مادرانه‌هایی که هیچ کس ندید

مادرانه‌هایی که هیچ کس ندید

نویسنده : m_maha

دخترم بزرگ شده است. پسرهایم هم. همسرم مغازه خریده است و تمام وقتش را به آن‌جا اختصاص داده. سر همین مغازه با پدر و مادر من به مشکل برخورد و با آن‌ها قطع رابطه کرده. به او و حرف‌هایش، به او و باورهایش احترام گذاشته‌ام و کمتر با خانواده‌ام در ارتباطم. تنها دلخوشی‌ام در روزهای بعد از بیماری‌ام، تنها سرگرمی‌ام. اما می‌دانم که نمی‌فهمد، این از خود گذشتگی‌ام را هیچ کس نمی‌بیند و این مرا آزار می‌دهد. 

دخترم از وقتی دانشجو شده است و محیط اطرافش و دوستانش تغییر کرده‌اند، به من و پدرش غر می‌زند. یک روز نیست که جنگ اعصاب نداشته باشیم. به همه چیز زندگی ما معترض است. خواهان تغییر است. تا جایی که خواسته است اسمم را هم تغییر دهم! با پدر و مادر من هم سر این موضوع صحبت کرده است و من چه قدر خجالت کشیده‌ام از آن‌ها که یک وجب بچه به خودش اجازه می‌دهد به انتخاب پدر و مادر من اعتراض کند و من تنها نگاهش کنم، با این‌که یک کسی در دلم می‌گوید: بزن توی دهانش تا به خودش اجازه ندهد به عزیزترین کسانت توهین کند. 

من می‌دانم که باز هم جلوی دخترم سکوت خواهم کرد و او هر کار که دلش بخواهد انجام می‌دهد. اما این بار مسئله به خانواده ختم نمی‌شود و من از برخورد اطرافیان با این موضوع می‌ترسم. خانواده همسرم، شوهر خواهرهایم، مادر دوستان پسرهایم.

اصلاً نمی‌دانم اگر اسمم را عوض کردم، آن موقع خودم را چه طور باید معرفی کنم.  من یک مادرم که همیشه برای خانواده‌اش از خودش گذشته، اما این روزها وقتی به روابطم با آن‌ها نگاه می‌کنم، می‌فهمم که حماقت محض کرده‌ام. وقتی  خودم برای خودم احترام نگذاشته‌ام چه طور انتظار احترام از دیگران را دارم؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
دردناکه این حس یاس و ناامیدی وقتی جواب همه ی از خود گذشتی ها میشه نادیده گرفته شدن حق آدم! ولی به نظرم خودتون هم کم اشتباه نکردین مادری کردن به معنای نادیده گرفتن خود نیست همین طور همسری کردن هم کسی که دیگر عزیزانش رو دوست داره در درجه ی اول باید و باید خودش و علایقش رو دوست بداره امیدوارم توی روابطتون تجدید نظر کنید به امید خبرهای خوب
m_maha
m_maha
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
متشکر که وقت گذاشتید و خوندیدش... اول شخص نوشتمش ولیکن خودم نیستم...درست می فرمایید!توجه به علایق اصلاً باعث میشه دوست داشته باشی زندگی کنی!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
از قدیم گفتن :«از هر دست بدی، از همون دست می گیری!» و «خودکرده را تدبیر نیست!»
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
:(((((
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٣
١
٠
سلام؛ اولین مطلبتان در این فضای گرم و صمیمی مبارکتان باشد. خیلی خوب قلم می زنید. امید که همه چیز درست و روبراه بشه. سال خوبی را با مطالب خوب برای شما آرزومندم.
m_maha
m_maha
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
سلام!ممنون از اظهار لطفتون!برای شما هم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
دست روی عجب موضوعی گذاشتید! آفرین! قلم ساده و در عین حال توانا و شیوایی دارید... بی صبرانه منتظر ادامه روایتهای شما هستم از این معضلاتِ نسل امروز :-))
m_maha
m_maha
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
متشکر!ان شاءالله با وجود دوستان پرمهری مثه شما حتماً!
سمیرام
سمیرام
٩٣/١٢/٢٣
١
٠
هیچ وقت از خود گذشتگی یک زن دیده نمیشه :( مخصوصا اگر مادر هم باشه و این واقعا دردناکه
m_soltani
m_soltani
٩٣/١٢/٢٣
١
٠
قدر نشناسی کلا دردناکه اونم اگه از طرف بچه ی ادم باشه ...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
اسم!اسمتون رو میگه عوض کنین!!!متوجه نمیشم!!آخه برای چی فرزند آدم به مادرش بگه اسمتو عوض کن!!!!!!میشه توضیح بدین لطفا
m_maha
m_maha
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
خیلی دلیلا می تونه داشته باشه...مثلاً این که اسم مامانه قدیمی باشه و خوب بچه هه خجالت بکشه که جلو کسی بگه...یا هر چیز دیگ!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
بله آقای آتشروان... پسربچه ای بوده که به مامانش میگفته نیا دم در مدرسه دنبالم، تو قدت کوتاهه خجالت میشکم از دوستام... یا در مورد آرایش ها یا نکات ریز دیگه... واقعا هستند چنین بچه هایی :(
sr_talebi
sr_talebi
٩٣/١٢/٢٤
١
٠
عالی بود.مرسی
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٧/١٦
٠
٠
در چنین شرایط از خود گذشتگی را فراموش کنید و با شجاعت با مشکلات مقابله کنید ،سازش با مشکلات انها را جدیتر میکند
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات