من یک دایناسور شناس با وجدان بودم!

من یک دایناسور شناس با وجدان بودم!

نویسنده : m_fanaei

وقتی کلاس اول دبستان بودم مثل خیلی از بچه ها همیشه نمره دیکته ام 20 بود، تا اینکه یک روز وسط دیکته نوک مداد سیاهم شکست و من تا خواستم مداد دیگری پیدا کنم، از دیکته عقب ماندم و چند کلمه را ننوشتم و شدم 14 (!) این نمره برای من فاجعه بود، قلبم داشت منفجر می‌شد. اولین شکست بزرگ زندگی ام بود. همینطور تا زنگ آخر گریه می‌کردم تا اینکه زنگ خورد و مادرم را دیدم و بلندتر گریه کردم! مادرم دلداریم داد و گفت: "مهم نیست همیشه که نباید  20 بشی!" و مهر مادرانه باعث شد کم کم آرام شوم و با خودم فکر کنم مشکلات خیلی بزرگتری  هم در  این دنیا وجود دارد که می توان برای آن ها غصه خورد. مثلا؟، مثلا "منقرض شدن دایناسورها " که آن روزها برایم خیلی مهم بود و به شدت فکر می کردم علت اصلی عدم حضور این عزیزان در حیات وحش امروزه، این بوده که حضرت نوح یادش رفته این عزیزان را سوار کشتی کند و آن ها هم با پسر نوح غرق شده اند.

اما از آنجایی که خوشی‌های زندگی پایداری چندانی ندارد، من چند هفته بعد دوباره 14 شدم! این بار بدون هیچ دلیل و توجیهی! ناراحت شدم؟ گریه کردم؟ خیر، با دوستانم خوش و بش می‌کردم و برایشان توضیح می دادم بلندترین دایناسور دیپلودوکوس بوده است و از برگ درختان تغذیه می‌کرده و من مانده بودم چطور با خوردن سالاد و سبزیجات همچین قد و هیکلی بهم زده! بله من این بار اصلا ناراحت نبودم و حتی به روی خودم نیاوردم، زنگ خورد و من با خونسردی تمام مادرم را از نمره درخشانم  با خبر کردم و لبخند ملیحی حاکی از اینکه می دانم دنیا زود گذر است و این چیزها که چیزی نیست تحویل عزیز ِ جانم یعنی مادرم داد . ولی این بار مادرم مرا دعوا کرد و مرا شیفته شیوه تربیتی خودش کرد.

از آنروز بارها و بارها اشتباه کردم ولی هرگز مثل بار اول ناراحت نشدم، شاید وجدان بعد از مدتی بی حس می شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه
فاطمه
٩٣/١٢/٢١
٥
٠
وای عزیزم چقدر قشنگ نوشتی ..فوق العاده بود عزیزم...باز هم از این مطالب زیبا بنویس..
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢١
٢
٠
ممنون فاطمه جان :) نظر لطفته ، چشم سعی میکنم بازم بنویسم :)
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢١
٦
٠
سلام؛ خوش امدید به فضای گرم و دلچسب "جیم". شروع بسیار خوبی برای یادداشتتون در نظر گرفتید. کلاس اولش را که گوشه ای نگهداریم، یا نوشتن "اولین شکست بزرگ زندگی" و خواندن نوع شکست، دقیقا تصورات آن زمان و حتی محدودۀ سنی‌تان را نه آشکارا، بلکه به زیبایی در قالب کلمات بیان کردید. این ها نقاط قوت برای یک یاداشت هستند. محتوای مطلب خیلی خوبه و همچنین روند رسیدن به "بی حسی وجدان"، در این مجال و با توجه به یادداشت اول شما، منطقی به نظر میاد. یادداشت شما به عنوان اولین یادداشت قابل قبوله. موفقیت شما در این عرصه به معنای دقیقِ کلمه آرزوی میرزاست.
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢١
٣
٠
سلام ، ممنون از خوش آمد گویی تون :) و ممنون از نقد ظریف و دقیقتون ، بله خودم هم با خوندنش متوجه ناپختگی میشم ولی فعلا نتونستم تصحیحش کنم ولی در یادداشت های بعدی حتما سعیم رو می کنم :) من هم برای شما آرزوی موفقیت میکنم جناب میرزا .
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢١
٢
٠
خواهش می کنم. نمیشه گفت ناپختگی! یادداشت خوبی بود.
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/١٢/٢١
٤
٠
خییییلی عالی بود....دایناسور شناس با وجدان....آخرش خیییلی قشنگ تموم کردی.« شاید وجدان بعد از مدتی بی حس می شود. » آخ که دلم با این جمله کباب شد.ممنون از قلمت.
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢١
٣
٠
ممنون بشری جان از لطف و نظرت :)
ali_y
ali_y
٩٣/١٢/٢١
١
١
سلام، خیلی خوب > موفق و پیروز بتشید
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢١
٢
٠
سلام ، ممنون نظر لطفتونه :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢١
٤
٠
خیلی خیلی خوب نوشتید. یک یادداشت استاندارد... فقط کاش همون یک جمله آخر رو (خط آخر نه، فقط یک جمله آخر) با اون "صراحت لهجه" نمیذاشتید. قبل از رسیدن به اون نقطه، خواننده کاملا متوجه منظور شما شده، مطمئن باشید. حیفِ این قلم تواناست و حیفِ این بینش والاست که با یک جمله ی ناصحانه (ی ناخواسته شاید)؛ اتیکت "مستقیم گویی و نصیحت" بچسبه به یادداشت به این قشنگی... البته که الان هم جزء بهترین یادداشت های امروز می بینمش. بیصبرانه منتظر محصول بعدی قلم و ذهن خلاق شما هستم :-))
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢١
١
٠
واقعا ؟ :) مرسی چقدر خوشحالم که انقدر خوشتون اومد :) راستش نمی دونم چرا فکر کردم منظور رو ممکنه نرسونده باشم و توضیح بیشتری دادم !! فکر میکنم یه مقدار اعتماد به نفس تو نوشتنم رو از دست دادم :)) بازم ممنون از لطفتون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢١
٥
٠
بله کاملا جدی عرض کردم. بیشتر که حضور داشته باشید متوجه میشید من در نقد و تحلیل با هیچکس تعارف ندارم. مطالبی از حتی نویسنده های رسمی سایت بوده که دهها مخالف داشته و یک تنه مقابلشون ایستادم و حمایت کردم چون واقعا خوب دیدم و بی اشکال. و مطالبی هم بوده که همین یکی دو روز پیش اغلب خوب دیدنش اما بنظر من کمی جای کار بیشتری داشت که به نویسنده محترمش عرض کردم. شما هم از واکنش های مخاطبین نگرانی به خودتون و قلم تون راه ندید. تا مطلبی دیده و خونده نشه و اشکالاتش گرفته نشه با یک یادداشت خصوصیِ توی دفترچه خاطراتتون فرقی نداره عملا. پس با اعتماد بنفس بنویسید و مطمئن باشید با بینش و توانی که دارید خوانندگان هم متوجه "حرف دل" شما خواهند شد. معطل نکنید، از همین الان شروع کنید به نوشتن مطلب بعدی. من منتظرم :-))
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢١
٣
٠
چشم :)
الهام
الهام
٩٣/١٢/٢١
٢
٠
سلام جیمی شدنت رو تبریک میگم :) منم با نظر آقای شمشیری موافقم . هر اتفاقی اولینش سخته بعد عادی میشه و سیر داستان خوب این رو رسوند. موفق باشی و مثل بهار پیش رو سبز و شکوفا :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢١
١
٠
سلام ، مرسی الهام جونم :) بله بله ... مرسی ...شما هم سبز تر و شکوفا تر از قبل :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/٢١
٢
٠
سلام .... دو پارگراف زيبا / متشكرم
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢١
٢
٠
سلام ممنون :)
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/٢١
١
٠
قلمت محشره گلم:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
ممنون نظر لطفتونه :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
سلام عالی بود.درست گفتید٬تکراریک کارنادرست موجب عادی شدن وریختن قبح آن میشود.شادکام وپیروزباشید.
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢٢
٢
٠
سلام ، ممنون ، بله درست می فرمایید ، به همچنین .
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٢
٢
٠
سلام سلامت باشید
mina_h
mina_h
٩٣/١٢/٢٢
٢
٠
قشنگ بود مرسی عزیزم
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
مرسی از شما :)
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٢/٢٢
٢
٠
اوهوم همیشه اولین ها سخت ترینن
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
بله :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٢
٣
٠
ورودت رو به جمع جیمیها خوش آمد میگم مهساجان. خاطره بازی خوبی بود. اگه روی بعضی افعال بیشتر فکرکنی میبینی که جای بیشتری برای مانور دارن. ولی اینکه تونستی متن رو از یه حادثه بسیار ساده به یه نتیجه بسیار متفاوت و تامل برانگیز برسونی جای تحسین و تشویق داره. خصوصا تیتر هم عالی انتخاب شده. موفق باشی و ممنون که به پست های من هم سرزدی دوست خوبم.
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢٢
٢
٠
مرسی هدی جان :) چشم سعی خودم رو میکنم بله یه جاهایی توی ذوق میزنه ! ممنون :)) هیچ کس به تیتر توجه نکرده بود خودم هم خیلی خوشم اومده :)))) شما هم موفق تر و پیروز تر :) ;)
sr_talebi
sr_talebi
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
تیترت جالبه.......
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
ممنون
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
دید متفاوتی نسبت به موضوع داشتین تبریک میگم بهتون
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
ممنونم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
خط اخرش یه جوری بود بالام جان..انگار رشته ی کلام از دست در رفت مثه کش تنبود یا شایدم اون کوسه ای که اونجا گفتی اومد خوردش و بردش:دی..کلا تو نظر من یکم بی ربط اومد چون من تو یه دنیای دیگه بودم و با خوندن اون با مخ خوردم زمین انگار :دی ولی محتواو بالاجاتش عالی بود و خیلی خوشم اومد..چون من تو این فکر بودم که داری از دوگانه باوری میگی که خانواده و جامعه تو ذهن بچه میکنن ولی یهو دیدم زدی تو کار وجدان برا همین گیج شدم
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
عه!! فکر میکردم ربط داره :))) آره این کوسه تو دریای تفکر من این ور و اون رو میره دیگه مغز برام نمونده خواهر :)))) الان که دوباره خنودم بهت حق میدم :))) خوشحالم که خوشت اومد ;)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨