خُرده‌روایت‌هایی از یک آپارتمان!

خُرده‌روایت‌هایی از یک آپارتمان!

نویسنده : آذر صدارت

* آسانسـورِ مجتمعی که در آن سـاکنیم، صبح‌ها به طـرزِ دیـوانه‌واری بینِ طبقات در رفت و آمد است. حوالیِ ساعت هفت، مرد و زن و پیـر و جوان و بچـه‌مدرسه‌ای، از خانه‌هایشان بیرون می‌ریزند و راهی می‌شوند. لحظه‌ای غفلت موجبِ پشیمانی است. شاید همان ثانیه‌ای که چشمتان روی تصویرِ خواب‌آلود خودتان در آینه‌ی آسانسور گیر می‌کند، شروعِ یک آسانسور سواریِ مفصل بینِ طبقات باشد. معمولا تمامِ سعی‌ام را می‌کنم تا سـرصبح، در حالی که لـخ‌لـخ‌کنان بچه را تا پای سرویس می‌برم و برمی‌گردم با کسی برخورد نداشته باشم و اغلب موفقم. همسایه‌ها را نمی‌بینم اما عطـر تنِ خانومی که هفت و پانزده دقیقه، درست قبل از من در آسانسور بوده؛ قمقمه‌ی سبز یکی از بچه‌ها که گوشه‌ی آسانسور جـامانده؛ جای دست‌های نوچِ یک کودکِ احتمالا مهدِکودکی روی آینه؛ بوی نانِ تازه‌ی یکی دیگر از همسایه‌ها و رایـحه‌ی "RICH MAN" آن یکی را خـوب می‌شناسم و راستش کلی بهشان فکـر می‌کنم...

 

* در واحدِ بغلی، دیوار به دیوار اتاق‌خوابم، اتاقِ یک آدمی است که پیانو می‌نوازد. گاهی، وقتی موسیقیِ سحرآمیزش از درز در و دیـوار سَرَک می‌کشد، مجسم‌ش می‌کنم که زنی جوان یا کامل‌مردی جاافتاده است. خیلی وقت‌ها بی‌آنکه بداند، حالم را خوب کرده و بهم امیـدِ دوباره داده؛ آن صبحِ بهاری که حتی نمی‌توانستم از تخت‌ بیرون بیایم، آن بعدازظهـر تابستانی که با گریه خوابم برد، آن غروبِ پاییزی که خانه تاریک بود و دلم نمی‌خواست هیچ چراغی روشن کنم، نوای سحرانگیـز موسیقی‌اش نجاتم داده بود. و اینطوری‌هاست که ما با "عیـــد نوروز" از خواب بیدار می‌شویم، با "گلِ سنگــم" روز را می‌گذرانیم و با "لاو استـوری" به خواب می‌رویم. چند روز پیش قطعه‌ی "تولدت مبارک" را می‌زد. یعنی چند ساله شده؟

 

* از حدود یک‌ماهِ پیش، صدای تق‌تقِ عجیب و مشکوکی مثل صدای شکستن گردو در اغلبِ اوقاتِ روز و حتی شب، از سمتِ طبقه‌ی بالا، سقف اتاق نشیمن را می‌لرزاند! اوایل مَحَل نمی‌گذاشتم و به روی خودم نمی‌آوردم. اما این اواخر که این کوبیدن‌های مداوم در همه‌ی ساعات، به خصوص وقت‌هایی که برای نوشتن به سکوت و تمرکز نیاز داشتم تکرار و تکرار شد، حسابی روی اعصاب بود و واقعا برایم جای سوال داشت که این‌ها دارند دقیقا چه‌کار می‌کنند که تمام‌بشو هم نیست؟! امروز، وقتی بچه به گریه افتاد که بابت این صدا تمرکز ندارم و نمی‌توانم مشق بنویسم، طاقتم طاق شد و با توپِ پُر رفتم سراغشان. خانومِ همسایه که در را باز کرد، نشناختمش! از آخرین باری که هم را دیده بودیم که البته یادم نمی‌آید کِی بود، خیلی فرق کرده بود. پیر و لاغر و رنجور! با اینهمه به روی خودم نیاوردم و یک‌نفس شروع کردم به نطق غرّایی درباره‌ی لزومِ رعایتِ حقِ همسایه‌گی و اینکه معمولا مشغول مطالعه و نوشتنم و نیاز به آرامش دارم و بچه‌ام حق دارد در یک فضای آرام، درس بخواند و بازی کند و این بکوب‌بکوبی که یک‌ماه است نمی‌دانم به چه دلیل در خانه‌شان راه افتاده، برای ما اعصاب نگذاشته!!! چند لحظه یک سکوت ناخوشایند برقرار شد و بعد زن شمرده شمرده و غمگین عذرخواهی کرد و توضیح داد که در یک ماهِ اخیر، مبتلا به سرطان شده و یک جراحی سخت را پشت سر گذاشته و الان هم تحت شیمی‌درمانی و پرتودرمانی است و از آنجا که هزینه‌های بیمارستان کمرشکن است، با وجود حالِ ناخوش، شروع به ساختِ کیفِ پول‌های چرمی و پارچه‌ای در خانه کرده که نیاز به کوبیدنِ دکمه‌های خاص روی آن‌هاست! بعد هم رفت و یک نمونه از کیف‌ها را آورد و داد دستم و گفت: هدیه‌ی شما به جبرانِ سر و صداها!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمیرام
سمیرام
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
منم همیشه سعی میکنم با همسایه ها برخورد نداشته باشم ، یک بارم تا دم در خونه اومدن واسه جلسه ساختمون دعوتم کردن اما گفتم نمیام.جای ما کسی پیانو نمیزنه ولی صدای دعوای همسایه پایینی با زنش اکثر اوقات میاد اونم نصف شبا منم رو تخت زیر پتو دستامو میزارم زیر سرمو به صداشون گوش میدم و درس عبرت میگیرم که اگه یه روز ازدواج کردم هیچ وقت 12 شب با شوهرم دعوا نکنم...
s_ehsan
s_ehsan
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
خیلی لذت بردم. از شما متشکرم...داستان زیبایی بود...ولی واقعا میشه با درست کردن کیف چرم هزینه های درمان رو پرداخت کرد؟!!نمیشود حتی کمی از آن را...
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
خیلی زیبا بود مرحبا به قلمتان....
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
خیلی قشنگ بود...خیلی خیلی قشنگ بود...مخصوصا اون توصیف ها از کسایی که قبل از شما تو آسانسور بودن و اون صدای پیانو و....واقعا عالی بود...خسته نباشید :)...ممنون!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٦
٣
٠
خیلی قشنگ بود و همه چیز و بخصوص چفت و بستش هم جورِ جور بود! ... فقط.. کاش در پایان بندی دوباره مخاطب رو برمیگردوندید به داخل خونه تون. اون همه فضاسازی های محشر از داخل و آسانسور و در و دیوار، ارزش این رو داشتند که در همون نقطه خواننده رو رها کنید. منطق داستانی هم بهتر جور میشد و اتهامِ "مگه با پول فروش کیف میشه خرج سرطان رو داد؟" از داستان مبرا میشد. اون وقت میشد به حساب این بذاریم که شما فقط بخشی از دیالوگهای مابین خودتون و همسایه رو به ما گفتید و احتمالا دلایل دیگه هم بوده که بتونه از پس مخارج بر بیاد./ علیرغم توضیح نکته ای که عرض کردم، همینطوری هم این یادداشت کاملا "الف" محسوب میشه و تسلطِ شما کاملا از سر و روش می باره.(فارغ از اینکه، شما خودتون یک روزنامه نگار و نویسنده حرفه ای هستید)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١٢/٠٦
١
٠
عاااااااااااااالی بود :))))))))
admincheh
admincheh
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
چه پایان بندی تراژدیک و تلخی در کنار این که همه چیز سر جاش خودش هست ،مخصوصا توصیفات
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
کلا آسانسور مقوله باحالیه ! من خودم شخصا یه دفعه برا تست آسانسور انتخاب شدم !! خیلی خوش گذشت نزدیک بودسقوط کنیم :دی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
لذت وافر برديم / مرسي:)
Dr_Maliheh
Dr_Maliheh
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
چقدر نوشته خوب بود :) و تهش چقدر حس بدی داشت :(
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
ممنون از همه بزرگواران...
admin
admin
٩٣/١٢/٠٧
٢
٠
از شما هم ممنون؛ به خاطر این روایت های بسیار دلنشین
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
زندگی تو خونه های آپارتمانی باید خیلی سخت باشه؟! مرسی از شما...شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
وااای چقد قشنگ بود...چه مفاهیم عمیقی توو همین چن سطر کوتاه گنجوندین.. واقعا بی نهایت بود .. خیلی ممنونم
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/٠٦
٢
٠
چ زیبا کلمات رو باهم مچ کرده بودید:))
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٠٧
٢
٠
عاااااااااااااالی بود :))))))))
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٧
٢
٠
خیلی خیلی قشنگ بود :) فقط بند آخر طولانی تر از بقیه بود!
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
از متن های اینجوری خیلی خوشم میاد..که نشون میده یه چیزایی که شاید به ظاهر بد باشه ولی در باطن خیلی عزیزه..اولی و دومی عزیز تر بود..سومی هم قشنگ بود..نکه بد باشه..فقط چون توش شرمندگی موج میزد میگم..
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨