یه آدمی! چه آدمی؟

یه آدمی! چه آدمی؟

نویسنده : آذر صدارت

زن، فقط سی و پنج سال دارد اما معتقد است پیر شده. ابروهای پُر، موهای ماشین شده و چشم‌هایی که دقیقا معلوم نیست کجا را نگاه می‌کنند.راحت و بی‌بهانه می‌خندد و تکیه کلامش «جسارت نباشه» است. بهم می‌گوید: «دخترم!»؛ به منِ سی ساله! و حینِ گوش دادن به حرف‌هایش، وقتی مکث می‌کند و می‌گویم: «خب؟» می‌گوید: «خب به خودت!»

تا سی و دو سالگی زیر بار ازدواج با مردهای شهرستانِ کوچک‌شان نرفته و نهایتا با خواستگارِ کُند ذهنش که ساکنِ یک شهر بزرگ بوده، ازدواج می‌کند؛ فقط برای فرار از خانه! الان پسرکش دو سال و چند ماهه است. پسری که برای به دنیا آوردنش، تنها النگویش را فروخته، بیست ساعت درد کشیده و بعدِ زایمان، مسیرِ یک ساعته‌ی بیمارستان تا خانه را پیاده برگشته.

هفته‌ قبل در خانه‌ قدیمی‌شان «مار» دیده و کُشته و حالا دربه‌در دنبالِ خانه‌ی جدید است؛ چون: «مار مادر رو کُشتم و بچه‌هاش میان از بچه‌م انتقام می‌گیرن!»

در یک صبح تا بعد از ظهر، همینطور که خانه را برق می‌اندازد، انواع شوینده‌ها و کیفیت و قیمت و چگونگیِ استفاده از هر کدام را تجربی بهم یاد می‌دهد. تاکید می‌کند جوهر نمک، سرامیک را مات می‌کند و شیشه‌ها فقط با روزنامه، تمیز و بی‌لَک می‌شوند.

عصر، وقتی کارها تمام می‌شود، جلوی شومینه می‌نشینیم و عکس بچه‌های‌مان را به هم نشان می‌دهیم. پسرکِ من کنار دریا و پسرِ او در جایی عجیب! می‌پرسم: «این‌جا کجاست؟» می‌خندد و می‌گوید: «جسارت نباشه. توالت‌های رستورانی که کارم، تمیز کردنشون بود!»؛ پسرش لباسِ دخترانه دوست دارد و تنها دلخوشیِ مادرش است.

بزرگ‌ترین آرزوی زن، مشغول شدن در یک مدرسه به عنوانِ سرایدار است که هم کار داشته باشد، هم سر پناه و هم نزدیکِ شوهر و پسرکش باشد. او تنهاست و امید دارد خدا به دلِ شکسته‌اش نگاه کند.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
چه برش مناسبی رو انتخاب کردید برای روایت از "یک زندگی". اگر داستانی واقعی بود امیدوارم واقعا خدا به داد دلش برسه... خیلی سخت و تاسف برانگیزه.
mhv
mhv
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
به به خانم صدارت، خوشحالم به جز زندگی سلام اینجا هم میبینمتون:)
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
زنـــده باشید...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
سلام: خیلی جالب بود. ممنونم. برقرار و سلامت باشید.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
یاد متنی از استاد قیصر امین پور افتادم. :) مادرم که در روستا فقط لباس های خودمان را تمیز می کرد. در شهر لباس های مردم را تمیز می کند. :(
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
چه داستان جالب و البته عجیبی بود...
e_radmehri
e_radmehri
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
چقدر بعضی از صحنه های زندگی تلخه ولی خیلیا شیرین زندگی میکنن...ای کاش بشه الگوی ما...
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
پیر شده :(
admincheh
admincheh
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
انا عندالقلوب المنکسر..
آذر بانو
آذر بانو
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
زيبا بود و البته تلخ...
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
تبلیغات
تبلیغات