شبهای دراز و موحش، روزهای کهنه و مات

شبهای دراز و موحش، روزهای کهنه و مات

نویسنده : وبگردی

الان اینطور هستم که هر حرفی را بخواهم بزنم، نمیزنم و زیر هر خطی را بخواهم خط بکشم، نمی کشم و هر دستی را بخواهم بگیرم، نمی گیرم و کاری را که دلم بخواهد انجام دهم را انجام نمی دهم و کاری که دلم  نمیخواهد انجام بدهم را انجام می دهم و هر کار و حرفی را که ممکن است کسی قبلا انجام داده باشد و یا احتمال دارد که انجام شده باشد را انجام نمی دهم و نمی گویم. برای همین هم یکجور زندگی تکراری و روتین بدون داشتن مشخصه ی خاصی از علایق شخصی خارج از مسواک زدن و عطر روی میز که آنها هم نه بخاطر علایق که با دید  وظیفه ی هر روزه هستند را انجام می دهم. بد هم نیست. بد درونم است، بد آنچیزی که داخل مغز و سینه ام دارد رشد می کند است و بد، افسردگی نیست. بد، بد است . همانطور که زخم، زخم است و نارو خوردن، نارو خوردن است.

و همین می شود که هی صورتم را پاک می کنم و این باور را می سازم که به افسردگی اعتقادی ندارم. افسردگی برای افراد خاصی است. افرادی که مثلاً بتوانند افسرده باشند و آدم هایی را داشته باشند که دورش بچرخند و بگویند باشد ما می دانیم تو افسرده ای و مراقبت هستیم و کنارت هستیم و هر کاری که تو نمی توانی انجام بدهی را ما انجام میدهیم، مثل پدرم. افسردگی برای آدم هایی مثل مادر "میم" است. اینها می توانند هر چند بار که دلشان خواست قرص بخورند و رگ دستشان را بزنند و ادای مردن در بیاورند چون بالاخره یکی هست که نجاتشان بدهد. اینها ناچاری را نمی دانند چیست. همیشه چند تا پروانه داشته اند که دورشان چرخیده اند و سوخته اند و خب خیلی هم خوب است.

 آدم وقتی ناچار باشد و راه در رو نداشته باشد و کسی را نداشته باشد که بخواهد ادای افسرده ها را برایش در بیاورد فقط می گوید، آن هم به خودش، که حالم بد است و بلند می شود و ادامه می دهد و مثل هر روز از پشت تلفن با صدای رسا صحبت می کند و با مادرش می خندند و غذا می پزد و می خورد و زندگیی برای خودش می سازد که شبیه کثافت است و هیچ بویی از زنده بودن ندارد. حالا شاید مثلاً بشود از روی کتاب هایی که دیگر نمی خرد و داستان هایی که دیگر دنبال نمی کند و خیلی چیزهایی که دوست داشت و انجامشان نمی دهد بشود فهمید یک مرگی اش هست که آن هم بنظر خیلی مهم و نگران کننده نمی آید، پس بی خیالش.

======

منبع:

http://papenhaym.blogfa.com/post/623

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
سلام واقعن الان اینا که گفتین چقد برام خوب بود .... اینکه بهت میگه تو قوی هستی و باید طی کنی راهی که ازش متنفری .... ممنون .... خیلی لازم بود یکی اینا رو بهم یادآوری میکرد ... درضمن عالی می نویسید...." آدم وقتی ناچار باشد و راه در رو نداشته باشد و کسی را نداشته باشد که بخواهد ادای افسرده ها را برایش در بیاورد فقط می گوید، آن هم به خودش، که حالم بد است و بلند می شود و ادامه می دهد و مثل هر روز از پشت تلفن با صدای رسا صحبت می کند و با مادرش می خندند و غذا می پزد و می خورد و زندگیی برای خودش می سازد که کثیف است و هیچ بویی از زنده بودن ندارد. حالا شاید مثلاً بشود از روی کتاب هایی که دیگر نمی خرد و داستان هایی که دیگر دنبال نمی کند و خیلی چیزهایی که دوست داشت و انجامشان نمی دهد بشود فهمید یک مرگی اش هست که آن هم بنظر خیلی مهم و نگران کننده نمی آید، پس بی خیالش." فقط هیچ بویی از ندگی نبرده زنده ماندن که در حد اعلایش هر روز انجام میدهییمش...
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
بی خیال...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
چه وبلاگ نویسهای قدرتمندی داریم... ممنون از انتخاب خوب. ممنون.
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٦
١
٠
هممون داشتیم از این روزا...ولی منم هیچوقت نتونستم ادای افسرده هارو در بیارم ،میخواستم ها ولی نمیشد...واسه همین هیچکس هم نفهمید چه مرگمه...یا اصلا کسی نفهمید که اتفاقی هم برام افتاده...ممنون!
admincheh
admincheh
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
افسردگی بد است !بد !
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
مثل کسی که میگه آرزویی ندارم.. چون فرصت فکر کردن بهش رو ندارم :(((
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٢/٠٦
١
٠
عالی بود...هیچوقت فک نمیکردم همچین حسیو بشه یا کلمات گفت! چقد خوب بود:( ممنونم
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
:)
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
:(
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات