شايد برای شما شوخي بود

شايد برای شما شوخي بود

نویسنده : r_roshnavand

ماجرا از آنجايي شروع شد كه پيرمرد دست بر زانو از پله‌هاي خود را بالا كشيد و آمد مقابل من ايستاد و گفت : شما فلاني هستيد؟

من كه تا آن موقع داشتم با نگاهم حركاتش را مي‌پايدم گفتم بله بفرماييد. و تعارف كردم كه بنشينند.

بقول خودش نفسش كه راست شد گفت : آقاي فلاني اينجا طبقه سوم مستاجر بودن چند وقتي است نيستند از اينجا رفته‌اند.

فردي را كه دنبالش بود دو سالي مستاجر شركت بود و همسايه ما. جواني بود بسيار خوش اخلاق و مردم دار. سه ماه قبل آمد گفت كه كاري در نيشابور پيدا كرده و اجاره‌هايش را پرداخت كرد و خانه را تخليه كرد.

رنگ و روي پيرمرد داشت بهتر مي‌شد و چايي هم كه رسيد برايش جايي گذاشتم و گفتم از اينجا رفته‌اند. اگر كار خاصي داريد گاهي اوقات مياد. مي‌بينمش.

-          نه كاري ندارم نگران بودم

-          چه نگراني داريد؟ طلب چيزي داشتيد؟

-          طلب كه نه مي‌خواستم ببينمش!

-          حاجي دنبال چي هستي؟ بگو نگران نباش!

نگاهي به ليوان چايي كرد و گفت : چيزي نيست!

قندان را جلويش گرفتم گفتم: من كه فكر مي‌كنم خيلي هم چيزي هست.

قندي برداشت گفت : من پدرش هستم.

با شنيدن «من پدرش هستم» اعصابم از دست همسايه سابق بهم ريخت. چاره‌اي جز دلداري نداشتم كه در مدسه به ما جوانها مي‌گويند و امتحان مي‌گيرند ولي يادمان نمي‌دهند و مشكلات مادي و چشم و هم چشمي را هم پيش كشيدم تا كمي آرام شود و اميدوار به ديدن فرزند.

خبر براي پيرمرد داشتم و گفتم: خبر خوشي دارم كه شيريني دارد؟ ( بين خودمان باشد از بد جنسي بود. مي‌خواستم ببينم اينها كه قهر هستند. كينه از كدام طرف آب ميخورد ). نگاهي كرد گفت : سلامت باشد براي من خبر خوش است.

گفتم بيشتر از اينهاست. ديگر تحمل نگاهش را نداشتم گفتم : چند وقت پيش براي استخدامي من را معرفي كرده بود و الان سه ماه است كه استخدام دولتي شده.

پيرمرد نگاهي كرد و گفت : تور به خدا.

گفتم الان سه ماه است كه سر كار است البته نمي داند كه رئيس آنجا پسر خاله من است كلي سفارش شده است. با شنيدن حرف من پيرمرد از روي صندلي بلند شد.

گفتم : كجا حاجي؟

-          شيريني بگيرم

-          شوخي بود حاجي!

-          شايد براي شما شوخي بود ولي براي من و زن و دخترام آرزو بود!

وقتي با جعبه شيريني خودش را دوباره از پله‌ها بالا كشيد پيرزني همراهش بود كه معلوم شد همسرش است و ميخواست از زبان من بشنود. مجبور شدم به پسر خاله زنگ بزنم و احوال همكار جديدش را بپرسم.

ميخواستم خداحافظي كنم كه گفت: حلال زاده بود الان پشت در است. و چندي نگذشت كه گوشي را داد به او.

سلام و عليك كردم و گفتم: اگر چيزي كه امروز شنيدم از تو خبر داشتم خدايش عمرا اونجا بودي. و خداحافظ و قطع كردم.

پيرمرد و پيرزن كه ديگر باورشان شده بود تشكر كردن و مي‌خواستن بروند كه همسرم سر رسيد و معرفي كردم كه پدر و مادر فلاني هستند. همسرم بعد از احوال پرسي گفت : حاج خانم مبارك باشه.

پيرزن گفت : دست شما درد نكند خيلي خوشحال شديم آخرش نظرمان گرفت و استخدام شده!

همسرم كه كمي درگير واژه‌ها شده بود و به من نگاه ميكرد كه چي شده. گفتم : خانم براي چي تبريك گفتي؟ همانطور كه به من چشم دوخته بود گفت: نميدونم بگم يا نه؟

رفتار همسرم را خوب ميتوانستم تعبير كنم و خطاب به پيرمرد و پيرزن گفتم: يعني اينكه نوه دار شده‌ايد.

***

امام رضا عليه‌السلام

متن حدیث : « بر الوالدين واجب، و ان كانا مشركين و لا طاعة لهما في معصية الخالق»

ترجمه : ( نیکی به پدر و مادر واجب و لازم است اگرچه مشرک و کافر باشند، ولی در معصیت‏ خدا نباید اطاعتشان کرد)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٢/١٨
١
٠
عجب موضوع خوبی رو انتخاب کرده بودین و چقدر ما از این قضیه و برکاتش در زندگی مان غافلیم ..
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام ... متشكرم و ممنونم كه مطلب را خوانديد و نظري دلگرم كننده نوشتيد
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/١٨
٢
٠
سلام؛ همیشه از خوندن مطالب شما لذت بردم، علی الخصوص که موضوعات نابی را دست مایۀ کار و یادداشت خود قرار میدید که این یک حسن بزرگه. این یادداشت شما هم از این قاعده مستثنی نیست و واقعا دست مریزاد میگم که کلام و حرف دلتون رو با حدیثی زیبا خاتمه دادید. سلامتی و موفقیت شما دوست عزیز آرزوی میرزاست.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام ... بزرگوار، شرمنده‌ام ميكنيد
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/١٩
١
٠
دشمنتون شرمنده باشه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٩
١
٠
انتخاب موضوع شما رو ستایش میکنم... (و ببخشید که از صبح امروز بشدت گرفتار بودم و دیر خدمت رسیدم) :-))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام ... بشدت در گير معني ندارد امشب ساعت 2 زنگ ميزنم كه درگير نباشيد خخخخ
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/١٩
١
٠
منم درگیر واژه ها شدم...نفهمیدم چی شد؟!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام ... اگر لينك به واژه بدهيد ممنونم ميشوم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٩
١
٠
چه غم انگیز :(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام ... تشكر و ببخشيد صبح شما غمگين شد
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٩
١
٠
سلام ممنون.شادوسعادتمندباشید
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام ... سپاس بيكران
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام:ممنون.زنده باشید.
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/١٩
١
٠
اینم ازون سنتای فراموش شده اس متاسفانه:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام ... از روي روايت ميشود گفت اين سنت نبوده بلكه واجب است و نبايد فراموش شود
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣