دیگر هر چه کوتاه آمدم بس است. امروز خودم می‌شوم. دیگر کلاس گذاشتن و غرق شدن در تجملات را فراموش می‌کنم. به روستا می‌روم. باران که میزند عطر بوی کاهگل که مشامم را نوازش میکند به روی ایوان میروم. زیر سقف چوبی که تیرهای سقفش نم زده و رنگش نشان از قدیمی بودنش دارد. دامن چیندار به تن می‌کنم و شالم را دور سرم می‌پیچم. قل قل سماور مرا به سمت دم کردن چای اصل ایرانی میکشاند...

باران همچنان می‌بارد. صدای گوسفندان و گاوها در هم آمیخته شده. می‌خواهم کمی زیر باران بروم. چکمه‌های پلاستیکی مشکی‌ام را به پا می‌کنم. پا بر روی زمین پر از گل می‌گذارم. آرامش در ژرفای وجودم طنین می‌اندازد و به سمت پرچین روبرو قدم بر میدارم. لباسهایم تمام خیس و گلی شده‌اند که به ایوان بر می‌گردم. مادربزرگ از راه میرسد. خیس آب است. با چهره آفتاب سوخته کنار هم چای می‌نوشیم و گوش به صدای باران و شُرشُر ناودان می‌دهیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
vesal
vesal
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
مرسی:).......چ حس خوبیه زیر بارون راه رفتن اونم جایی که بیشتر دیواراش کاهگل باشه:)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
حس قشنگتون به منم منتقل شد:)))تجربه ی زندگیِ ساده ی روستایی خیلی خیلی لذت بخشه:)))ممنون..
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
من هم همیشه همیشه همیشه وقت های دلتنگیم به همین فرم رویاهام پناه می برم... به روزهای هفت هشت ده سالگی و باغ پدربزرگ...، راستی چرا زندگی مدرن هنوز به مزاج ما سازگار نشده؟ باور کنید نشده! وانمود میکنیم! ته تهش عاشق و شیدای همین محیط و هوا و صداهایی هستیم که نویسنده محترم توصیف کردند.. واقعا چرا..؟
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
چون خیلی وقته که شادابی واقعی از زندگی هممون رفته آقای شمشیری...چون آرامشی که این سادگیه بهمون میده با دغدغه ها وتجملات ورفاه نسبیِ این زندگی مدرن جور در نمیاد...چون انسانه وطبیعت...من شخصا یکی از آرزوهای بزرگم اینه که یه خونه قدیمی تو یه محله قدیمی داشته باشم...با همون ایوون وحوض و پنجره چوبی و گلیم و....یک روستای تروتمیز حوالی مشهد اگه سراغ دارین معرفی کنین به من لدفن:))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
دقیقا همینطوره... بله من هم برای روزهای بازنشستگی به چنین تصاویری فکر میکنم... فدای سرم که مردم پشت سرم چی میگن!
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
چه حس زیبایی رو به تصویر کشیدید...شاید واقعا هممون نیاز داشته باشیم ماهی یه بار یه همچین روزی داشته باشیم...خیلی خوب بود :)...ممنون!
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
واقعا زیبا بود...اما خوشبختانه بنده زیاد میرم روستا و شهرمون اونقدر شلوغ نیست و الانم ک برف میباره و هوا سرده احساس میکنم توی روستا هستم ....
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
ماهم تقریبا قوچانی هستیم! یعنی مامان و بابام هستن! :) پس، چطوری همشهری؟ :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
ممنون شما خوبین؟
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
من هروقت میرم تو روستامون همیشه میرم تو کشمون و دشتش..یجا میشینم و ب همه جا نگا میکنم..بهمه چی فکر میکنم..واقعا ارامش میگیرم:)ممنون
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
خیلی حس قشنگی داشت... رفتم تو رویا... ممنون :)
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
عالي بود مرسي
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
سلام ودرود برشما. سلامت باشید.
ریحانه_ارغیانی
ریحانه_ارغیانی
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
سپاس از شما دوستان عزیزم...اره گاهی نیازه که بین اینهمه شهر گردی سری به روستاها بزنیم و دلهای به ظاهر خوشمون رو باطنا هم شاد کنیم
maede
maede
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
من تا حالا روستا نرفتم ولی خیلی دوست دارم واسه استراحت و دور بودن از یه سری دغدغه ها چند روزی برم روستاهای شمال :))
translator
translator
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
صحنه ی زیبایی رو به تصویر کشیدین :) من عاشق خونه های روستاهای شمالم . یه خونه چوبی کنار یه فضای سبز
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
آیــــــــــــــــی گفتی :)))) دلم برای شکار حلزون و کرم خاکی از باغچه لک زده....یادش بخیر با 2تا تخته اتوبانی درست میکردیم در حد اتوبان تهران کرج، بعد خیسش میکردیم حلزونارو میذاشتیم روشون مسابقه بدن :)))))))))) منم بوی کاهگل خیلی دوس میدارم.... وای صید ماهی و خرچنگ وقورباغه هم که اصلا هیچـــــــی....مرسی واقعا روحمون جلا پیدا کرد...قلمتآن مستدآم (^_^)
ریحانه_ارغیانی
ریحانه_ارغیانی
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
عززززیزم..ممنون
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
حس قشنگی بود ....
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠