یا من بیده ناصیتی

شبیه یک آدم آهنی شده بودم. یک آدم آهنی سرد و زشت. یک آدم آهنی خودخواه که در یک لحظه 7 سال زندگی از حافظه‌اش پاک می‌شود. کودک 3 ساله‌اش را به بغل می‌گیرد. سوار یک تاکسی زرد می‌شود. هنگام بستن در، رو به شوهرش می‌کند و در اوج اطمینان می‌گوید: «طلاق توافقی.»

ماتش برده بود. انگار ایستاده بود روبه روی یک دیوار عظیم که نشانه یک بن بست مخوف بود. ما به بن بست رسیده بودیم و هیچ کدام‌مان نمی‌دانستیم چرا.

در را محکم بستم و دیگر ندیدمش اما می‌دانستم که دست‌هایش در حال لرزیدن است. می‌دانستم که چشم‌هایش سیاهی می‌رود. می‌دانستم که صورتش قرمز شده. اشک در چشم‌هایش حلقه زده. فشار زیادی به دندان‌هایش می‌آورد تا از لرزش لب پایینش بکاهد. بغضی را که برای چندمین بار به گلو رسیده فرو می‌دهد و برای ساعت‌ها به نقطه‌ی جدا شدن از آدم آهنی‌اش خیره می‌ماند.

در آن لحظه هیچ چیز جز خواب عمیق دختر 3 ساله‌ام خوب نبود. هیچ چیز خوب نبود جز این که دخترم بیدار نبود تا همه‌ی لطافت‌های مادرانه‌ام را زیر یک علامت سوال بزرگ ببرد. هیچ چیز خوب نبود جز آرامش صورت کوچکش که مطمئن بود وقتی چشم‌هایش را باز کند، خودش را در آشیانه‌ی گرمی که پدر و مادرش 7 سال زحمت ساختنش را کشیده بودند، می‌بیند.

+ دیواری خانه خفه‌ام می‌کرد. دیوارهای تکراری، روزهای نه چندان مهم، ظرف‌های شسته و نشسته، لباس‌های در حال چرخیدن در لباسشویی، خانه‌ی جارو کرده، پرده‌های چربی گرفته، شیشه پاک کن، شام، ناهار، صبحانه، بازی‌های کودکانه، شیر، خواب، تلفن، گهگداری مطالعه، حرف، فکر، فکر، فکر ... و دیوارهایی که خفه‌ام می‌کرد.

هیچ چیز به اندازه‌ی سفر به یک روستای دور حالم را خوب نمی‌کرد. هیچ چیز به اندازه‌ی دور بودن از آدم‌ها، فامیل‌ها، همسایه‌ها مرا به زندگی بر نمی‌گرداند. ما با همه خوب بودیم. رفت و آمد داشتیم. حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم، پارک می‌رفتیم. زندگی ما خوب بود. گرچه لازم بود گهگداری از خریدهای غیر ضروری‌مان صرف نظر کنیم یا حتی گاهی در نیازهای ضروری‌مان هم صرفه جویی کنیم اما، خوب بود. خوب و بدون اضطراب.  تنها لحظه‌ای که اضطراب همه‌ی وجودم را فرا می‌گرفت زمانی بود که مجبور بودم در جواب سوال کسی از اهالی فامیل یا دوست و آشنا بگویم: «من یک زن شاغل نیستم».

دلم خستگی بعد از کار می‌خواست، و عجله برای رسیدن به خانه. دلم می‌خواست از صدای بستن در ساختمان و تق تق کفش‌هایم در ساعت 5 هر روز هفته حین بالا رفتن از پله‌ها، همه‌ی همسایه‌ها بفهمند که من همه‌ی روز را مشغول مشارکت بودم. مشارکت در توسعه‌ی اجتماع. حضور در صحنه‌های مهمی که مرا می‌طلبید. فرقی نمی‌کرد چه صحنه‌ای. حتی جهت مشارکت هم مهم نبود. دلم فقط شنیده شدن تق تق کفش‌هایم را می‌خواست. و همسرم مرا نمی‌فهمید.

حرف‌های تکراری‌اش جواب هیچ کدام از نیازهایم نبود. با همه‌ی توصیف‌های عمیق و دقیق‌اش از نقش‌ها و وظائف یک زن، باز هم دلم می‌خواست چراغ خانه‌ی‌مان تا نزدیک‌های غروب خاموش باشد. همسرم خوب بود. حتی با آرزوهای من هم مخالفتی نمی‌کرد. اما هر جایی را نمی‌پسندید. به فکر من بود یا خودش یا کودک 3 ساله‌یمان و یا زندگی مشترکمان. حتی سر همین نپسندیدن‌هایش هم دعوایمان نمی‌شد. اما نمی‌پسندید و من دلم راضی نمی‌شد و کم کم احساس می‌کردم یک مانع بزرگ شده. همسرم با همه‌ی خوبی‌هایش چیزهای زیادی را بلد نبود.

بلد بود خوب حرف بزند. بلد بود خوب فلسفه ببافد. بلد بود با انگشتش یک نقطه‌ی دور را نشانم دهد و تشویقم کند برای رسیدن؛ اما هیچ بلد نبود حرف‌هایش را به دلم بنشاند. هیچ بلد نبود از کجا شروع کند برای تغییر احساس من. همیشه همین طور بود. مثل وقت‌هایی که مهمان داشتیم و قرار می‌گذاشتیم که من غذا درست کنم و او خانه را مرتب کند. می‌دانست که خانه‌ی مرتب شده چه شکلی ست اما نمی‌دانست از کجا شروع کند. از جمع کردن اسباب بازی‌های دخترمان، از پاک کردن جرز لای درهایمان، از جارو کردن یا گرفتن گرد و خاک زندگیمان. و بعد از یک عالمه فکر کردن، همیشه از پاک کردن پریزها شروع می‌کرد. جایی که اگر کثیف می ماند هم به چشم نمی‌آمد. یک نقطه‌ی نه چندان مهم.

و حالا سر همین تشخیص‌ها و سر همین آرزوها کارمان رسیده بود به یک بن بست. کارمان رسیده بود به این‌که ملتمسانه به تاکسی زردی که من و دختر 3 ساله‌اش سوارش بودیم خیره شود. خیره شود به یک تاکسی زرد که همه‌ی غرور و عشق و تلاش‌اش را با خود می‌برد. به یک تاکسی زرد که همه‌ی زندگی 7 ساله‌اش را بار زده بود و رهسپار مقصدی نامعلوم بود.

و من شبیه یک آدم آهنی متحرک که کم کمَک سر درد میگرنی‌اش به سراغش می‌آید چشم به آسمان دوختم. چشم به آسمان دوختم و خدا را شکر کردم. خدا را شکر کردم که در آن لحظه دختر 3 ساله‌ام به خواب عمیقی فرو رفته بود.

منبع:مصاف

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢١
١
٠
ایده ی خیلی خوبی بود، کمی کوتاهترش میکردید تبدیل میشد به یک "ایده خیلی خوبِ خیلی تاثیر گذار". الان هم موثره، اما مخاطب تا حدودی درگیرِ پراکنده گویی های راوی میشه. در نهایت بنظرم یکی از بهترین سوژه های چند وقت اخیرِ سایت هستش در حوزه داستان کوتاه. منتظر به ثمر نشستن ایده های قشنگ بعدی شما هستم :-))
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/٢١
١
٠
چه خوب و نرم نقدمیکنین شما:) آره واقعا ایده قشنگی بود و یه دغدغه روز:)
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
ممنونم که نظر دادید جناب شمشیری...واقعا ممنونم
سمیرام
سمیرام
٩٣/١٢/٢١
١
٠
متن و نخوندم خیلی طولانی بود فقط خواستم بگم طلاق عاطفی که اینروزا بیشتر شده ضربه اش به مراتب بیشتر از طلاق توافقیه
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
ممنونم بابت نظر.....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
سلام:مطلب شمامثل مطلب قبلی است تکراریک موردزشت ویانادرست موجب ریختن قبح وزشتی آن شده وعادی میشود.خیلی خوب بود.متشکرم.سعادتمندباشید
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
ممنون استاد....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
سلام:زنده باشید.
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
چقد خوب نوشتین.. فک میکردم نویسنده یه خانوم باشن بخاطر ایناهمه نکته بینی! واقعا عالی بود ...گرچه شاید یکم طولانی بنظر بیاد توو نگاه اول اما با خوندنش آدم میفهمه که واقعا هیچ چیزی اضافی نبود....خیلی خوشم اومد...ممنونم ازتون
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
ببخشید من دقت نکردم که مطلب کپی بوده
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
خواهش میکنم...ممنون بابت نظر
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
سلام؛ طلاق توافقی؛ تم اصلی داستان شماست که کمتر کسی که به آن می پردازد. شروع بسیار خوبی برای یادداشتتون در نظر گرفتید، دقیقا همان حالت ناپایداری که باید در نظر می گرفتید. از همان لحظۀ اول مخاطب را همراه با شخصیت داستانتون سوار تاکسی کردید و روانۀ داستان. توصیفات و توضیحات شخصیت کافی هستند و نشان دهندۀ رابطۀ علت و معلولی در بطن کار شما. نقطۀ قوت کار شما آنجایی ست که دختر 3 سالۀ داستان را به خواب عمیق فرو بردید، گویی که بعد از مادر، نوبت اوست. و چه خوب که برای آخر داستان انتخابش کردید. مرحبا؛ موفقیت شما به معنای دقیق کلمه آرزوی میرزاست.
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
ممنون بابت نظر
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
خواهش می کنم.
yekta_b
yekta_b
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
درد داره ، حتی خوندنش هم درد داره ... / ممنون از موضوع خوب و قلم توانای شما
j_seyedi
j_seyedi
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
خواهش میکنم...ممنونم از حظورتون
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
قشنگ بود سید عزیز ...... مطالبی که دغدغه های جامعه رو مطرح میکنه رودوست دارم .... عالی
j_seyedi
j_seyedi
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
چاکر دادا...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥