سبزی پلو با ماهی

سبزی پلو با ماهی

نویسنده : j_hoseinpoor

لباس‌هایت را پوشیده‌ای. مارک لباس‌ها هنوز خودن مایی می‌کند، از بوی نو بودن لباس‌ها سر مست می‌شوی. داخل اتاق هی چرخ می‌زنی و هی بازی می‌کنی. سرت را بلند نمی‌کنی که زیبایی کفش‌های سفید اسپرتت را از دست ندهی. صدای مادرت از آشپزخانه بلند است «بسه دیگه لباساتو در بیار کثیف میشن‌ها!» مارک پیراهن را نگاه می‌کنم، عکس یک کابوی آمریکایی که کلاه لبه دارش را تا روی چشم‌هایش پایین کشیده و هفت تیری در دست دارد. نمی‌دانم چرا کابوی را تمام قد نکشیده‌اند، با خودم می‌گویم شاید لازم نبوده، بر عکس روی شلوار لی مادرم عکس دو تا پا تا روی باسن گذاشته‌اند، از ساق و ران‌ها مشخص است که پاهای یک زن است. از مادرم می‌پرسم چرا مال من بالا تنه‌اش هست و مال شما پایین تنه‌اش، می‌گوید «چون زن‌های اروپایی بالا تنه‌شان لخت است و لابد مردای اروپایی هم پایین تنه شان لخت است» می‌گویم: «اگه بالا تنه‌اش را می‌گذاشتند شاید با شلوار شما ست می‌شد؟» می‌گوید«شاید».

بوی سبزی پلو با ماهی فضای خانه را گرفته است. ماهیِ قزلِ نمی‌دانم شمالی یا جنوبی. جنوب را بلد نیستم، ولی شمال را چند بار دیده‌ام. یک بار از نزدیک و بقیه‌اش را از تلوزیون. تلفن زنگ می‌زند، مادرم گوشی را بر می‌دارد. اولش احوالپرسیِ گرمی می‌کند و ملیح می‌خندد ولی آخرش خندهایش خشک وبی‌روح می‌شود و با اکراه خداحافظی می‌کند.

با ذوق و شوق به طرفش می‌روم. گوشی را که قطع می‌کند با عصبانیت پس گردنی محکمی می‌زند و می‌گوید: «مگه نگفتم اون کوفتیا رو در بیار؟» هر وقت مادرم مرا می‌زند یعنی این‌که می‌خواهد آمادگی جر و بحث کردن با پدر را پیدا کند. از سوز پس گردنی گریه‌ام می‌گیرد. لباس‌هایم را یکی یکی بیرون می‌کشم، شلوار آبی رنگ، یواش از پاهایم بالا می‌آید، با دو انگشت شصتم کش شلوار را می‌گیرم و تنظیم می‌کنم تا همان جایی که دوست دارم جا گیر شود، زانویم از سوراخ شلوار پیداست، روی کشکک زانویم صورتکی کشیده‌ام که وقتی می‌نشینم به من نگاه می‌کند و می‌شود سنگ صبورم و باهاش صحبت می‌کنم، فقط گوش می‌کند، توان صحبت کردن ندارد، وقتی هم بلند می‌شوم سروته می‌شود و من خوشحالم که زنده نیست، اگر زنده بود حتما موقع راه رفتن حالش به هم می‌خورد و شلوارم را خراب می‌کرد، مادرم می‌گوید: «زانویت شلوار خوره دارد.»

ساعت از هشت نگذشته که پدرم با دو پاکت میوه وارد می‌شود، با خوشحالی توام از استرس به استقبالش می‌روم وسلام می‌کنم. «سلام». صورتم را می‌بوسد و می‌گوید: «سلام عزیزم پس چرا لباسای عیدتو نپوشیدی». هیچی نمی‌گویم یعنی مادرم نمی‌گذارد چیزی بگویم. با عصبانیت از پدر می‌پرسد: «امشب خونه مادرت دعوت بودیم؟» پاکت میوه را از پدرم می‌گیرم و به سمت آشپزخانه می‌روم. مادرم تزِ عصبانیتش را حفظ می‌کند تا بتواند به پدر بیشتر غر بزند. پدرم مثل این‌که تازه یادش آمده باشد، چشم‌هایش از تعجب گرد می‌شود، می‌گوید: «آره شرمنده‌ام، فراموش کردم بهت زنگ بزنم.» مادر دوباره آماده غر زدن می‌شود. اما پدرم که آدم با وقاری است او را با تومانینه آرام می‌کند ونمی‌گذارد شب عیدمان خراب شود. چند لحظه بعد سبزی پلو با ماهی روی میز است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٠٢
٠
٠
طمانینه نبود؟ :دی توصیفات خیلی بامزه ای بود دم شما گرم ^_^
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٠٢
٠
٠
جالب بود:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٠٢
١
٢
برش جالبی رو انتخاب کردید برای این حاشیه نگاری از یک رویداد(شاید) واقعی... تقریبا چیزی شبیه آشفته نگاری های مرسوم از کار دراومده که اگر کمی بیشتر حوصله به خرج میدادید و یکی دو موردِ کوچکِ تایپی هم به چشمم نمیخوردند و البته انسجامی هم به «سیر روایت» میدادید، حتی از این هم زیباتر میشد... این روزهای فروردینی حسابی خوندن این متون بهاری بهم لذت میده.. ممنونم جناب حسین پور نازنین :-))
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات