هجوم قوم هيزم بود و آتش...
یادداشتی در سوگ شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) به روایت 75 روز

هجوم قوم هيزم بود و آتش...

نویسنده : فرانک باباپور

دلم را قرص کردم، قرص کردم که از درد ننالم، که ناگه نترکد بغضم، حتی اگر دردم، درد سوختگی باشد.

از آن روز، روزی هزار بار آرزو کردم که ای کاش آغوشی بودم، تا شاید در برش گیرم و زخم نبیند.

از آن روز، روزی هزار بار بر خودم لعنت فرستادم که چرا دیدم و فقط دیدم.

از آن روز، روزی هزار بار نگاه حسنین را به یاد آوردم و دلم دیگر تاب نیاورد. این دردِ دل را باید گفت. این سنگینی نگاه، بدتر از سنگینی آن لگد بود، بدتر...

حال که اصرار داری تلخ‌ترین خاطره کودکی‌ات را بازگو کنم، بگذار سفره دلم را باز کنم. کاش می‌شد گریست ام‌کلثوم. کاش می‌توانستم چون تو، آن چنان که تو می‌گریی بگریم ام کلثوم. کاش نمی‌خواستی تا برایت بگویم از این داغ. داغی که جگر همه را سوزاند و از همه بیشتر جگر علی‌(ع) را. باید از من پرسید که علی چه عاشقانه دوست داشت مادرت را. باید از من بپرسی که می‌دیدم از همان روز اول، چراغ این خانه به عشق روشن شد. عشقی که نمی‌شود تا روز آخر دنیا مانندش را یافت. 

من آن‌جا ایستاده بودم، هر چه توان داشتم در خود جمع کردم، اما نشد. نشد که سخت‌تر بایستم. نشد که دست برآرم و سیلی بزنم به صورت‌های خبیث‌شان. نشد که حتی زبان باز کنم به لعن و نفرین، نشد ام کلثوم، نشد...

تو آن موقع کوچک بودی، کوچکتر از آن که مانند حسن و حسین به سمت مادر بدوی یا جلوی آن نامردان بایستی. بعد از آن روز غمی عمیق ماند در دل برادرانت. نه تاب دوری مادر را داشتند و نه تاب سکوت پدر را. اشک می‌ریختند و در چهره‌شان حزنی بود که لحظه دیدار دوباره مادر محو نشد. بغض کن ام‌کلثوم، رواست حتی در سوگ مادری چون فاطمه خون گریستن. 

دل علی هم تاب نمی‌آورد. من می‌دیدم که شبانه راهی نخلستان می‌شد. می‌دیدم روی پایش بند نبود، یک دستش به دیوار بود، کمرش خم شده بود اما نخواست فرزندان خمیدگی‌اش را ببینند، می‌دانستم که بغضش را در دل چاه می‌ریزد. بعد از فاطمه رازش را به چاه می‌گفت و حتم دارم چاه بیشتر از من درد دارد در سینه‌اش.

خواهرت زینب کبری اگر چه خون نگریست ولی دلش خون بود. بغض چند ساله زینب را تو خالی کن ام‌کلثوم، تو به جایش گریه کن، گریه کن بر صدای آه فاطمه(س) که فقط من شنیدمش. آن هنگام که آن نامردان من را به زور لگد گشودند و مادرت بین من و دیوار ضعف کرد. ضعف کرد و از شدتش بیهوش شد. گریه کن ام‌کلثوم که برادرت در همان روز، نیامده شهید شد. گریه کن ام‌کلثوم. به جای تمام این روزهای بد و به جای بغض‌های پدر و برادران و خواهرت گریه کن.

کاش من در نبودم و چشم داشتم و دل، تا ببینی دلم پاره پاره شده و چشمم خون. کاش من در نبودم و آغوشی بود برای پناه فاطمه(س). گریه کن ام‌کلثوم...

=========

در ادامه نظر شما رو به چند پوستر زیبا و مناسب برای ایام فاطمیه جلب می‌کنم که «2nyadideh» زحمت ارسال‌شان را کشیده است

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/١٢/١٣
١
٠
السلام عليك يا فاطمة بنت رسول الله و رحمة الله و بركاته . صلى الله عليك و على روحك و بدنك‏. مرسی از یادداشت تون. اجرتون با خود بی‌بی فاطمه زهرا (س)
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٣/١٢/١٣
١
٠
واقعا زیبا ودلنشین بود اشکم رودر آوردین....هرچه ازحضرت فاطمه(س) بنویسیم بازهم کم است کم....بازم می گم خیلی خوب نوشته بودین اون هم ازنگاه یک در ...که (در )هم فهمید چه شده ولی اون ناجوانمردان نفهمیدن دارن چیکار میکنن....
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
:(((( :"(
admincheh
admincheh
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
از آسمان نگاهت ستاره می‌خواهم/ اگر اجازه دهی با اشاره می‌خواهم/ به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم/ کنار شعر دو رکعت، نشسته بنویسم / شکسته آمده‌ام تا شکسته بنویسم/ و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم/ (حمیدرضا برقعی ) بقیع چه غریبانه غریب است این روزها
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
:"(((
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
سلام...بسیار عالی.آفرین...
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
تاثیر مهر مادری ات بوده بر زبان / این واژه ها اگر به تغزل بدل شدند .... :"(( زحمت کشیدین :)
سعیده
سعیده
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
سلام به نظرم متن اشکال املایی در تایپ داره، قسمت اخر متن در به جای "من" فکر میکنم باید "در" باشه: ان هنگام که ان نامردان من را به زور گشودند
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
سلام. ممنون از نظرتون. این متن از زبان در هست و هیچ فرقی بین در و من نیست! و وقتی خود "در" داره تعریف میکنه میگه من را گشودند! :)
m_soltani
m_soltani
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
هم متن و هم تصاویر جانگداز بود ,ممنون از هر دو بزرگوار
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
متن غمناک وقشنگی بود...عزاداریاتون قبول حق:((( التماس دعا...
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
فرانک جان واقعا تحت تاثیر متنت قرار گرفتم...:(....ممنونم
m-nik110
m-nik110
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
بهانه هستی است نور وجودش...خیلی مطلب خوبی بود ..
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
:(
ghazale
ghazale
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
چقدر قشنگ بود این متن ...
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
:(((
Cold
Cold
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
بسیار زیبا و غم انگیز بود...التماس دعا :(
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
سلام:ایام سراسرحزن واندوه شهادت ام ابیهاتسلیت باد.ممنون
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
همه ی متن یه طرف و این " از آن روز، روزی هزار بار آرزو کردم که ای کاش آغوشی بودم، تا شاید در برش گیرم و زخم نبیند." هم یه طرف..اگه از زبون امام علی (ع) یا بچه هاشون مینوشتید من کمتر تحت تاثیر قرار میگرفتم فکر میکنم..انتخاب راوی عالی بود..فوق العاده بود..از هردوتون ممنونم :)
maede
maede
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
:( ممنون از یادداشتت :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات