میثم و مشهد / داستان کوتاه
ماجراهای قطار شماره 124

میثم و مشهد / داستان کوتاه

نویسنده : hesamedin_shafieian

ایستگاه مشهد، 2 گلدسته و یک گنبد نورانی. قطار به آرامی تلق تلق به ایستگاه می‌رسد.

آقا جان سلام.

قطار به آرامی توقف می‌کند.

پیرزنی در حال پاک کردن اشک‌هایش است.

آقا جان سلام؛ میثمم، همون که پایی نداره تا بدو بدو کنه بیاد سمت ضریحت، همون که خیلی دلش شکسته، آقا جان میثمم همون که خیلی غم داره.

پیرزن ویلچر پسرک را به سمت تاکسی می‌برد.

چهار راه به چهار راه. کوچه به کوچه. خیابان به خیابان. میثم دل می‌دهد به نوای آمده‌ام ای شاه پناهم بده خط امانی ز گناهم بده.

اشک پیرزن که مثل قطرات باران به صورت میثم می‌خورد و رنگین کمان می‌شد.

روبه روی صحن باب الجواد پیاده می‌شوند.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)، السلام علیک یا ضامن آهو، السلام علیک یا غریب الغربا یا معین الضعفا.

میثم دلش می‌خواست پر بکشد تا پشت پنجره فولاد. دلش می‌خواست بدو بدو کند و دور حوض به کبوترها دانه بدهد.

دلش می‌خواست ولی نمی‌توانست.

رفت و رفت. آرامِ آرام. چرخ‌های ویلچر تلق تلق. دست‌های پینه بسته پیرزن و پنجره فولاد.

میثم دخیل بسته بود، دلش را به نور. شب شده بود و دراز کشیده بود کنار ویلچرش روی فرش، به سمت آسمان رو به سمت ماه.

پیرزن زیارت نامه آقا را می‌خواند و بعضی وقت‌ها هم به نوه‌ای نگاه می‌کرد که خواب برده بودش به رویاهای شیرینش.

زن زیارت‌نامه می‌خواند و اشک می‌ریخت.

آقا جان، آقاجان....

میثم جان تو پا نداری که بیای به سمت ضریح من، می‌دونم دلت میخواد بدویی. حالا من دویدم به سمت تو پاشو پسرم پاشو زائر من نور چشم من .

آقا... آقا...

اشک می‌ریخت از گوشه چشمان بسته‌اش.

پاشو آقاجان بلند شو بیا به سمت ضریح.

چشمانش که به سمت نور باز شده بود. بلند شد دور خودش را نگاه کرد، عجیب حالی داشت و آرام آرام به ضریح نگاه کرد، دستانش می‌لزید ولی پاهایش نه. آرام آرام دوید و دوید تا سمت نور، تا ضریح.

و جمعیتی که به سوی او می‌دویدند، همه صلوات می‌فرستادند.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

==========

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
داستان تون دل آدم رو هوایی میکنه نکنید این کارها رو وسط عیدی خب آدم دلش مشهد میخواد دیگه:( ولی داستان موضوع تکراری ای داشت و بسط و پرورشش هم خیلی قوی نبود معلوم بود دلی نوشته شده منتظر داستان های گیراتر و پخته تر از شما هستم دوست گرامی
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
مِدِنی مویم دلوم مِشَد موخواد. دل آدم هوایی مشه :(
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٠٣
٠
٠
آها جریان این عکس چیه این آخر؟
s_watson
s_watson
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
خیلی زیبا نوشتید یادش بخیر تازگی مشهد بودم و این صحنه ها دوباره برام تداعی شد
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات