هپروتی... / داستان کوتاه
داستان کوتاه نوشته خودم

هپروتی... / داستان کوتاه

نویسنده : SA_A

فراموشي...

داشتم تو كوچه‌های محله قدم می‌زدم كه ديدم مادر بزرگ تقی همكلاسيم دم خانه‌شان را آب و جارو مي‌كرد و به تقی مي‌گفت: «بچه اين كارا چيه؟ به جای بازی برو لباساتو عوض كن مگه نمي‌بينی همه مردم دارن آماده مي‌شن؟  د برو ديگه هنوز كه واستادی.»

شوكت خانم همسايه‌مان هم داشت با چادر مشكي‌اش و كفش‌های پاشنه بلندی كه تازه خريده بود و نو بودنش توی چشم مي‌زد با بيشترين سرعتی كه مي‌توانست به سمت خانه‌شان مي‌رفت.

عباس آقا ميوه فروش محله‌مان بود. پيرمرد با دست‌های پينه بسته‌اش آرام آرام در آهنی مغازه‌اش را به سمت پايين مي‌كشيد تا قفلش كند كه نگاهش به من افتاد و گفت: «رضا بدو كه بي‌بي‌ات در به در دنبالت مي‌گشت. فكر كنم كوچه بغلی باشه، زياد دور نشده»

با اين كه گيج بودم و نمي‌دانستم كه چرا همه اين‌قدر به خودشان مي‌رسند و چرا بي‌بي دنبالم مي‌گشت اما با سرعت باد دويدم. اين كوچه كه كوچه بغلي باشد نبود. كوچي بعدي هم نبود. فكر كنم عباس آقا سرعت بي‌بي من را با سرعت حلزون اشتباه گرفته بود.

درست كه بي‌بي کمی پير شده بود اما اين‌قدر با جارو براي خرابكاري‌هایم دنبالم دويده بود كه سرعت دويدنش از سرعت دويدن محمد قهرمان دو مدرسه‌مان هم بيشتر بود.

بعد از كلي دويدن توي كوچه دوازدهم بي‌بي‌ام را پيدا كردم. 

بي‌بي مثل هميشه چادر قهوه‌اي گلدارش را سرش كرده بود و با دمپايي‌هاي سفيدش راهي خيابان‌ها شده بود. من را كه ديد با صورت چروكيده‌اش و قيافه ناراحت و در عين حال عصباني به سمتم آمد. بدون اين‌كه چيزي بگوید يا من چيزي بگویم دستم را گرفت و كشان كشان بردم خانه. نزديك غروب بود.  بي‌بي خيلي عجله داشت، انگار قرار بود اتفاقي بيفتد. هيچ چیزي نمي‌گفت و تند تند مشغول انجام كارهاش بود. رفت كنار صندوقچه قديمي و بزرگش، يک چيزي بردارد كه رفتم و ازش پرسيدم: «بي بي؛ قراره اتفاقي بيوفته؟»

جوابي نشنيدم.

دوباره پرسيدم: «بي بي قراره كسي بياد اينجا؟»

باز هم بي‌بي هيچ چیزی نگفت. نه اين كه گوش‌هایش سنگين باشد ولي انگار نه انگار كه من حرفي زده باشم. مثل اين‌كه اصلا من را نديده بود. يکهو برگشت، من هم زل زده بودم توي چشم‌هایش تا جوابم را بگيرم كه شنيدم: «بچه تو كي ميخواي آدم شي آخه؟ تموم محل كه نه تموم شهر آماده شدن ولي تو مثل چوب خشك واستادي بر و بر منو نگا مي‌كني؟ بدو برو كاراتو بكن ميگن شكون نداره آدم اين موقع...»

همين‌جا بود كه حرفش را قطع كردم و پرسيدم: «مگه الان چه موقعيه؟»

بي‌بي قيافه‌اي به خودش گرفت كه انگار از حرف من مي‌خواست  شاخ در بياورد. ماتش برد به من و با دهن بازمانده ديگر هيچ چیزی نگفت. من هم داشتم فكر مي‌كردم كه مگر چه گفتم كه بي‌بي اين‌قدر تعجب كرده؟

با صداي باز شدن در سكوت خانه شكست. اولين باري بود كه آقاجون آمده بود خانه و صداي بي‌بي كه به من مي‌گفت شيطوني نكنم به گوشش نخورده بود. و البته خيلي هم زودتر از هر روز برگشته بود خانه. يک كت مشكي و كلاه بافتني طوسي رنگ پوشيده بود. هنوز يک قدم هم بر نداشته بود كه رفتم جلویش و يک جوري گفتم آقاجون مي‌داني امروز چه روزي است كه انگار واقا خودم مي‌دانستم.

آقاجون خنديد و گفت: «آخه كدوم انسان عاقل و حواس جمعي مثل من عيد نوروز رو يادش ميره بچه؟ اگه كسي هم نمي‌دونست با اين همه حرفاي مردم و پيش پيش تبريك گفتن‌هاشون تا حالا ديگه فهميده بود.به غير از اونم بازار پر شده از وسايل هفت سين و ماهي عيد و...»

ديگر حرف‌هایش را نشنيدم. با اين تفاصير آقاجون، من هم كم عقل بودم، هم كور و كر كه رفتار مردم را نمي‌ديدم. البته خيلي هم جاي تعجب نداشت، چون از طرفي من روزهايي كه درس داشتم و مدرسه مي‌رفتم با روزهاي ديگرم كه تعطيلي بود فرقي نداشت و معمولا زنگ دوم، سوم مي‌رسيدم به مدرسه، به خاطر همين هم بود كه دو سال داشتم چهارم دبستان را مي‌خواندم. تقريبا هر روز هم يک كتك از بي‌بي و يه كتك از ناظم يا مدير مي‌خوردم ولي باز هم آدم بشو نبودم و از طرف ديگر، القاب مختلفي از جمله رضا گيجه، رضا حواس پرت، هپروتي و... را به خودم اختصاص داده بودم.

آن روز ديگر كلا از خودم نااميد شده بودم ولي هيچ چیزی نگفتم و اصلا به روي خودم نياوردم. بعد از اين‌كه از آقاجون و بي‌بي عيدي گرفتم و شام خورديم، رفتم بخوابم. آقاجون كه فهميده بود اوضاع از چه قرار است، آمد پيشم و دراز كشيد و سرش را گذاشت كنارم روي بالشت و گفت: «ميدوني رضا، ناراحت نباش، پيش مياد بعضي وقتا آدم يه چيزيو يادش بره، ميگن انيشتن هم مثل تو بوده، حواس پرت و شلخته و...» ديگر ادامه نداد و رفت.

حرف‌هاي آقاجون مثل يک جرقه بود توی سر من كه آره من هم يكي مي‌شوم مثل انيشتن. مي‌روم و يک اختراعاتي مي‌كنم كه به همه. يعني اول آقاي مدير و بعد آقاي ناظم و بعد محمد و بعد تقي و بعد همه بچه‌هاي مدرسه نشان بدهم كه آقا رضا كسي است براب خودش. از فرداي روز عيد، دوباره شدم همان رضاي قبلي ولي با فكر و خيال انيشتن شدن. همين بود كه هي قيافه مي‌گرفتم و به بچه‌ها پز مي‌دادم كه من چند سال ديگر اختراعاتي مي‌كنم كه جهان را متحول مي‌كند و هنوز هم اين بي‌بي بود كه از دست من آسايش نداشت.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/١٩
٢
٠
سلام؛ اول از همه باید بگم که به این فضای دلگرم و دلچسب برای نوشتن، خوش آمدید، به عبارتی صمیمانه خوش آمدگویی بنده را پذیرا باشید. برای نوشتۀ اولتون باید یه خسته نباشید به شما بگم که مشخص کردید از ریشه و اساس داستان نویسی اطلاعاتی دارید، منتها محتویات ذهنی و آنچه که دغدغۀ شماست، باید در قالب ریخته بشه. منتظر نوشته های زیبای شما خواهم بود. موفق باشید!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٩
١
٠
«تفاسیر» درسته.*** با توجه به سن تون، داستانِ خیلی خوبی نوشتید و موضوع جالبی هم داشت.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
١
٠
احتمالا منظور "تفاصیل" بوده
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/١٩
٢
٠
چ دااااستان کوتاهی :)
سميرا
سميرا
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
من زياد داستان بلند نمينويسم اكثر نوشته هام هم كوتاه هستن
رفیعه
رفیعه
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
اواتار قبلی من این عکسه بود!یادش بخیر:)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٩
١
٠
اگر داستان اول بود، قابل قبول دیده میشه. منتظر محصول بعدی قلم شما می مونم تا به تفصیل برای نقد و تحلیل خدمت برسم.. موفق باشید :-))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٠
١
٠
سلام: برایتان آرزوی موفقیت و تندرستی دارم.کامیار باشید.
سميرا
سميرا
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
من زياد داستان بلند نمينويسم اكثر نوشته هام هم كوتاهن
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠