قضاوت و متهم کردن دیگران راحت‌ترین کار است!

قضاوت و متهم کردن دیگران راحت‌ترین کار است!

نویسنده : F_Rahmanii

روی صندلی اتوبوس نشسته‌ام که ترمز می‌کند و دو متری می‌پرم. خانمی سوار می‌شود. آرایش به شدت غلیظش مرا یاد پُستی که اخیرا راجع به لوازم آرایش و کتاب خوانده‌ام می‌اندازد -> [کلیک]. پُستی سراسر تحقیر. یادم هست خواندنش چه قدر حالم را بد کرده بود و درست یادم نیست لحن ِنوشته بیشتر ناراحتم کرده بود یا محتوایش. با خود فکر می‌کنم بزرگ‌ترین دغدغه‌ی این خانم چیست؟ که از پُشت ِ سر صدای ِ «نُچ نُچ» و «وای چه زشته»ی ِ چند خانم را می‌شنوم. دارند راجع به او حرف می‌زنند. با صدای نه چندان بلند و نه خیلی آرام. تکه‌ای از گفته‌های‌شان این است «نه دیگه انقد»، «چه خبره» و غیره.

با خودم فکر می‌کنم یعنی اگر برگردم عقب و ببینم‌شان روی پوست خودشان چه خبر است؟ و فکر می‌کنم چه قدر کارشان زشت است. درست که مخالف ِآرایش ِزیادم، اما «به من چه؟». کارهایی که باید درِشان دخالت کنیم و بهشان فکر کنیم را رها کرده‌ایم، چسبیده‌ایم به قضاوت دیگران؟ در همان لحظه قسمت دیگری از وجودم سرزنش آمیز می‌گوید: نه این‌که خودت فکری نکردی! تفاوت تو با خانم‌های ِ پُشت ِ سر، فقط این بود که آن‌ها بلند فکر کردند و تو یواش! بالاخره ته ِ دل ِ تو هم سرزنش بود. انگار بخواهی بگویی تقصیرِ اوست که یک مجله فرانسوی راجع به‌مان بد نوشته و تقریباً متهم شدیم به بی‌شعوری!

راستش درست نمی ‌دانم چه طور باید جلوی ِ فکر کردن را گرفت. اما یادم هست روزی که دوستم پرسید «غیبت فقط حرف زدن پُشت ِ سرِ کسیه؟ یا فکر کردن هم غیبته؟» جوابی نداشتم. و هنوز هم درست نمی‌دانم. اما چیزی در درونم هست که می‌گوید «حق ندارم دیگران را سرزنش کنم اگر حتی لحظه‌ای خودم هم شبیه‌شان بوده‌ام» و هنوز هم نمی‌دانم آرایش زنان چه قدر به شعورشان مربوط است؟ یا نخواندن کتاب چه ربطی به آرایش دارد؟ (هرچند در این مجله نازنین(!) اشاره شده بود) یا آدم‌هایی که آرایش می‌کنند چه قدر کتاب می‌خوانند، یا کسانی که کتاب می‌خوانند چه قدر باشعورند. یا چرا امروز آقای ِ کتاب فروش از انبارِ پُر از کتاب و بدهی‌هایش گله داشت و آن روز خانوم ِ لوازم آرایشی فروش در باب ِکیفیت ِاجناسش می‌گفت «به مغازه نرسیده تموم میشن» یا یا یا... من فقط فکر می‌کنم بهتر است راجع به هیچ کس فکر نکنم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
سلام؛ اول از همه اولین مطلبتان مبارک! چون قلم زیایی دارید و خوب قلم فرسایی می کنید، لازم می دونم که چند نکته را به شما بزرگوار یادآوری کنم. شروع نوشته خوب بود. محتوای خوبی را هم پرداخت کرده اید، یعنی نه تنها مسئلۀ آرایش غلیظ، بلکه نکات دیگری را هم با ظرافت در متن گنجوندید که این نقطۀ قوت کار شماست. "با خود فکر می کنم بزرگترین ..." باید تا آخر، یعنی "می شنوم" می رفتید و علامت سوال رو اونجا قرار می دادید. بعد از "نه دیگه انقد" و جملۀ بعدش، علامت تعجب می خواست. اینها نکات ریز نگارشی ست که با درست اعمال کردنشون، خوانندۀ شما به درستی متن شما رو می‌خونه و سریع هم ارتباط برقرار می کنه. باز هم میگم که با شیوۀ نگارش و قلم زدن شما، در آینده یادداشت های بسیار خوبی را از شما خواهیم خواند مطمئنا. براتون آرزوی موفقیت توأم با سال خوب از خدا مسئلت دارم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٤
١
٠
چقدر خوب تونستید یادداشت درباره یک موضوع حساس رو که براحتی میتونست توی دام "شعارزدگی" بیفته، با این جمله بندی های صحیح به سرانجام برسونید. با توجه به اینکه اولین متن منتشره شماست؛ تحلیل فنی رو از یادداشت بعدی شروع میکنم، و فقط همینقدر تاکید میکنم که "زاویه دید" بسیار خوبی رو برای راوی انتخاب کردید... کاملا منصفانه و منطقی. منتظر یادداشت های قشنگِ بعدی شما هستم :-))
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
نمیشه فکر نکرد! باید مراقب باشیم به قضاوت تبدیل نشه... :)
translator
translator
٩٣/١٢/٢٤
١
٠
زیبا نوشتید اما اگر ما بخوایم به اسم قضاوت نکردن و غیبت نسبت به اطرافمون بی اهمیت باشیم یا با حرفی یا رفتاری کار اشتباه دیگران رو هرچند کم تائید کنیم کاملا اشتباه کردیم. درسته که نباید در مورد دیگران قضاوت کرد اما نباید هم خنثی بود. قضاوت نکردن در این موققیت اینه که ما هزار جور فکرای بد در مورد این خانم نکنیم و ایشون رو متهم نکنیم و در عین حال به این معتقد باشیم که کارش وجه ی خوبی نداره و نه با شرع منطبقه و نه با عرف ( البته اصل و پایه ی عرف ؛ نه این عرفی که الان بوجود اومده ) ... حرف برای گفتن زیاده ... فقط بگم که ما نباید جوری رفتار کنیم که بقیه در مورد کشور و خودمون اینجور بگن. پس یجایی داریم اشتباه میکنیم. من با مطلب این مجله فرانسوی موافقم
lvjqd
lvjqd
٩٣/١٢/٢٥
٠
١
یکی نیست به اون مجله فرانسوی بگه شما دیگه حرف نزنید............!!! به اسم مهد تمدن و آزادی مطلق و چند مدل لغت و اصطلاح خوش ظاهر دیگه در باطن از انسانیت و شعور هیچی باقی نگذاشتید ........ !! آخه به شما چه این مشکلات هست شما اگه مردید و خیلی ادعای تفهیم و آ گاهی بخشی به جعان میشه بیایید و حقوقی که از همین ملت دزدیدین پس بدین ..... ( اولین محموله ی خونی آلوده به ایدز از فرانسه وارد ایران شد و نه تنها غرامت نمیدن حتی بحث تعمد هم تو کاره ، یا اون نیروگاه اتمی که ایران 50 درصد تو هنه چیش سرمایه گذاری کرده و حالا حتی نمیذارن یه نگاه بهش بندازیم و ..... ) شما هر چی از ما دزدیدن و هر بلای فرهنگی و سیاسی و اقتصادی سر ما آوردین و جبران کنید بعد در مورد شعور ملتی که تا تونستین خونشونو تو شیشه کردین جرف بزنین و بگین !!!!!!!
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١٢/٢٥
١
٠
خیلی خوب گفتین.... من همیشه تو این مواقع یاد اون حدیث می فتم که میگه هرگز کسی رو سرزنش نمیکنید مگر اینکه خودتون به همون وضعیت دچار بشین...همچین مضمونی داش خلاصه !! ممنون :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
انگار اینو خودم نوشتم..منم همیشه خوددرگیری دارم با خودم سر این قضایا:دی
آیدا
آیدا
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
شما که دم از قضاوت نکردن میزنید خوبه که برای قضاوت کردنه پست ه یک وبلاگ و انتشارش از صاحب وبلاگ اجازه بگیرید
F_Rahmanii
F_Rahmanii
٩٤/٠٨/٠١
٠
٠
دوستِ گرامی! پستِ وبلاگ نبود ایشون فقط بازنشر کرده بودن و من هم به هیچ عنوان مطلب رو قضاوت نکردم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠