وقتی همه تعطیل‌اند! / داستان کوتاه

وقتی همه تعطیل‌اند! / داستان کوتاه

نویسنده : مهراد علوی

نه؛ خبری نبود! همه جا سوت و کور بود و پرنده پر نمی‌زند. انگار که حتی پرندگان هم به تعطیلات رفته بودند! دو ساعتی می‌شد که سینا داخل مغازه‌اش نشسته؛ به دهانه در مغازه، چشم دوخته و همه‌اش منتظر بود که یک مشتری از راه برسد! اما انتظارش بی‌فایده بود.

کاسه صبرش لبریز شد. گوشی همراهش را برداشت و با دوستش تماس گرفت: «الو... سلام سعید. عیدت مبارک! فصل بهارت خرم! ... ممنون، زنده باشی... ول کن حالا این تعارف‌ها رو! میای بیرون؟ ...آره دیگه، الآن!... می‌بینی که من اومدم! ضمنا، دیوونه هم خودتی!... باشه بابا؛ نیا! همون بمون ورِ دل ننه، بابات! بعدا می‌بینمت. کار نداری؟!... خداحافظ.»

ارتباط را قطع کرد و شماره دیگری را گرفت: «الو؛ سلام محسن جان... خوبی عزیزدل؟ عیدت مبارک!...» و به همین روال، به تک تک دوستانش زنگ زد و از آن‌ها پرسید که بیرون می‌آیند یا نه؟! آن‌ها هم، بدون استثنا جواب دادند: «سنگی، چیزی خورده سرت؟! دیوونه شدی؟! آخه روز، اولِ عیدی، کی میره بیرون؟!»

سینا، گوشی همراهش را در جیبش گذاشت و با خودش گفت: «نه بابا! از این رفیقایی که ما داریم، آبی واسه‌مون گرم نمیشه! تنهایی و رعنایی!» مغازه‌اش را بست. سوار خودرواش شد و به راه افتاد.

نیم ساعتی را در خیابان‌ها چرخید. در شهر، حتی یک نفر هم دیده نمی‌شد. انگار که در خیابان‌ها، گردِ مرگ پاشیده بودند! به پارک بزرگ شهر رفت. از خودرو اش پیاده شد و کمی در پارک قدم زد. آن جا هم خبری نبود! هیچ بنی بشری دیده نمی‌شد! کلافه شد و پیش خودش گفت :« نه؛ این طوری فایده‌ای نداره! بهتره برم سینما یا موزه.»

ابتدا به سینماهای شهر سر زد؛ همه‌شان بسته بودند. دستِ آخر، به موزه رفت. آن‌جا هم کاملا تعطیل بود. حتی نگهبانی را هم ندید که بتواند به بهانه‌ای، با او کمی صحبت کند و وقت بگذراند. نفس عمیقی کشید و گفت: «هی...! نه، مثل این که فایده‌ای نداره! باید تسلیم بشم!»

به خانه برگشت. وارد هال خانه شد. پدر، مادر و برادرش نشسته بودند؛ تلویزیون تماشا می‌کردند و آجیل و تخمه آفتابگردان می‌خوردند. سینا دستانش را باز کرد و گفت: «سلام بر آغوش گرم خانواده! منم اومدم که تعطیل باشم!» پدرش لبخندی زد و گفت: «سلام بر تو ای پسرم! ای بزرگمرد متحول.» برادرش خندید و با لحن خاصی گفت: «سلام سینا!» مادرش هم گفت: «سلام به روی ماهت! چه زود برگشتی؟! مگه نمی‌خواستی که عید امسال رو، خونه نمونی و مثل روزهای دیگه سال، از صبح بری مغازه و آخرای شب برگردی؟! مگه نگفتی که می‌خوای پایه گذار یه تحول بزرگ باشی؟! به این زودی شکست خوردی؟!» همزمان با این‌که مادرش این حرف‌ها را می‌زد، سینا رفت و پیش برادرش نشست و در جواب بلبل زبانی‌اش، چند بار به او سقلمه زد و چنگولش گرفت. سپس به مادرش رو کرد، عاجزانه خندید و گفت: «پرچم من همیشه بالاست؛ منتها این بار، رنگش سفیده!» دستش را دراز کرد؛ مشتی آجیل برداشت؛ مشغول خوردن‌شان شد و ادامه داد: «تحول، بی تحول...! وقتی همه تعطیل‌اند؛ چاره‌ای برات نمی‌مونه، جز این‌که توام تعطیل باشی! اگه تعطیل نباشی، خیلی بهت سخت می‌گذره؛ خیلی!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
منو یاد این ضرب المثل انداخت که "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" ... موضوع قشنگی بود. پردازششم از نظر من خوب بود اما برادر سینا که بلبل زبانی نکرده بود! بهتر نبود واژه دیگه ای رو بکار می بردید؟ مثلا "در جواب خنده های شیطنت بار یا ریز ریز"!؟ البته این نظر شخصی من هست وگرنه کلیت داستان زیبا و نو بود. موفق باشید و سال خوبی براتون آرزو می کنم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
وقتی میگه «خندید و با لحن خاصی» یعنی این طرز سلام دادنِ با این لحن، یه معنای خاصی بین این دو برادر داره. یه جور همون زبان درازی و متلک پرانی. قبول دارم که به جای "بلبل زبانی" بهتر بود که از همون "زبان درازی" و یا " شیرین بازی" استفاده می کردم. تشکر و ممنون. من هم همچنین. سال خوب و پرباری داشته باشید.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
نت مفهومشو نفهمیدم..میشه یکی توضیح بده؟:دی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
از نظر مفهومی، این یکی از واضح ترین داستانهای من بود. فقط کافیه خط آخر رو دوباره بخونید.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
خوشحالم که مرتب و منظم داستان میفرستید... مرسی. با داستان های قبلی شما ارتباط بیشتری برقرار میکردم. اینجا "ساختارِ درام" رو قرص و محکم پایه ریزی نکرده بودید.(مشخصا: اسکلت میانی + گره گشایی دچار لکنت های شدیدی بود) شخصیت قهرمان خیلی خوب پیش رفت ولی فرجامش (حتی اگر همین "عدم تحول" باشه)، نباید اینطور و به این نقطه برسه. عدم تحول هم "تعریف" داره، چهارچوب داره، نشانه داره، کد داره، کاشت اطلاعاتی داره، تزریقِ جیره بندی شده اطلاعاتی داره و ... . شخصیت های مکمل هم بقدر کفایت کمک حالِ قهرمان نبودند تا "پرداختش کنن". اون "بلبل زبونی" هم در قیاس با فقط دیالوگِ کوتاهِ "سلام سینا"؛ صفت مناسبی برای برادرِ کم حرفش نیست. پیامِ داستان خیلی خیلی خوب بود اما احساسم اینه که قربانیِ تعلق خاطرِ نویسنده به "کلمه یا محتوای تعطیل یا تعطیلات نوروزی" شده بود. منتظرِ داستانکهای جذابِ بعدی شما هستم. کارتون رو بسیار خوب بلدید تردیدی نیست. :-))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
ممنون از نقد مفصل تون. اون تیکه ی بلبل زبانی رو در پاسخ به خانم قاسمی توضیح دادم. البته اون موقع که شما نظر می ذاشتید تایید نشده بود و قبول دارم که ندیده بودینش.*** راجع به خود داستان. به نظر خودِ من که خوب بیان شده. چون من می خواستم داستانِ شخصیتی رو بگم که می خواد «یه تحول بزرگ» رو رقم بزنه ولی خیلی ضعیف تر از این حرفاست و خیلی زود از کارش منصرف میشه. به همین خاطر اصلا صبر و طاقتی نداره و توی هیچ نقطه ای هم چندان دوام نمیاره.( تا می بینه هیچکسی نیست، خیلی زود میره جای دیگه) به همین خاطر فضاهای داستان سریع عوض میشن.* این «تحول بزرگ» هم مربوط به شخصِ خودش نبوده (یه تحول درونی نبوده). مادرش بهش میگه «مگه نگفتی که می‌خوای پایه گذار یه تحول بزرگ باشی؟! به این زودی شکست خوردی؟!» و اون هم در جواب میگه «وقتی "همه" تعطیل‌اند....» پس می خواسته جامعه رو متحول کنه. و هدف از نوشتن این داستان هم، به نوعی نشان دادن این نکته بود که ایجاد کردن تغییر و تحولات بزرک توی جامعه، کار هر کسی نیست! خیلی ها هستند که می خوان دنیا رو نجات بدن ولی خیلی زود و با دیدن کمتر تنها ماندن و سختی کشیدن ها، منصرف می شن و به خونه برمیگردن. باز هم تشکر از کامنت تون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
کار خودتون رو سخت تر کردید با این توضیحات که! "می خواد «یه تحول بزرگ» رو رقم بزنه" باید نشونه داشته باشه. "میخواد" صرفا با دیالوگ باورپذیر از کار در نمیاد. میتونست در کنارِ تماسها با دوستاش، چند تا "زمزمه ذهنی" هم داشته باشه، چیزی شبیه غرولندهای زیر لبی. بهرحال عرضم اینه که "کدها و نشانه ها" کافی نبودند. این داستان، داستان ضعیفی نیست جنابِ علوی! اصلا ضعیف نیست! عرض کرده بودم که نسبیت به قبلی ها کمتر ارتباط برقرار کردم. شما رو رفرنس میدم به اون مجموعه سه قسمتی خودتون، چقدر شخصیت پردازی ها کامل بود. گاهی اوقات یک "سر خاروندن"، "عطسه کردن"، "محکم بستنِ درِ اتاق" و ... میتونه خیلی خیلی به داستان گویی و شخصیت پردازی کمک کنه.(مثلا با محکم در بستنش میتونیم بفهمیم عصبانیه یا ناراحته یا چیزی شبیه به اینها). اما اینجا از چنین نشانه هایی نمی بینم و بهمین دلیل "شخصیت رو نمی فهمم". حتی اگر میخواهید بگید شخصیتی سطحی نگر یا کم عمق هست هم، باید نشانه هایی از سطحی نگری ش ارائه بدید. درست ادای منظور میکنم؟ شخصیت های مکمل(مادر، پدر، برادر) فقط در حدِ دیالوگ حضور دارند. باید "اکت هایی شبیه تخمه شکستن که گذاشته بودید اضافه می کردید در راستای کمک به شناختِ بیشترِ قهرمان. ضمن اینکه دیالوگ های پدر، مادر و برادر هم مثل دیالوگ نویسی های قبلی شما "استادانه" نبودند. کمی تلویزیونی و عجولانه نوشته شده بودند. برگردید و دوباره دیالوگ مادر رو مرور کنید... و من چون نوشته های شما رو دقیقا دنبال میکنم و از "سطح استاندارد قلم شما" بخوبی اطمینان دارم نمیتونم آروم بشینم! دلم نمیخواد کارِ متوسطی از شما بخونم، خودتون منو بدعادت کردید!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
اون که بله! باید هم این ضعیف تر از «بُعد اصلی» ها باشه. و این هم به این دلیله که نوشتن این داستان (از زمان رسیدن ایده به ذهن تا پرداخت و مکتوب کردنش) سر جمع، نزدیک 40 تا 45 دقیقه طول کشید. در صورتی که داستان اول حدود 3 ساعت، دومی نزدیک 28 ساعت و سومی هم نزدیک 4 ساعت وقت برد. من خودم اصلا دوست ندارم به جزییات بپردازم. حالا هر چی ایده ی داستان برام جذاب تر باشه، به این ویژگی ذاتیم بیشتر غلبه می کنم و بیشتر برای داستان وقت میذارم. و داستانهایی هم که میشه با اون سه تای اول مقایسه بشن « رانده شده» «محذوف» « داشتن» « چشمی که آتش را آب ببیند» «مختار» «فصل ها» و یا همین داستان در صف انتشار « سرباز » هستش.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
اون داستان موهاش دریا بود وبلاگم رو اینجا هم فرستادم..احتمالا اقای شمشیری بعد خوندن اون همچین نقدی برای داستان من هم میگن..یا خدااا..چقد چیز میز باید رعایت شه برای یه داستانی..من اگر بخوام به همه ی اینا توجه کنم که نوشتن بم کیف نمیده که :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
ولی در نهایت همون حرف شما رو زدند..گویا مجبورم رعایت کنم اینا رو هر جور شده..اه..
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
بله کار حوصله سر بَری هستش! البته من که گفتم منظور من پرداخت به جزییات نبود! منظور من ذره ذره دادنِ اطلاعات به خواننده بود.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
مرسي مهرداد جان:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
« مهراد» مصطفی جان! خواهش می کنم. ممنون از حضورت
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٢٩
١
٠
اين اشتباه براي اين بود كه تو دوستام مهرداد داشتم چندين مورد ولي مهراد نداشتم و شما اوليشي:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
هوووم چقد به من میومد این داستان :) ..یاد متن هایی که دوستم قبلا راجع بهم نوشته بود افتادم..البته الان دارم سعی میکنم اینطور نباشم..راجع به مسائل دینی بلیا ...شخص نباید همرنگ جماعت شه..ولی یه چیزی مثل تعطیلات عید یا تبریک عید درسته ضروری نیس..ولی اگه کسی باهاش خوشحال میشه چرا که نه؟خوشحالی هم به ضررش نیس..پس برا همین من تو اون متنمم با اونایی که با من هم عقیده نبودن دشواری نداشتم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
آره تو تلویزیون یه بار یکی می گفت این ضرب المثل از لحاظ تربیتی اشتباهه و باید گفته شه :« خواهی نشوی رسوا، همرنگ حقیقت شو!» حرفش به نظر من درست میومد.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
چه حرف قشنگی زده :) ..میشه اینجوری هم گفت..خواهی بشوی رسوا همرنگ جماعت شو :دی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
حرف شما هم قشنگ بود. البته این هم مثل نسخه ی اصلیش، موارد نقض کننده زیاد داره.یعنی جمعیت همیشه هم اشتباه نمی رند. ولی به نظر من این حرفِ شما، از ضرب المثل اصلیش، به واقعیت نزدیکتره.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
بله..حواسم به این بود که همیشه هم درست نیست این که گفتم و واقعا از بیخ جالب نیست..مثل اون اصطلاح معروف برای زن ها ( ناقص العقل ) میمونه که حس بد و منفی میده ..ولی تو جامعه ی امروزه جدا همچین چیزی خیلی به واقعیت شبیهه همونطور که گفتید..
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
اگه تعطیل نباشی، خیلی بهت سخت می‌گذره؛ خیلی!.............. قشنگ بود تشکرات ^_____^
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
تشکر و ممنون از همراهی.
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
جالب بود. ولی مثل داستان کشنده انتظار شوکه شدن داشتم ولی خیلی عادی پیش رفتید. پیام خوبی داشت اما آموزنده نبود! به نظرم قیاس مع الفارق بود. روز اول عید رو دیگه خداییش باید تعطیل بود! نمیشه که آدم از همه چیزش بزنه... تعادل، تعادل، تعادل...!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
خیالتون رو راحت کنم که شوک در حد داستان کشنده رو، فقط داستان « رانده شده» داره. بقیه هم اکثرا تعلیقی هستند ولی این دوتا بیشترین غافلگیری رو دارند.(البته توی داستانهای فعلی که دارم.) * خب این داستان یه جورایی نمادین بود دیگه. صرفا بحث "ایجاد تحولش" مدنظر بود؛ دیگه به اینش کاری نداشتم که این تحول مثبت و یا منفی. وگرنه من هم با تعطیلات موافقم:).
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
اوه! چه پایان قوی ای رقم زدین. جمله های آخر سینا واقعا منطبق بر خیلی چیزهاست که الان شاهدش هستیم. از دوستی ها بگیرید تا سطح بزرگتری در جامعه. که البته همه جا هم خوب نیست. معتقدم اگه می خوای یک تحول ایجاد کنی نباید انتظار داشته باشی که یک نفره و یکباره در مقابل یک سنت قیام کنی. ره دراز است ماشالا!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٨
١
٠
خیلی ممنون. بله تحولات بزرگ، سعه ی صدرِ فوق العاده ای رو می طلبه. خیلی از بانیانِ تحول هم با چشم خودشون نتیجه ی کارشون رو نمی بینند!(عمرشون قد نمیده.) ولی شرایط رو برای نسل بدی مهیا می کنند. بعضی وقتا، هنوز وقتش نرسیده!
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
قشنگ بود مرسي^_^
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
ممنون و تشکر
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٩
٢
٠
سلام بر دوست و یرادر عزیزم آقای علوی؛ فکر می کنم که ایدۀ داستان رو بر همان ضرب المثلی که در کامنت اول خانم قاسمی بزرگوار فرمودند بنا کردید. البته شاید اینطور باشه که اگه هست، موفق بودید و من پیام رو دریافت کردم. شاید هم خواستید ایجاد تحول در یک واقعۀ مرسوم رو به رشتۀ تحریر در بیارید که بازم موفق بودید. و باز خدمتتون عرض می کنم که دیالوگ نویسیتون در داستان های قبل خیلی عالی بود و در اینجا هم عالی نه، بلکه خوب بود. می دونید ساختارش نسبت به داستان جایی برای اظهار نظر نمیذاره و در کل ایشالا که سال آینده داستانهای خوبت رو بخونم. عیدت مبارک! (پیش پیش)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
سلام. راجع به ایده ی داستانهام؛ به طور کلی ایده ی داستانهای من دو جور شکل می گیرن: یا دغدغه ی فکری و اعتقادهای خودم هستن ( مثل سه داستان اول) و یا مناسبتی نوشته شدن : مثل «ثانیه های گمشده» و یا داستان «رستاخیز» و «حهانی نو» «اتصال» که برای مسابقه ی مجازی ایده شون به ذهنم رسید و یا داستان «تغییر» برای همین مسابقه ی تغییر (البته تو مسابقه شرکتش ندادم و بعدا منتشر میشه.) ایده ی این داستان هم فقط یه دید نسبتا تازه و جدید به شروع عید نوروز بود. بعدا اون ایده رو به یه مفهوم متصلش کردم که شد این. می تونست چند جور دیگه هم تموم بشه.* پیامش هم بیشتر اون چیزی بود که در جواب آقای شمشیری نوشتم. البته شما بهتر از من می دونید که "خواننده" تعیین می کنه که منظور و پیام داستان چیه. * بله دیگه باید داستانهایی که در سطح داستانهای اولیه هستند رو فقط اینجا منتشر کنم. عید شما هم مبارک. سال خوبی و خوشی داشته باشید.
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٩
١
٠
اگه اینجوره بازم موفق بودید. اصلا می دونی چیه دادا، کلا داستان رو خوب می نویسی، اینو جدی و بدون تعارف میگم؛ البته یه مقدار هم شکست نفسی داشتی. سال خوبی داشته باشی، همچین پربار و با برکت!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٩
٠
٠
ممنون و متشکر. خیلی لطف دارید. این تعریف ها باعث میشه که دقتم رو توی نوشتن داستانای بعدی خیلی بالاتر ببرم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠