بوی کلوچه تنوری عزیز...

بوی کلوچه تنوری عزیز...

نویسنده : ahoo_khademi

همیشه خانه مادر بزرگ آدم برایش لذت بخش بوده، حتی اگر دیگر کسی در آن زندگی نکند. از آن جایی که خانه مادر بزرگ من در یکی از روستاهای نزدیک سبزوار است؛ حالا که خود «عزیزم» نیست، ما سالی یک بار یا دو بار می‌رویم آن‌جا ولی همان هم برای‌مان یاد آور کلی خاطره است. مخصوصا برای من و داداشم که یک سال از من بزرگ‌تر است و هم بازی بچگی‌هایم است.

آن حیاط بزرگش که هنوز هم خاکی است، درخت‌هایش، تنورش، آغل گوسفندها با این‌که دیگر گوسفندی داخلش نیست، درخت توت بزرگش، شیر آبش و... همه برای‌مان خاطره است. یادم است من و داداشم که کوچک بودیم همیشه آخر هفته‌ها با خانواده می‌رفتیم آن‌جا و وقتی می‌خواستیم برویم مامانم کل لباس‌های ما را جمع می‌کرد و می‌ریخت داخل ساک و بر می‌داشت. آخر اصلا توی خانه نمی‌ماندیم و همش توی حیاط یا گِل بازی می‌کردیم یا آب بازی.

جلوی خانه عزیزم یک جوی آب بود که برای ما که بچه بودیم بزرگ بود و همیشه پر آب و من و داداشم می‌رفتیم توی آن و آب بازی می‌کردیم و کلی خوش می‌گذراندیم. یکی از تفریحات‌مان این بود که دم پایی‌های‌مان را می‌انداختیم توی آب و بعد مسابقه می‌دادیم ببینیم کی زودتر آن‌ها را از آب می‌گیرد.لباس‌های‌مان که خیس می‌شد می‌آمدیم خانه و مامان لباس‌های‌مان را عوض می‌کرد و سفارش می‌کرد دیگر نرویم توی آب که لباس نداریم ولی خودش هم می‌دانست که ما چند دقیقه دیگر می‌آییم و لباس می‌خواهیم برای همین خودش از قبل لباس‌های‌مان را آماده می‌کرد.

یادم است کنار همان جوی آب یک درخت گردو بود که بابایم خودش کاشته بودش و دقیقا جلوی خانه عزیزم بود و همیشه داداشم ازش می‌رفت بالا و می‌گفت «چون تو دختری نمی‌تونی بیای بالا» و من هم همیشه با این‌که می‌ترسیدم ولی برای این که جلویش کم نیاورده باشم، از درخت می‌رفتم بالا و می‌گفتم «دیدی تونستم». یادش به خیر آغل گوسفدها همیشه پر گوسفند و بزغاله‌های تازه به دنیا آمده بود و من و داداشم یواشکی به دور از چشم عزیزم می‌رفتیم توی آغل و گوسفندها را اذیت می‌کردیم. بعد هم که صدای گسفندها و پشت بندش صدای عزیزم می‌آمد، سریع از راه مخفی‌ای که خودمان درست کرده بودیم فرار می‌کردیم. یادم است یک روز که با داداشم رفته بودیم روستا را بگردیم، سگ افتاد دنبال‌مان و ما دوتا این‌قدر ترسیده بودیم و تند می‌دویدیم که فکر کنم آن موقع رکورد سرعت را شکستیم.

شب‌های روستا و بوی کلوچه تنوری عزیزم و آتیش توی حیاط که داداش‌هایم روشن می‌کردند و سیب زمینی آتیشی و صدای ضبط ماشین که آهنگ پخش می‌کرد و آسمان پر ستاره روستا برایم درست عین بهشت بود. شیطنت‌هایی که من و داداشم می‌کردیم و چوب آتش می‌دادیم و دعوای بزرگ‌ترها برایم لذت بخش‌ترین چیز توی دنیا بود. بعد هم که یک شام خوش مزه دست پخت مامان و سبزی خانگی که من و داداشم معمولا جمع می‌کردیم و می‌آوردیم خانه یک چیز دیگر بود. آخر شب هم ماجرای دست‌شویی توی حیاط و ترس این‌که باید برویم دست شویی شروع می‌شد، واسه همین همیشه یکی باهامان می‌آمد دست شویی.

یادم است موقع خواب با این‌که در خانه بسته بود، صدای پارس کردن سگ‌های همسایه‌ها می‌آمد و ما چه قدر می‌ترسیدیم برای همین همیشه عزیزم من و داداشم را بغل می‌کرد، برای‌مان قصه‌های قدیمی می‌گفت و ما چه راحت می‌خوابیدیم. دوباره فردا صبح با کلی انرژی بلند می‌شدیم یک صبحانه  محلی با شیر تازه و نان محلی تازه و تخم مرغ محلی می‌خوردیم و دوباره می‌رفتیم توی حیاط و بازی می‌کردیم. یادم است تو انباری عزیزم چند تا مارمولک زندگی می‌کردند، واسه همین هیچ وقت داداشم نمی‌آمد توی انباری، چون به شدت از مارمولک می‌ترسید. من هم برای اینکه اذیتش کنم تله می‌گذاشتم و مارمولک‌ها را می‌گرفتم، می‌رفتم دنبالش، او هم جیغ می‌کشید و فرار می‌کرد.

عزیزم یک گربه داشت که ما اسمش را گذاشته بودیم پا کوتاه، آخر پاهایش خیلی کوتاه بود و از بچگی پیش عزیزم بزرگ شده بود و این آخرها خودش سه تا بچه داشت. عزیزم که فوت کرد او هم از آن‌جا رفت و دیگر هم ما ندیدیمش. با این‌که الآن دیگر عزیزم نیست ولی خانه هنوز همان خونه است و جای جای آن برای ما خاطره است. خاطراتی که فقط توی ذهن‌مان مانده و دیگر هرگز تکرار نمی‌شوند و من حاضرم تمام آن چیزی که الآن دارم را بدهم ولی فقط یک روز از آن روزها تکرار بشود. همان روزهایی که بابا و مامان و عزیزم روی فرشی که توی ایوان خانه پهن کرده بودند، می‌نشستند و چای می‌خوردند و ما بچه‌ها توی حیاط وسطی بازی می‌کردیم و غمی توی دل‌مان نبود. یادش به خیر چه قدر آن روزها زود گذشتند و چه قدر ما زود بزرگ شدیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Sanaz.Sh
Sanaz.Sh
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
واااااااااااای خدا منم مشابه این خاطراتو دارم . همه چیز از وقتی بهم ریخت که جماعت گیر دادن که خونه ی قدیمی پدر بزرگ رو نو و امروزی کنن.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
منم حاضرم خیلی چیزا رو بدم تا یه روز از خاطراتم با مادربزرگم تکرار بشه! خاطرات بی تکرار من ... :(((
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
همیشه این یادداشتهای نوستالژیک رو دوست داشتم... (جا داره که کمی کوتاهترش کنید برای تاثیر بیشتر و ماندگاری عمیق تر در ذهن مخاطب، فکر میکنم دو پاراگراف رو بشه در بقیه ادغام کرد)// مطلبتون واقعا قشنگ و احساسی بود که چون صادقانه نوشته بودید بر دل مخاطب هم یقینا خواهد نشست :-))
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
ممنون آقای شمشیری بابت نظرتون و نقدتون راستش این دومین نوشته ی منه خوشحالم که به دلتون نشسته منتظر نقد های شما در نوشته های بعدیم هستم
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
:) واقعا چقدر زود بزرگ شدیم... :((
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
کاش میشد قاب کرد اون تصاویر رو و برای همیشه نگه داشت
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
مرسی از نظرت...آره متاسفانه بعضی از بزرگ تر ها فکر میکنند در دوره ی الآن همه چیز امروزیش خوبه ولی دریغ که نمیفهمند شیرینی این خونه ها مال همون قدیمی بودنشونه
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
:)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
منم دلم کلوچه مامان بزرگی میخواد...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣