کلاغ، چوب خط، ریاضی، خواهرم و باقی ماجراها

کلاغ، چوب خط، ریاضی، خواهرم و باقی ماجراها

نویسنده : Mostafa_h

پنج صبح است. قارقار کلاغ‌ها را از پشت پنجره‌ی اتاقم می‌شنوم. هوای بیرون هنوز گرگ و میش سحر است؛ همان هوائی که یک صبح زمستانی باید داشته باشد. مدتی در تخت خواب با خودم کلنجار می روم. دوست ندارم بلند شوم. به پدرم می گویم:

- باشد، بلند شدم.

و وقتی که او می‌رود، با رضایت غلتی می‌زنم تا دوباره بخوابم. خیلی زود، پلک هایم سنگین می‌شوند و به خواب می‌روم... گوئی چند ثانیه‌ی بعد، از یک خواب نامطمئن و پریشان بیدار می شوم و می‌بینم دیر کرده‌ام. بلافاصله همان سوال‌های دفعات مشابه قبلی به ذهنم می رسد:

- بلند شوم یا نه؟... امروز که قرار نیست چیزی درس بدهند... آن مرتیکه‌ی عنق هم که حتما دوباره می خواهد مرا خفت کند!... آخر برای چه باید بروم؟

و با این افکار، دوباره به زیر پتوی گرم و نرم خود می خزم...

- تو که هنوز اینجائی! فلانی! آهای، فلانی!... پاشو، مگه امروز ریاضی نداری؟

به دروغ می گویم "نه" و کلمات نامفهومی را زیر لب زمزمه می کنم. خواهرم از روی تخت گوشه‌ی دیوار، می گوید:

- دروغ می گوید... خودم برنامه‌اش را دیدم. امروز دو زنگ ریاضی دارد.

- پس پاشو، مادرجان!... پاشو که دیگر نمی شود نروی... چوب خطت حسابی پر شده... پاشو، آفرین.

حرف زشتی را که با یک قطار کلمات نامیمون به ذهنم رسیده، درست در آخرین لحظه در دهانم نگاه می دارم و فقط در تخت خود ناله می کنم... چند دقیقه ی بعد، در راه مدرسه ام.

***

ساعت، پنج بعد از ظهر است و هنوز کسی برنگشته...

دکترها! خواهرم هم که دانشجوی پزشکی ست؛ انگار سرش از پدر و مادر هم شلوغ تر است!... ولی همان بهتر که نیامده اند. اگر بیایند مگر چه گلی به سر من می‌زنند؟ پدر که طبق معمول با چهره‌ی خسته و گاها اخمویش می‌آید؛ و همه‌ی مطالعات اجتماعی که تاکنون داشته ام را خیلی راحت به باد می دهد. قرار بود پدر ایده آل، همه ی کار و خستگی اش را بگذارد پشت در و بیاید تو، غیر از این است؟

خواهر هم که وقتی می آید، لبخندی تحویلم می دهد و می رود می خوابد. و مادر؟... فقط می توانم بگویم این روزها آب من و او اصلا توی یک جوب نمی رود...

لااقل این طوری در خلوت خودم می نشینم و به گذشته می اندیشم و غرق در افکار پوچ لذت بخشی می شوم که آن طور که وصفش را از زبان یک معتاد خوانده ام، درست مثل کوکائین برایم عمل می کنند: قوی، و مسرّت بخش... و ...

شب شده...

خیلی خسته ام...

در تخت خواب، به همه ی آنچه امروز انجام داده ام می اندیشم... هیچ یادم نمی آید کار تازه ای انجام داده باشم...

***

روز بعد، با صدای قارقار کلاغ ها از خواب بیدار می شوم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
تبریک میگم مصطفی جان مطلب اولت خیلی خوب بود :) بعنوان مطلب اول عالی بود منتظر مطالب بعدیت هستم:)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
:)
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
من هم چند دفعه بعد هشدار موبایلم، خاموشش میکنم و دوباره میخوابم...هیچی کس تو خانواده حاضر نیست من رو بیدار کنه،از بس که خوش خوابم......ممنون از مطلبتون
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
:)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
قشنگ بود...3پاس:)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
افکاری که هر صبح سراغ مان می آیند همه شان بازدارنده اند. نرو سرکار. نرو کلاس. نرو خیابون. نرو هیچ جا. بگیر بخواب. تا آخر دنیا. اما ساعتی بعد در حالی که خواب از چشمها رفته و شما صبح را نظاره می کنید با خود می گویید چه خوب شد بیدارم، آدم ها را می بینم، رادیوی صبح گاهی گوش می دهم، کاری دارم که بخاطرش هرصبح بیدار می شوم و خیابونی که هر روز منتظرم می ماند...
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
ممتنع. :)
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
بعضی صبح ها همش منتظر یه اتفاقم و بعضی صبح ها عصبی و ناراحت و ....بعصی صبح ها هم اصلا انگار همه چیز منو خوش حال میکنه و امید بهم میده حتی جهیدن یه گنجشک روی دوتا پاش.... کلا یه آدم غیر قابل پیش بینی هستم.....ولی در کل راضی ام....ممنون از متن قشنگتون
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
:)
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/١٧
٢
٠
سلام؛ وقتی جیم رو باز می کنی و با یک نوشتۀ خوب روبرو میشی سر کیف میای. بابت این قلم شیوا و دلنشین بهتون تبریک میگم. سبک نوشتار عالی. نکات تعیین شده برای یک نوشتار رعایت شده و قلم زیبای شما تکمیلش کرده. مرحبا! موفقیت روز افزون شما در این محیط گرم و دوست داشتنی آرزوی میرزاست.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
سلام. ایضا ما برای همه. :)
o_edman
o_edman
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
متن خیلی اوکی بود. همذات پنداری خود را با نویسنده اعلام می دارم! :)))
o_edman
o_edman
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
می دونین، اصولا من کمتر کامنت می ذارم. یه چندبار اومدم و رفتم، حیفم اومد کامنت ندم واسه این مطلبتون. جدی مرسی! موفق باشین :))))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
اگر مطلب اول بود نمره قبولی گرفتید. "ایده پرداز و راوی" بسیار خوبی هستید. منتظر یادداشت بعدی شما هستم :-))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٨
٠
٠
:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
سلام: متشکرم از مطلبت خوبتون. پروردگار عالم پناهتان باد.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٨
٠
٠
سلام. :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/١٨
٠
٠
چه خوب بود:) مخصوصا به عنوان مطلب اول / آفرین به شما ":)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٣/١٢/١٨
٠
٠
:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
شروع و پایانش جالب بود. یه چرخه ی پایان ناپذیر. خوشم میاد از متن های اینجوری که اخر و اولش مث همن :) باقی متنم که اوکی بود به قول معروف. خوب توضیح دادین و به قول دوستان راوی خوبی هستید و من فکر میکنم این متن واقعیه اگر تازه شروع به نویسندگی کردید. چون خودمم اینجور بودم میگم. میومدم اتفاقای دور و برمو مینوشتم. برا همین
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
بله، هنوز خیلی کار دارم تا برسم به اونجایی که مد نظرمه. اینجور متنا معمولا احساسات متفاوتی رو در بر من برانگیزه می کنن، حس معنوی یا سرگیجه جزء این احساساتن! به هرصورت، از تعاریف شما مرسی و امیدوارم بهتر تر هم بشم! + پی نوشت لبخند
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨