مغز بلوری! / شبه داستان
ذهن بعضی ها را با اشعه ی آبی نوشته اند!

مغز بلوری! / شبه داستان

نویسنده : مهراد علوی

امیرعلی، یونس را از دور دید که کنار داود و میلاد، ایستاده است. نزدیک شان رفت و سلام، و بعدش دست داد. بعد از سلام و احوال پرسی با امیرعلی، آن سه حرف هایشان را از سر گرفتند. طبق معمول داشتند راجع به یک موضوع، با یکدیگر کلنجار می رفتند. بعد از چند دقیقه گوش دادن به بحث شان، امیرعلی از یونس پرسید :«کارت کتابخونه ت پیشته؟» یونس گفت :« آره. برای چی؟!» امیرعلی گفت :« بیا بریم کتابخونه، من چند تا کتاب بگیریم. کارت من مونده خونه.» یونس که از آن همه یاسین خوانی و آب در هاون کوبیدن، خسته و درمانده شده بود، با کمال میل قبول کرد و گفت :« بریم، بریم!» از داود و میلاد خداحافظی کردند و به سمت کتابخانه ی دانشگاه، رفتند.

یونس به امیرعلی گفت :« خدا رسوندت! نیم ساعته که دارن رو اعصابم اسکی میرن! نمی دونم اینا با این وضع ضریب هوشی فوق العاده شون، چطوری توی این دانشگاه قبول شدن؟! مخم داره می ترکه پسر!» امیرعلی گفت :« حقته! وقتی کرم از خود درخت باشه، میشه همین!» و نیشخندی زد. یونس گفت :« دستت درد نکنه؟! اونا اراجیف میگن؛ من کرم دارم؟!» امیرعلی گفت :« همین دیگه! اونا مزخرف میگن، درست؛ ولی کرم از توئه که خودت رو با مغزبلوری ها، در می ندازی!»

یونس با تعجب پرسید :« مغز بلوری ها؟!» امیرعلی گفت :« آره، مغر بلوری! این اسمی هستش که من روی این دسته از آدما گذاشتم.» یونس گفت :« معنی و ربطش چیه اون وقت؟!» امیرعلی گفت :« بلوری، همون بلو ریِ خودمونه.» یونس با تعجب به امیرعلی نگاه کرد. امیرعلی گفت :« دیسک بلو رِی دیگه!» یونس گفت :« آهان...! اون وقت چه ربطی به اینا داره؟!» امیرعلی گفت :« وجه تسمیهش، شباهت شگفت انگیز و خیره کننده ی طرز کار مغز این دوستان، به دیسکه. دیسک تا وقتی که خام باشه، میشه روش هر جور اطلاعاتی رو، ذخیره کرد. ولی بعد از ذخیره سازی اطلاعات، دیگه نمیشه اطلاعات روی دیسک رو تغییر داد. عملکرد ذهن مغزبلوری ها هم دقیقا همین طوره. اولین داده اطلاعاتی رو تا آخر عمرشون، معیار تشخیص درست و غلط قرار میدن! حالا دیگه مونده به شانس شون که این اول داده ی اطلاعاتی رو چه کسی، با چه آیین و مسلکی، به خورد مغزشون بده! مسلمان، یهودی، مسیحی، زرتشتی، بی دین، خداباور، لاییک، غیره و غیره. شباهت جالب دیگه اینه که مثل دیسک ها، فاقدِ واحد محاسبه و منطق هستند! هیچ وقت نمی تونن اطلاعات شون رو تجزیه و تحلیل کنن و با فرآوری اطلاعات شون، نتایج جدیدی رو کشف کنند! و اما خیره کننده‌ترین شباهت شون...! اکثرا مثل دیسک، حافظه خوب و اطلاعات فوق العاده زیادی دارند. جوری که وقتی باهاشون بحث می‌کنی، برای هر سوالت، یه جوابی تو آستین دارند. ولی کافیه که بهشون بگی این اطلاعاتی که دارند، اشتباه و نادرستند! و به چند دلیل محکم، منطقی و معتبر، کاملا اشتباه کارشون رو شرح بدی و براشون اثبات کنی. اون وقته که درست مثل دیسک ها، ارجاع میدن به منبع و یا سایت اینترنتی مولف! توسط این جمله ی زیبا و وزین که :« فلان شخص معروف، اینا رو گفته! یعنی تو از فلانی، بیشتر می فهمی؟!»  آره داداش من! این آدما دست خودشون نیست! خیلی دوست دارن بفهمند، ولی متاسفانه ابزار لازم برای فهمیدن رو ندارن!»

=============================

بلو ری = blue ray

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٨
٦
٠
و متاسفانه این داستان زندگی اغلب آدمهاست، اغلب ما! که همیشه فکرمیکنیم همون چیزی که به خوردمون دادن حقیقت محضه! و خیال خودمونو راحت کردیم از پیجویی یک جواب متفاوت! شاید از تغییر می ترسیم! از بیرون اومدن از پیله هامون و از دایره امنمون ... نمی دونم ... به قول کریشنامورتی: "اکثر ما آدمهای واکنشی هستیم؛ همیشه از خود واکنش نشان می دهیم. واکنش اساس زندگی ما را تشکیل می دهد! و این انسان واکنشی، طی هزاران سال تنها به تخدیر رنج های خود اندیشیده نه به حل آن!!" // تلنگر بسیار بجا و عالیی بود! فقط دلم میخواست کمی بیشتر ذهن من مخاطب رو دچار فراز و نشیب می کردید! دلم میخواست بیش از این در تعلیق بمونم توی داستان و البته این نظر شخصی منه که دوست داشتم جواب رو دیرتر بگیرم یا مثلا داستان منو به سمتی ببره که خودم به جواب برسم ... با این حال بی اغراق میگم که بسیار متفاوت نوشتید و بخصوص اصطلاح (مغزبلوری) و اون تیتر فرعی اول داستان، خیلی جذاب بود.// خیلی ممنون از شما :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٨
١
٠
عالی گفتی هدی جان :) ..البته دایره هامون که امن نیست چون توش مشکل هم داریم..فقط قضیه اینه که از این می ترسیم که فکر کنیم یه عمر اشتباه کردیم..با اینکه همیشه دیگرانو قضاوت میکنیم ولی از قضاوت خودمون میترسیم..نمیخوام بفهمیم کاری که میکنیم اشتباه و دوس داریم فکر کنیم بهترین کار رو ما داریم میکنیم..برای همینه :) ..البته راجع به نوع نوشتار درست گفتی ..ولی خودشونم بالا نوشتن شبه داستان پس مطمئنا حرفتونو قبول دارن و برای همین هم هست که نوشتن شبه داستان :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٨
١
٠
: h_ghasemi ::: بعضی ها از تغییر می ترسن؛ بعضی ها هم از اینکه قبول کنن که اشتباه می کردند! ممنون بابت نقل جمله. جمله ی قشنگی بود. تشکر از لطف تون.*** مثل این که با نوشته های قبلی، که همه تعلیقی بودن شما رو بد عادت کردم. همانا که داستانهای تعلیقی مان تمام شد! (البته این اتفاق بعد از پایان کار نویسندگی من، تحقق پیدا می کنه! :) ) این یه شبه داستان بود و بیشتر هم می خواستم نظرم رو راجع به این دسته افراد بنویسم. و بیان غیرمستقیم و داستان مانند بودنش، به خاطر تاثیرگذاری بیشتر بود. چونبه نظر من، بیان غیرمستقیم (اینکه رو در رو با مخاطب صحبت نکنیم) تاثیر بیشتری داره. دقت کرده باشید، بعضی از بخش های خبری هم جدیدا این موضوع رو رعایت می کنند. مثل مجله ی خبری شبکه ی 1، که دو گوینده با هم صحبت می کنند و اینطور وانمود میشه که دارند خبر رو برای هم دیگه تعریف می کنند. ** باز هم تشکر فراوان :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٨
١
٠
اِ ؟ چه جالب..منم بر حسب تجربه به این نتیجه رسیده بودم که مستقیم با خواننده حرف زدن فایده نداره..پس به نتیجه ی درستی رسیدم ^__^ ..راجع به نظر قبلی..یه اصلاحی کنم..هنوزم تغییر میکنم...میکردم درست نیست :دی ..امان از این کلمات که با عوض شدن یا اضافه شدن یه حرف تغییر میکنه معنیشون ..حالا باز زبون فارسی که خوبه..زبون عربی دیگه خیلی بده..با تغییر یه مصوت هم معنی عوض میشه -_____-
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٨
١
٠
«همیشه بعد یه دوران افسردگی تغییر میکردم..مثل چرخه ی همیشگی بهاری که بعد از زمستون میاد» توی این جمله ها، دقیقا و به خوبی، به این نکته که « هنوزم تغییر میکنم» اشاره کرده بودید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٨
١
٠
عالی بود عالی بود عالی بود...فوف العـــــــــــــاده بود ^____^ ..تشبیه خیلی جالبی بود..تا حالا به تشبیه اینجور ادما با دیسک فکر نکرده بودم..برای هنمینم بود که همیشه در مواجهه با همچین ادمایی میگفتم چجوریه که این همه اطلاعات دارن و برای هرچیزی یه دلیل ولی اینجورین؟پس جریانش اینه که یه وجهین..که میترسن از اینکه فکر کنن یه عمر اشتباه کردن.که اهل ریسک نیستن..ولی چی میشه که ادم به جایی میرسه که این ترسا رو کنار میذاره؟با اینکه خودم این ترسا رو پشت سر گذاشتم ولی درست یادم نمیاد چجوری..شاید وقتیکه از نوع زندگی که الان داری خسته شدی..که بگی واقعا من برا انجام این کارا باید وجود داشته باشم؟وقتی که افسرده شی..از پس افسرده شدن میتونی این توانایی رو پیدا کنی..حالا که بیشتر بهش فکر میکنم میبینم من خودمم همیشه بعد یه دوران افسردگی تغییر میکردم..مثل چرخه ی همیشگی بهاری که بعد از زمستون میاد :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٨
١
٠
تشکر، تشکر و باز هم تشکر!*** بعضی ها دنبال حقیقت هستند. برای همین زندگی و افکارشون مدام در حال تغییر کردن و رشده. ولی بعضی های دیگه، دقیقا تابع همون جمله اند که :« خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!»
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٨
٠
٠
راستی یه سوال..چرا دوتا قسمت دوم و سوم کشنده تو پروفایلتون نیس ؟ O___O
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٨
١
٠
شرمنده..به خاطر شبیه نبودن عکساشون بود..فکر کردم نیستن..امان از این بی دقتی و حواس پرتی..کامنتمو تایید نکنید بهتره با این حساب
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٨
١
٠
اون عکس قسمت اول رو ادمین سایت انتخاب کردند ولی عکس قسمت دوم و سوم، انتخاب خودم بود
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/١٨
٣
٠
سلام آقای علوی بزرگوار؛ حرف های گفتنی رو خانم قاسمی بزرگوار زدند و الحق که درست هم گفتند. به نظر من هم نیازی به نوشتن "شبه داستان" نیست، خود مطلبت گویای همه چیز هست و به نظر کمترین نیازی نیست که به مخاطبت خط بدی که در حال خوندن چه مطلبیه. اجازه بده تا مخاطبت خودش تشخیص بده. داستان های زیبات رو که می خونم، کیف می کنم. یه نکته میگم و اون اینه که واقعا شما کاریزما و خلاقیت لازم رو در این مسیر داری، و حتی حرفی برای گفتن. موفقیتت به معنای واقعی آرزوی میرزاست.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٨
٠
٠
سلام میرزا مهدی. چند وقتی نبودید؟! اما اینکه داستان هام رو خوندید باعث خوشحالیه. تشکر. * «شبه داستان» رو نوشتم، چون خودم روی داستان بودن نوشته، حساسیت زیادی دارم. حقیقت اینه که خیلی از نوشته ها داستان نیستند و بعضا، خواننده ها داستان خطاب شون می کنند. منم چون بیشتر پست هام، داستان هستش، خواستم خودم اعلام کنم که این رو به شکل داستانی ننوشتم! * راجع به تعلیقی بودن : این موضوع رو اول به شکل یه داستان تعلیقیِ نمادین نوشتم ولی دیدم که اینطوری بهتر جواب میده و موضوع، واضح تر بیان میشه.* در آخر، تشکر و سپاس فراوان. لطف دارید.
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/١٨
١
٠
شما خیلی به بنده لطف دارید آقای علوی عزیز و بزرگوار. این نکته را من به عنوان پیشنهاد نوشتم و الا به قلم شیوا و خلاق شما و همچنین استعداد بالای حضرتعالی در این زمینه، ایمان دارم. واقعا براتون آرزوی موفقیت دارم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٨
٠
٠
چوبکاری می کنید! باز هم تشکر و ممنون از همراهی و لطف تون. پیروز باشید.
Paeez
Paeez
٩٣/١٢/١٨
٢
٠
من جدیدا کشف کردم شما اکثرا تو داستاناتون از یک واژه ی مبهم و دوپهلو استفاده می کنین و بعد در خلال داستان تشریحش می کنید مثل کیوان و بلوری ^_^ من کاشف خوبی می شم^_^
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
تشکر از دقت نظرتون. بزرگترین سرمایه یه نویسنده، داشتن خواننده های خوب و نکته سنجه. ممنون از همراهی تون.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٨
٣
٠
قلم شما که مثل همیشه پخته و بی اشکاله، فقط در مورد این محتوا... علیرغم تلاش ستودنی شما برای بردنِ پیام به ساب تکست یا همون زیر متن با ارائه در دیالوگها، بنظر هنوز هم "گل درشت" میاد. ضمن اینکه خودِ محتوا هم (با توجه به اینکه به موضوع مورد بحث پسرها اشاره ای نداشتید) کمی چالش برانگیزه. ما بزرگان زیادی داشتیم و داریم که در حوزه اختصاصی خودشون به ثبات رسیده بودند(و رسیدند) و قرار نیست با مناظره، چالش تخریبِ عده ای یا حتی چلنجی پایاپای به تردید بیفتند و تغییر عقیده بدن، بزرگانی در تمامی حوزه ها منظورمه. بنابراین: در کلیت، ثبات عقیده فعل اشتباهی نیست. ممکنه یک حرف حق و حسابی رو از یک کودک 4 ساله بشنویم که از حرفِ یک انسان 40 ساله منطقی تر باشه. قرار نیست صرفا بخاطر تین ایجر بودن یا مدل مو یا کیش یا آیین کسی اینطور تصور کنیم که لابد تا حالا بهش آموزش های اشتباه دادن. چه بسا این ما هستیم که سالها در خواب هستیم و خبر نداریم. اینها همه رو صرفا برای این داستانک شما عرض نمیکنم. ایده جالبتون اینها رو به خاطرم انداخت که کمی روی منبر برم! بیصبرانه منتظر داستانِ قشنگِ بعدی شما هستم.. :-))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٩
١
٠
تشکر* بحث بین پسرها رو ننوشتم تا حرفم محدودیت پیدا نکنه. بارها شده که من یه داستان نمادین رو نوشتم و قید هم کردم که این داستان نمادینه. ولی باز هم خواننده ها میومدن و فقط راجع به مثالی که در داستان زده شد، نظر می دادن و اون رو تشریح می کردند. ( و هیچ کدوم، اون مثال رو بسط نمی داد و حالتهای مشابه دیگه ای رو در نظر نمی گرفت!) تو این یه جمله هم اشاره کردم که مهم نیست عضو چه گروه و مذهبی باشند (مسلمان، یهودی، مسیحی، زرتشتی، بی دین، خداباور، لاییک، غیره و غیره.) مهم طرز رفتارشون هست که شبیه به هم هستش.* درسته. قرار نیست که اگر هر کس در مناظره ای و در پاسخ دادن به جوابی، عاجز بمونه، عقیده ش اشتباه بوده باشه و باید که تغییر مسیر بده. بعضی وقتها، برای پیدا کردن جواب بعضی سوال ها، به زمان نیاز داریم. ولی خب این گونه انسانهای فهیم و بزرگ، خودشون دقیقا به همین نکته اشاره می کنن که "فعلا" جواب مورد نظر رو نمی دونن و باید تحقیق بیشتری کنند. الکی و بیخودی موضع نمی گیرند و بحثای حاشیه ای درست نمی کنند! میگن از علامه طباطبایی یه سوالی رو می پرسند که بلد نبوده. خیلی راحت برمی گرده و میگه :« آقا مشکلی هست اگر بگم که نمی دونم؟!» * بعد من یه اشاره ای هم کردم که (کافیه که بهشون بگی این اطلاعاتی که دارند، اشتباه و نادرستند! و به چند دلیل محکم، منطقی و معتبر، کاملا اشتباه کارشون رو شرح بدی و براشون اثبات کنی.) یعنی این اثبات حرف، طوری هستش که خود اون شخص مقابل، در باطن، درست بودنش رو قبول می کنه ولی فقط سر لجبازی و سر اینکه اصرار داره بگه « من هیچ وقت اشتباهی نمی کنم و کارم درسته» و از این حرفا، جواب سربالا میده.* بله. گاهی هم این ما هستیم که در اشتباهیم و دیگران رو مورددار می بینیم. در کل بیشترین آسیب « مغز بلوری» بودن، به خود شخص می رسه، چون خیلی جاهای زندگیش رو به خاطر لجبازی های بیجا، اشتباه میره.* تشکر از این نظر خوب و کامل تون راجع به موضوع متن.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٩
٣
٠
از همون ابتدا متوجه "سمبلیک بودن" شدم جناب علوی. اما برای کار سمبلیک باید یکسری بسترهای نگارشی رعایت بشه. یکسری"کاشت" های اطلاعاتی بدیم تا برسیم به "برداشت" ها.(که حتما میدونید با استعاره و ایهام و کنایه متفاوت هستش) هر کدوم از تک تک خوانندگان خودشون رو جای قهرمان یا ضدقهرمان میذارن و باید "نشانه گذاری ها" کامل انجام بشن. الان هم به اون شکل مشکل نگارش و قلم نیست؛ شیوه نگاه به موضوع رو دست گذاشتم روش. :-))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/١٩
٢
٠
دقیقا... مثل ظرفی که پره.....وظرفیت پذیرش حرفای جدیدترو نداره.... شیک نوشتین و دغدغه مند....مرسی از شما...قلمتآن مستدآم (^_^)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٩
١
٠
ممنون از تشبیه خوب و دقیق تون. خیلی خوب بود. تشکر. حضورتان مستدام :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٩
١
٠
سلام:خیلی ممنونم ازشما.پاینده باشید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام. تشکر از حضورتون.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٩
١
٠
سلام:خواهش میکنم.
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/١٩
١
٠
خیلی موقعها نمیشه خیلی ذهنارو عوض کرد شکل گرفتن بدبختانه :(
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
بله متاسفانه!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦