دعوای من و ساعتم

دعوای من و ساعتم

نویسنده : r_yazdani

این‌جا همه چیز آرام است، آرامِ آرام. فقط صدای تو تنهاییم را می‌شکند. گاهی از تو می‌رنجم، آن‌قدر رنجور می‌شوم که ناخودآگاه در دل بد و بیراهت می‌گویم و با حرص آغوش تو را از دستم بیرون می‌کشم. صدایت روح خسته‌ام را می‌آزارد. کاش می‌شد با مشت به سراغت بیایم!

انگار می‌خواهم همه دق و دلی‌هایم را سر تو آوار کنم! از این‌که به سر و صدایت ادامه می‌دهی کفری می‌شوم! تیک...تیک... روی مخم می‌رود! گذشتن عمر را به آسانی حرکت عقربه‌ات به رخ می‌کشی! بس است دیگر! خواهش می‌کنم بگذار یک لحظه همه چیز بایستد. لطفا...

بایستد تا کمی به راحتی نفس بکشم. بعد از کمی عصبانیت به فکر می‌روم، آرام در دل می‌گویمت: ببخشید. دست خودم نبود، تو که کاره‌ای نیستی، فقط به وظیفه‌ات عمل می‌کنی و بس.

دوباره تو را دور دستم می‌کِشانم، ایرادی ندارد، سر و صدا کن، شاید تو همدم تنهاییم هستی، باش، به صدایت عادت کرده‌ام، نباشی یادم می‌رود که دارد می‌گذرد، دارم بزرگ می‌شوم، بزرگ و بزرگتر...

فقط قول بده تو هم اگر می‌خواستی بروی قبلش خداحفظی کنی. بدون خداحافظی تنهایم مگذار.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
دردل با ساعت ....خیلی زیبا :) سال جدید داره میاد و بزرگ شدن دغدغه این روزا .....اگه ساعتتون مثل ساعت برنارد بود وضعیت بهتر بود :)) (اگه فیلمش رو ندیدید یه فیلمی بود که توی اون پسر بچه ای به اسم برنارد یه ساعتی داشت که زمان رو نگه می داشت و خیلی کارا تو این زمان اضافه انجام می داد)
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/١٢/٢٥
١
٠
:) دیدم فیلمشو، بچه که بودم خیلی کیف میکردم از دیدنش
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
زاویه دیدِ خیلی قشنگ در کنار موضوع و روایتی ساده و در عین حال جذاب، باعث میشن این یادداشت شما به دلم بشینه... / خط آخر خیلی ضرورتی نداشت، آسیب نرسونده اما اگر نبود و به جاش مانور بیشتری روی خودش میدادید یا از "بزرگتر شدن خودتون" کمی بیشتر توضیح میدادید؛ شاید باز هم از اینی که هست جذاب تر میشد این دست نوشته قشنگ شما(یک "الف" هم در خط آخر جا افتاده که زیاد اشکالی نداره و از اون مهمتر اینجاست که دو بار "خداحافظی" رو در فاصله کمتر از سه کلمه تکرار کردید که کمی از ریتم میندازه متن رو)/ بیصبرانه منتظر یادداشت قشنگ بعدی شما هستم :-))
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
:) واقعا از این طرز بیان نظر شما لذت میبرم جناب شمشیری. نقاد عالی ای هستید. امیدورام از این به بعد بهتر بنویسم البته با راهنمایی شما و دیگر دوستان. بازم تشکر از وقتی که صرف کردید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
خواهش میکنم... من هم خیلی خیلی خوشحالم که مشتاقید برای شنیدن و شایسته اید برای پیشرفتِ لحظه به لحظه :-))
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
فقط قول بده... :)
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
به نظرت قول میده؟! :)
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
سلام؛ اینجور یادداشت ها همیشه اون حس را که مخاطب به دنبال اینه که جریان چیه و کجا چه اتفاقی می افته را به همراه داره و یا به عبارتی تعلیق خاص خودش را داره، اما به شرطی که داستان در عنوان مطلب لو نرفته باشه. نوشتۀ شما عالی، قلم شما شیوا و رسا و یادداشت شما نشون دهندۀ استعداد شماست در این زمینه. مشکل انتخاب عنوان بود که ان شاءالله در نوشته های بعدی دقت لازم رو خواهید داشت. برای شما سال خوب، همراه با یادداشت های زیبا و خواندنی آرزومندم.
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
بسیار متشکرم جناب میرزا. چشم حتما سعی و تلاشم رو میکنم تا بهتر تیتر بزنم
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
خواهش می کنم خواهرم. موفق باشید به معنای دقیق کلمه!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
سلام جالب وزیبابود.جاودان باشید
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
سلام استاد گرام. متشکرم از نظر لطفتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
سلام:زنده وسعادتمندباشید.
m_meisam
m_meisam
٩٤/٠١/١١
٠
٠
چقد خوب نوشتید...اولشو که خوندم نتونستم تا آخرش نرم...موفق باشید
r_yazdani
r_yazdani
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
lتشکر بسیار فراوان از نظر لطف شما
m_meisam
m_meisam
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
آدمهای خوش قول باید انتظار عمل به قول داشته باشند
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠