شهر خاطرات من

شهر خاطرات من

نویسنده : هونام

در هیاهوی خیابان‌های این شهر،

من در گوشه‌ای آرام گرفته‌ام.

به قول اخوان هوا بس ناجوانمردانه سرد است!

نگاهم به درختی است که در رو به رویم قرار دارد اما،

چشمانم چیز دیگری می‌بینند.

آری، گذشته را مرور می‌کنم.

بی اختیار قطره‌ای از دریاچه چشمم جاری می‌شود.

گویی سنگینی خاطراتم آن را به پایین می‌کشاند!

به لبانم که می‌رسد...

طعمش را با تمام وجود احساس می‌کنم.

تلخی شیرینی دارد !

سرانجام از صورتم جدا می‌شود.

و من در تماشای گذشته‌ای هستم که از مقابل چشمانم می‌گذرد.

قطره به زمین می‌رسد

حالا من در گوشه دیگری از این شهر خاطراتم را بر زمین ریخته‌ام.

یادم باشد فردا جای دیگری را پیدا کنم !

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
سهیل جان؛ آخرش چی می خواستی بگی؟
نسل چهارم
نسل چهارم
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
سلام جناب نادری بزرگوار.بیشتر سعی داشتم گوشه ای از احساس فردی تنها رو بنویسم اما فکر میکنم اون طور که باید خوب نشد.تلاش میکنم تو نوشته های بعدی هدف دار تر بنویسم:)
Vahid_Shandiz
Vahid_Shandiz
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
حالا من در گوشه دیگری از این شهر خاطراتم را بر زمین ریخته‌ام. یادم باشد فردا جای دیگری را پیدا کنم ((قشنگ بود)
نسل چهارم
نسل چهارم
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
خیلی خیلی ممنون:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
شهر من، من به تو می اندیشم. نه به تنهایی خویش... از پس شیشه تورا میبینم...که گرفته ای مرا در بر خویش....
نسل چهارم
نسل چهارم
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
خیلی زیبا.ممنون:)
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات