زندگي‌مان را به يك مشت آهن نبازيم

زندگي‌مان را به يك مشت آهن نبازيم

نویسنده : mahshid

نمی‌دانم! واقعا نمی‌دانم زندگی چرا این طوری شده است؟ چرا دیگر گرسنگی یك آدم غريبه، برای هیچ کس مهم نیست؟ چرا شادی یا حتی غم یک نفر اصلا مهم نیست حتی اگر آن نفر یکی از اعضای خانوادمان باشد؟ این است زندگی! همان زندگی خوبی که همه انتظار داشتیم... زندگی‌اي که همه دوست داشتم داشته باشیم، یك زندگی پر از فناوری... وقتی آیفون‌1 آمد، همه دوست داشتیم از این امکان بهره‌مند شویم... حالا ایفون‌5 هم آمده است اما شاید همان آیفون‌1 روا هم نداشته باشیم در عوض دلي خوش و زندگی‌اي ساده داریم. بدون این که برای خرید آیفون کلیه‌مان را بفروشیم. البته فناوری هم همیشه بد نیست... در صورتی که درست از آن استفاده شود و به‌خاطر آن زندگی‌مان را نبازیم به یک مشت آهن و موجود غیرزنده؛ به جای محرم دلمان...  

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات