یک روایت نامعتبر قهرمانانه

یک روایت نامعتبر قهرمانانه

نویسنده : اکرم انتصاری

شب روی شانه‌های آسمان آرام گرفته است. پلک ِستاره‌ها می‌پرد و در تاریکی دامن ِپرچین شب انگار سنگینی هلال کمر آسمان را خم کرده است. انگار تمام اَبَر قهرمان‌هایم از کتاب‌ها سرازیر شده‌اند. کلمات از کاغذها می‌ریزند و صفحه‌ها سپید شده است. خواب نیست و من گوش شب را آن‌قدر کشیدم تا کبودی‌اش بیداری‌ام را تضمین کند. قهرمان‌های من بیدارند، یک کودتای مخملی بین قفسه‌ها بی‌داد می‌کند و من به دارسیِ «غرور و تعصب» چشم دوخته‌ام که بعد از لیزی به سمت کدام دختر کاغذی می‌رود. شازده کوچولو قهرمان داستان روایت بگو آآآ شده و «دختر پرتقالی» با همان پاکت پرتقال در «صدسال تنهایی» نشسته است، آیدین از «سمفونی مردگان» بیدار شده و به «چمش‌هایش» بزرگ علوی کوچ می‌کند. «یک عاشقانه آرام » و قهرمان‌های دوست داشتنی‌اش را هنوز در کنار هم می‌بینم و نگرانم مبادا به حکایت‌های «عشقی بی شین، بی قاف، بی نقطه » سرک بکشند. موری قهرمان سه شنبه‌های من پیرمرد داستان یوزپلنگان شده است. حتی دخترکان «مترجم دردها» با «دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل» هاروکی در حال مذاکره‌اند. لنی قهرمان بیست و یک ساله «خداحافظ گاری کوپر» جای خودش را به پسرک «پاییز داغ» آلیس مونرو می‌دهد و من حالا نمی‌دانم چه کسی در کدام کتاب قهرمان من است و تنها به شعرها و واژگانش که مرا در تاریکی شب محصور می‌کند دل بسته‌ام. حافظ را باز می‌کنم و شمس را می بینم که به دیوانم تکیه کرده است. به این فکر می‌کنم چه چیزی بدتر از انقلاب ِشبانه قهرمان‌های کاغذی قفسه کتاب‌هاست وقتی دوست داری آن‌ها را هر شب تکرار کنی و هیچ کدام سرجای خود نیستند ؟

*بعضی قهرمان‌ها آن قدر بزرگ هستند که هیچ حجمی از کتاب‌ها آن‌ها را نه می‌تواند روایت نه حکایت کنند، فاطمه (س) اَبَر قهرمانی ست که نتوانسته‌ام هنوز از «کشتی پهلو گرفته» جدایش کنم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
^______________________________^
Paeez
Paeez
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٢/٢١
٢
٠
اعتراف میکنم یک سومشو نفهمیدم:دی
Paeez
Paeez
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
درباره ی قهرمان های کتاب هایی بود که تو قفسه کتابام دارم و این که یک شب جای این قهرمانا عوض شن:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
عجب سمفونی دلنوازی نواختید از این ابرقهرمان ها... من هم خیلی وقتها با همین چالشها به خواب میرم... البته ابرقهرمانهای من از جنسِ فیلمنامه ها و فیلمهای بزرگ تاریخ سینمان... یادم باشه من هم یک یادداشت اینطوری در توصیفِ قهرمانهام بنویسم. هوایی کردید منو که برم به جنگ شبانه ابرقهرمانهای لعنتیِ جذابم! یا شاید با پرچم سفیدی برم به پیشواز صلحی همیشگی... نمیدونم... فقط اینو میدونم که درگیر شدم با این یادداشتِ خوش فرم شما؛ درست مثل درگیری با یک کنسرت بزرگ موسیقی با همه نوع ساز و ملودی... مرسی.. :-))
Paeez
Paeez
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
چه انقلابی بشه اگه جای قهرمان فیلم نامه ها عوض شه،قابل تصور نیست !مرسی ؛این قدر هم خوب نمی نویسم:)
سمیرام
سمیرام
٩٣/١٢/٢١
٠
١
خوب بود منظورتون اینه که کنار خوشیای عید حواسمون به اعیاد فاطمیه هم باشه ؟؟؟ نمیدونم همچین برداشتی کردم :/ با اجازه پس یه کتاب معرفی کنم ( فاطمه بانوی نمونه اسلام) خیلی کتاب خوبیه توصیه میکنم بخونین اسم نویسنده رو بعد میام میگم الان یادم نیست :) با تشکر
Samira
Samira
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
خخ منفی 0.0 احتمالا خیلی ریاکارانه بوده خخ
Paeez
Paeez
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
نه من این روز دهه فاطمیه نوشته بودم و خواستم گریزی بزنم به اون روزها
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
سلام؛ تبریک میگم به خانم انتصاری به خاطر چینش این واژگان در کنار هم. در توصیف فضایی که من خواننده باید قدم در آن بگذارم چیزی کم نگذاشتید. آنقدر زیبا بیان کردید که با همان "شب روی شانه های آسمان آرام گرفته"، مخاطبتان در همین سماء به پرواز در میاد و الباقی ماجرا را در همانجا به نظاره می نشیند. همۀ نوشته ها را از همان بالا می بیند و جوری فضا را طراحی کردید که سفیدی کاغذی که کلماتش ریخته، به چشم می آید. در رسیدن به نتیجه خیلی عالی مسیر رو حرکت کردید و دست آخر به ابر قهرمانی اشاره کردید که حس می شود آنچه تا الان دیده ایم در مقابلش پشیزی ارزش ندارند. شانه های آسمان، همانجا که باید به دنبال این ابر قهرمان گشت. دست مریزاد. موفقیت شما آرزوی میرزاست.
Paeez
Paeez
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
خیلی ممنون برای توصیف این سیر خطی فوق العاده از دیدگاه خودتون :)
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
خواهش می کنم، موفق باشید!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
سلام:بسیارزیباودلنشین بود.ایزدیکتانگهدارتان باد.ممنون
Paeez
Paeez
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
سلام::)) ممنون
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
:) فاطمه س آخرش یه شوک وارد کرد بهم... به نظرم قیاس مع الفارق بود. نمیدونم چرا این حس بهم دست داد :( علتش رو سعی کردم بنویسم ولی نشد که نشد... :(
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
بله با شما موافقم. و پیشنهاد میکنم یکبار دیگه بدون خط آخر بخونیدش مثل من. فکر میکنم اگر یک جای دیگه در یک متن دیگه بطور کامل به سطر آخر پرداخته میشد بهتر بود. من خط آخرشون رو نگه داشتم توی دلم واسه یک یادداشت مفصل از ایشون که بچینمش کنار اونها. چون مال این یادداشت و از این جنس نبود. و بهمین دلیل هم در کامنتم اصلا اشاره ای نکردم و من هم هر کار کردم بگم، دیدم نشد که نشد ..:(
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
اینکه بقیه ی متن عالی بود، جای شکی توش نیست... ولی حس کردم هدف متن همین جمله ی آخر بود... :(
Paeez
Paeez
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
مسلمه قیاس مع الفارق ِ ، جنس فاطمه با تمام قهرمان های کاغذی من متفاوته .اما من قیاس نکردم شاید چون آخر متن به این اشاره کردم باعث این برداشت بشه .کما این که نوشتم فاطمه اَبَر قهرمان من هست و نه قهرمان ،مرسی بابت طرح سوالی که ذهنت رو مشغول کرده و از کنارش نگذشتی :)
korosh
korosh
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
من از این متن های ادبی غلیظ زیاد سردرنمیارم ! ولی تا اینجاش فهمیدم که خیلی خوشکل بعضی کلمه ها کنار هم قرار گرفته بودن ! متچکر :)
Paeez
Paeez
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
ساده تر می نویسیم^_^
korosh
korosh
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
ایول ^ـــــ^
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
چه كتاباي تاپي ميخونيد!/ غرض هم ميديد؟ :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠