در جایی از زمان ایستاده بودم

در جایی از زمان ایستاده بودم

نویسنده : sajede_gh

گوشی موبایلم را نگاه می‌کنم. آخرین بار که با حوصله برایش اسم بلوتوث انتخاب کردم، نام «برازوکا» بود. اسم توپ جام جهانی. آخرین عکسی که با ذوق و شوق انتخاب کردم عکس شهان_پسرخاله م_ تو صحن امام رضا(ع) بود. سفری که امسال تابستان رفتیم. آهنگ‌های موبایلم خیلی وقت بود تکراری شده بودند. آخرین مطالبی که درست و حسابی توی وبلاگ نوشته بودم هم مال شهریور و مهر بود. یاد نمی‌اید آخرین بار چه مطلبی برای کدام سایت ورزشی فرستاده بودم. کی برای کتاب آنالیز و دوره‌های مربیگری وقت گذاشتم. حتی یادم نمی‌آید آخرین کتابی که خواندم، کدام کتاب بود. کلی کتاب مانده بود که بخرم و بخوانم اما نشد. قرار بود شعر حفظ کنم اما نشد. زبان... زبان را قرار بود شروع کنم. فوتسال را هم هفت، هشت ماهی هست تعطیل کرده‌ام. تفسیر هم به کل فراموش شده بود. همه این‌ها را کنار گذاشته بودم، برای یک هدف. پایان نامه ارشد.

قرار بود آخر اسفند تمام شود و من دوباره همه آن کارهایی که دوست داشتم را شروع کنم. خیلی سعی کردم. از میهمانی‌ها کم کردم، از تفریحاتم، از علایقم، از نوشتن، باشگاه رفتن، کتاب خواندن و خیلی چیزهای دیگر... اما نشد. صبح روزی که داشتم می‌رفتم با استادم صحبت کنم تا شاید به من اجازه دفاع از پایان نامه بدهد فقط یک ذکر را زمزمه می‌کردم «افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد» .این آیه مانند خون در رگ‌هایم جاری می‌شد و روحی تازه در وجودم می‌دمید. انگار که با هر بار تکرار این ذکر ذره‌ای دیگر از وجودم تسلیم امر پروردگار می‌شد. تا این‌که با تمام وجود از او خواستم هر چه مصلحت خودش هست برایم رقم بزند. همه چیز خوب پیش می‌رفت. حتی کارهای اداری که همیشه خدا اذیت کننده و طولانی ست. استادی که سه هفته بود جوابم را نمی‌داد آن روز توی اتاقش بود و تا مرا دید گفت پایان نامه‌ام را خوانده. تا آخر آن شب همه چیز خوب بود برای این‌که حتی مدیر گروه تمام تلاشش را کرده بود تا هفته آینده من پایان نامه را ارائه بدهم و تمام... خیلی خوشحال بودم. خدا را شکر می‌کردم که جواب توکلم را گرفته اما... اما دوباره همه چیز خراب شد. استاد به من اجازه دفاع پایان نامه نداد و اجبارا این اتفاق به بعد از عید و ترم شش موکول شد. من خدا را تنها برای لحظه‌های خوشی نمی‌خواستم. خدای من با خدای دیشب نباید تفاوتی می‌کرد. من همچنان شکرگزارش بودم و داشتم به مصلحتی می‌اندیشیدم که در پس این اتفاق است.

اما این روزها دیگر مثل قبل نیستم. دیگر اتفاقی را به خاطر پایان نامه تعطیل نمی‌کنم. باید زودتر بروم گوشی‌ام را که داده بودم تعمیرگاه تحویل بگیرم. کلی خرید عید مانده. برای کسانی که دوست‌شان دارم عیدی بگیرم. کتاب هیچ وقت «لیلا قاسمی» را باید بخرم. ورزشی نویسی را از سال جدید دوباره شروع می‌کنم. راستی هفت سین هر سال با من است. باید همین چند روز بساط هفت سین را راه بیندازم. نوبت آرایشگاه هم باید بگیرم. می‌خواهم تغییراتی در برنامه غذایی‌ام ایجاد کنم. آشپزی را یادم رفت. می‌خواهم پنج شنبه‌ها شام و جمعه‌ها ناهار با من باشد. پخت کیک و ژله هم در دستور کارم هست. کمی هم سمت چرم دوزی می‌روم. شاید وقتم کم باشد اما خوب است خیلی ازش فاصله نگیرم. برنامه‌ای جدید برای رسیدگی به پوستم دارم. باید دوباره در مسیر رفت و برگشت به شرکت شروع به شعر حفظ کردن کنم. هر چند تا الان اعتقادی به روانشناسی و کتاب‌های روانشناسی نداشتم اما امسال برای بعضی از اهدافم باید ازین دست کتاب‌ها بخوانم. امیدوارم نتیجه خوبی در پی داشته باشد. خدا کند برای برنامه‌هایم پول و وقت کم نیاورم.

و اما وبلاگ عزیز و دوست داشتنی‌ام. تصمیم دارم از این به بعد بیشتر مطلب بنویسم و به روزتر باشم. وبلاگ باید پویا و زنده باشد. اصلا اولویت من باید اول وبلاگ باشد؛ بعد دیگر شبکه‌های اجتماعی....امیدوارم با من و مطالب این وبلاگ همراه باشید. پس، نقطه سر خط... سلام

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
حس خوبی داشت متنت :) ...من که هر کار کردم هنوز که هنوزه نتونستم همه چی رو بذارم کنار و برا کنکور بخونم فقط -___-
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
ممنونم از لطفتون.راستش خود من برای کنکور همه چیز رو تعطیل کرده بودم و خدا رو شکر نتیجه داد اما واسه پایان نامه نشد چون شاغل هم هستم کارم سختتر بود.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
با خوندن پستت یاد پارسال خودم افتادم که همه چی رو تعطیل کرده بودم برای پایانه نامه ی ارشد همه ی هدف زندگی ام شده بود دفاع کردن ولی شکر خدا بهمن پارسال محقق شد ان شالله شما هم با خوبی و خوشی دفاع میکنی و میری دنبال علایقت موفق باشی دوست خوبم
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
خدا رو شکر.ان شاالله همیشه موفق باشید.ان شاالله دفاع قسمت ماهم بشه.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
همیشه فکر می کنم این جور کارها اراده های بزرگ می خواهد همه چیزت را بگداری کنار برای یک هدف . امیدوارم موفق باشید . به همه ی برنامه های خوبتان برسید. یاد خودم افتادم در سال 94 باید کلی کار انجام نشده را به انجام برسانم ((: مرسی بابت این یادآوری
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
ممنون از آرزوهای خوبتون.امیدوارم شما هم به همه برنامه هاتون برسید.با آرزوی موفقیت.
Dr_Maliheh
Dr_Maliheh
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
فکر می کنم خیلی از آدمها در یک مقطعی از زمان به دلیل یک هدف، از تمام کاراشون می زنند و آخرش هم به این نتیجه می رسند که باید با یه برنامه ریزی خوب، حتی الامکان به همه ی کارها رسید...برا من که زیاد پیش میاد، برای همین خیلی درک کردم نوشته تون رو... ضمن اینکه جمله ی : "خدای من با خدای دیشب نباید تفاوتی می‌کرد" بسیار به جا و قابل تفکر بود... ممنون :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
دقیقا همینطوره.برنامه ریزی باید درست باشه.شاید در یک بازه زمانی از یه سری کارها که خیلی ضروری نباشه بشه صرفنظر کرد اما کنار گذاشتن همه شون حتی به روحیه هم صدمه میزنه بنظرم. ممنون که وقت گذاشتید و متن من رو اینقدر با دقت خوندید.
Dr_Maliheh
Dr_Maliheh
٩٤/٠١/٠٥
٠
٠
:)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام ساجده ی عزیز نوشته ی زیبایی بود ، همان خدایی که در وقت و شادی به یک اندازه برای تو امید بخش و بزرگ است به کمکت میاد تا به برنامه هات برسی :*
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام عزیزم.خیلی ممنونم ثریا جان.به نوشته های شما که نمیرسه.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤