه، ضرورتی نداره که نتیجه گیری کنیم و یا منظور ذهنیمون رو به اصطلاح با زور چماق به خورد خواننده بدیم، سه پاراگراف نهایی داستان شما به این ورطه افتادن و یک نتیجه گیری خیلی خیلی عریان و نه چندان دلچسب به داستان بخشیدن که با کمی ظریفکاری و پردازش دوباره میشد همین نتایج رو به گونه ای مستتر و پنبه ای به ذهن خواننده وارد کرد.//موفق باشید :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
اينجاست كه تفاوت يه تازه كار با يه حرفه اي مشخص ميشه! // متاسفانه براي اينكه خط آخر رو بنويسم كشيده شدم به سمت نتيجه گيري // ممنون از اينكه وقت گذاشتيد، خونديد و نقد كرديد :) مرسي
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٣
١
٠
منم ممنونم از این روحیه باز و انعطاف پذیر و نقدپذیر شما. مطمئنم با این روحیه کم نظیر، به جایگاههای بسیار ارزنده و بالایی خواهید رسید. براتون مجددا آرزوی موفقیت دارم در تمامی عرصه ها :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
دیر کامنت دادن این مزیت رو هم داره که مثلا خانم قاسمی عزیز میان و نکات رو مطرح میکنن و من فقط میام و میگم: دقیقا همین کامنت! :دی // موفق باشید جناب نویسنده. آینده درخشانی دارید اگر... اگر .. وقت بیشتری بذارید برای پرداختن به همین نکاتی که گفته شد. مشتاقم مطلب بعدی شما رو بخونم :-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنون خانوم قاسمي بابت توجه و مهمتر از اون تذكرتون :) // جناب شمشيري هم كه همواره لطف دارن :))
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٢/٢٣
١
٠
داستان خوب و جالبی بود ؛ ولی خوب با نتیجه گیری آخر موافق نیستم ! به نظرم عهدی که پسربچه با خودش می بنده خیلی عهد خوبی هست ولی نتیجه گیری آخر که زدن های پدرش از اوضاع الان بهتر بوده درست نیست ! تربیت درست ربطی به تنبیه بدنی نداره ! ای کاش در مورد رسوایی فرزندانش چیزی می گفتید تا ببینیم این چقدر شبیه رسوایی پدر در دوران کودکی هست !
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
منظورم تنبيه بدني نبود و اون رو به عنوان يه مثال شايد نه چندان مناسب گفتم! منظورم بيشتر اين بود كه گاهي اوقات لازمه آدم محبوبيت خودش رو فدا كنه و خودش رو بد كنه تا به يه سري از اهدافش برسه!‌ // رسوايي ميتونه هرچيزي باشه، هرچيزي كه ميشد جلوش گرفته شه اما نشده! // بله خودم هم اقرار ميكنم به اينكه ميشد 6خط آخر رو خلاصه تر و منعطف تر نوشت!
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
:)) مرسي ((:
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣