کتاب پدربزرگ / داستان کوتاه

کتاب پدربزرگ / داستان کوتاه

نویسنده : بهنام عبدالهی

سخنی کوتاه: یکی از بهترین آثارم، کتاب پدر بزرگ است که بسیار مورد پسند خودم قرار گرفته است. اولین اثر چاپ شده من در نشریه کوله پشتی (ضمیمه روزنامه شهروند).

پدر بزرگم با اعصای چوبی قهوه‌ای رنگش که از راه می‌رسد، بر روی صندلی همیشگی‌اش می‌نشیند و من و برادرم را به سمت خودش صدا می‌زند. برادرم مثل همیشه با صورتی افتاده و صدایی نا مهربان زیر لب چیز‌هایی می‌گوید ولی من مطمئن هستم که سعی می‌کند نا رضایتی خود را از صدا زدن پدربزرگ نشان دهد.

ما می‌نشینیم کنار پدربزرگ که به حرف‌ها و صحبت‌های او گوش دهیم. پدر بزرگ می‌گوید: «می‌خواهم امروز داستانی از کتاب شاهنامه برای شما تعریف بکنم، مطمئن هستم که شما به این داستان‌ها علاقه زیادی دارید.» پدر بزرگ راست می‌گفت من به قصه‌های شیرین شاهنامه علاقه زیادی دارم ولی برادرم در همین لحظه یواشکی به در گوشم می‌گوید: «چه گیری افتاده‌ایم، خر و پف پدربزرگ بهتر از تعریف داستان‌هایش است»

نمی دانم چرا امروز برادرم از پدربزرگ ناراضی است ولی بالاخره معلوم می‌شود.

پدربزرگ عینک گردش را به چشم می‌زند و کتاب شاهنامه‌ای که شاید سی یا چهل سال عمر دارد و جلدش  کمی پوسیده و بوی نم می‌دهد را به دست می‌گیرد و صفحه‌ای از آن را باز می‌کند و شروع به خواندن می‌کند. پدر بزرگ وقتی داستان می‌خواند یک چشمش به کتاب و یک چشمش روی برادرم است.

تا داستان تمام می‌شود پدربزرگ کتاب را می‌بندد و عینک قدیمی و زیبایش را از چشمش بیرون می‌آورد و با چهره‌ای مهربان رو به برادرم کرده و می‌گوید: «پسرم انگار امروز حالت خوش نیست! اتفاقی افتاده است؟» برادرم سرش را  بالا می‌برد و نچ می‌کند. انگار به زور اسلحه به پدربزرگ جواب پس می‌دهد. پدربزرگم باز می‌گوید: «معلوم نیست که من شما را دوباره بتوانم ببینم، آخر پیر شده‌ام در ضمن به عید هم نزدیک شده‌ایم، بهتر هست همین الان عیدی‌تان را بدهم.»

تا کلمه عیدی از دهان پدربزرگ بیرون می‌آید برادرم خوشحال می‌شود ولی من تا می‌شنوم پدربزرگ می‌گوید پیر شده‌ام بغض می‌کنم. پدر بزرگ از کیف دستی‌اش دو جلد کتاب شاهنامه نو بیرون می‌آورد و یکی را به سمت من و دیگری را به سمت برادرم دراز می‌کند و می‌گوید: «امیدوارم که بخوانیدش» در ضمن پدربزرگ به من دو هزار تومان از جیبش بیرون آورد و همراه با نوازش سرم به من می‌دهد ولی هیچ چیز دیگری به جز کتاب به برادرم نمی‌دهد.

برادرم از اتاق که بیرون می‌آید انگار چشمانش از خوشحالی می‌خندد. توی یک دستش شاهنامه را گرفته و از لای آن یک اسکناس سبز ده هزارتومانی پیداست. با خنده به سمت اتاق پدربزرگ می‌رود.

من الان می‌فهمم که چرا برادرم ناراحت بوده، فقط به خاطر عیدی. برادرم بلافاصله و با عجله به سمت اتاق پدربزرگ می‌دود که از او تشکر کند ولی پس از چند دقیقه جای خنده‌هایش را سکوت می‌گیرد، از خر و پف پدربزرگ خبری نیست. و بعد صدای گریه و زاری و فریاد برادرم خانه را پر می‌کند.

انگار پدربزرگ مهربانم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٧
٣
٠
چه غم انگیزناک و زیبا... :(( چندتا اشکال نگارشی و املایی بود که مهم نبودن. یه چیز کوچیک دیگه اینکه حس کردم از پدربزرگ خیلی تعریف کردید، این خوب بودن از داستانتون مشخص بود و نیاز به صفت های اضافه نداشت. کلمه ی مهربان رو خیلی استفاده کردید و میشد از معادل هاش استفاده کنید. دیگه هیچی. ممنون :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٧
٣
٠
نظر من هم عینا همین کامنت خانم باباپور هستش/// من هم معتقدم مهربان بودن باید در "شخصیت پردازیِ رفتاریِ پدربزرگ" نمود پیدا میکرد(که تا حدودی کافی بود/ مثل نوازش ها، عینک، شاهنامه خوانی و ...)؛ و منِ نویسنده الزاما با تکرارِ مهربان نمیتونم کسی رو در نظر خواننده مهربان جلوه بدم. حکایت همون مثَل حلوا حلوا گفتنه دیگه./// احساس میکنم مشکل اصلی شما "عجول نوشتنه" جناب عبدالهی، وگرنه قواعد رو که میشناسید، دایره لغات ضعیفی هم ندارید؛ اگر کمی صبور تر بنویسید و به مطلب فرصتِ "رسوب" شدن بدید یقینا این چالش ها رو در پیش نخواهید داشت. بی صبرانه منتظرِ مطالبِ قشنگِ بعدی شما هستم... :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٧
١
٠
منم همسن ایشون که بودم فکر میکردم یه صفت برای تعریف یه ادم کافیه..احتمالا با تحربه ی بیشتر و کتاب خوندن بیشتر متوجه میشن که باید چیکار کنن..البته من که هنوز بلد نیستم عملی این کار رو انجام بدم خودمم..خخخخ..
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٧
٢
٠
راست می گی فوفانو!! چقد کوچولو هستن نویسنده. احسنت به شما که با این سن هم قشنگ نوشتین و هم ستاره دار شدین. تبریک میگم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
بلی..برای همین هم مطمئنم در اینده مطمئنا نویسنده ی خوبی میشن :) ..جریان ستاره چیه؟:-/
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٧
١
٠
تو صفحه اصلی بعضیا کنارشون ستاره است و رنگشونم زرده، یعنی از نظر کسیکه مطالب رو میذاره رو سایت این مطالب بهتر بودن :) البته نظر شخصی ایشونه!!:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
همیشه دنبال دونستن جریان این ستاره ها بودم..ممنون :دی ..ولی مطمئنی؟اخه مال من قبلا همش ستاره داشت ولی از وقتی اسممو عوض کردم دیگه نیومد :-/ ..با عرض معذرت از نویسنده ی عزیز که اینجا را به بخش پرسش و پاسه تبدیل کردم :دی
بهنام عبدالهی
بهنام عبدالهی
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
ممنون از راهنمایی تون. بله خودمم این موضوع رو حس کردم . سعی کردم در آثار جدیدم برطرف کنم.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٢/٢٧
١
٠
چرا به یکی دو تومنی داد و به یکی ده تومنی ؟!
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
با اجازه ی نویسنده : احتمالا چون بزرگ تر بوده 10 تومنی بش داده:-/
بهنام عبدالهی
بهنام عبدالهی
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
سلام و تشکر از دوستانی که ابراز لطف نمودند. همون طور که گفتم این اولین اثر چاپ شده من بود و حتما آثار جدیدم بهتر و پخته تر هستند. اگر نقد یا سوالی هست در خدمتم.
محبوبه
محبوبه
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
الآن اون چیزی که من اون بالا پرسیدم خداوکیلی سوال نیست ؟! :/
Sanaz.Sh
Sanaz.Sh
٩٣/١٢/٢٨
٠
١
به عنوان اولین اثر خیلی خوب بود. موفق باشی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
اخرس واقعا زیبا تموم شد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨