بچه همسایه اسب است!

بچه همسایه اسب است!

نویسنده : sepide.b

یک روز معمولی در خانه ما؛

در اتاق من: یک چیزی می‌خورد توی کمد، بعد می‌پرد روی زمین، بعد می‌خورد توی در و گومپ در را محکم می‌کوبد و می‌رود! این غول آفریقایی، پسر همسایه سیزده ساله‌مان است که وزنش خیلی باشد چهل و پنج، شش کیلو است! که خودش را با مرد عنکبوتی اشتباه گرفته است. همین روزهاست که بروم بهش بگویم « لطفا الگوی دیگه ای برای خودت انتخاب کن پسرم. راه‌های دیگه‌ای هم برای سعادتمند شدن هست » راستی این صحنه ظهر و عصر و شب و نیمه شب تکرار می‌شود. 

در سالن: مهمان داریم. داریم حرف می‌زنیم. یکهو صدای یورتمه اسب، نفس همه را می‌برد و سکوت محض می‌شود. چندبار تکرار می‌شود. رفت و برگشت. با تمام توان می‌کوبد. مهمان سقف را در جهت صدا دنبال می‌کند. خودش را نگاه می‌کند. ما را نگاه می‌کند. ما او را نگاه نمی‌کنیم. بعد فیلم پاوز می‌شود، من بلند می‌شوم و رو به دوربین می‌گویم: ایشون داداش مرد عنکبوتی هستند. سه ساله، که شخصیت مورد علاقه شون اسب میتی کومان هستش! این صحنه کلا عادی ست و زمان خاصی ندارد. 

در اتاق خواب پشتی: خواب هستیم. یک چیزی می‌پرد روی زمین و پاهای کوچولویی فرار می‌کنند .یک نفر با صدای زمختش صدای گرگ در می‌آورد و یک نفر جیغ می‌زند. ما؟ ما دیگر خواب نیستیم. بلکه بغض کرده‌ایم. بلکه از زندگی سیر شده‌ایم. بلکه بلند می‌شویم زنگ می‌زنیم خانه‌شان و می‌گوییم «بابا جان سرظهر است بگذارید بخوابیم.»

که مادرشان جواب می‌دهد «استراحت کردن هم زمان خاصی داره. بچه‌ان چی بشون بگم!» یا مثلا به پدرشان می‌گوییم «حتما باید حرفی زده بشه بینمون، زشته سر و صدا کنیم تو ساختمون» که می‌گوید «من رو تهدید می‌کنی؟»

این صحنه هم ظهر تکرار می‌شود. هم عصر !

و خیلی صحنه‌های دیگر و خیلی سر و صداهای دیگر. و خیلی حرف و حدیث‌های دیگر. 

اول این‌که نمی‌دانم این بچه‌ها چرا الگوهای بهتری مثل باب اسفنجی و پاتریک را انتخاب نمی‌کنند!

دوم این‌که اعتراض جواب نمی‌دهد. تا وقتی مادری یا پدری که تحصیلکرده است. که پزشک اطفال است، فکر می‌کند گفتن جمله «بچه جان همسایه زیر پامونه بشین» در روحیه بچه‌اش تاثیر منفی می‌گذارد یا این‌که فکر می‌کند بچه سه ساله نمی‌فهمد که نباید سر و صدا کند، چیزی عوض نمی‌شود و اعتراض هم فایده ندارد. ضمن این‌که بار دیگر بهم ثابت شد فهمیدن یا نفهمیدن چیزی، ربطی به سواد و سال‌هایی که درس خوانده و توی جامعه بوده ندارد، به شعور و منطق و قدرت استدلالش بستگی دارد. 

سوم این‌که ما سه تا بچه بودیم که توی طبقه سوم زندگی می‌کردیم. من و داداشم راهنمایی بودیم و خواهرم هم چهار، پنج ساله. کافی بود سر و صدا کنیم یا بدویم، آن وقت توقیف می‌شدیم به جرم آزار همسایه‌ها. 

کلا دستم به جایی بند نیست. ولی امیدوارم روزی که مادر شدم حواسم به خیلی چیزها باشد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_khodaei
z_khodaei
٩٣/١٢/٢٣
١
٠
آخ آخ ما آپارتمان نشین نیستیم اما انقد از دست همسایه بغلیمون آزار و اذیت دیدیم که نگوووووووووو ! قوم مغولی هستن واسه خودشون :| واقعا آدم نمیدونه هدف این پدر و مادرای اینجوری چیه دقیقا ؟!
sepide_b
sepide_b
٩٣/١٢/٢٣
١
٠
این همسایه بالایی بود حالا. همسایه بغلی ما نصفه شب یادش میاد باید یه چیزی رو با داد به مامانش بفهمونه :))
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
:))) بسی نشاط رفت! سپاس. امیدوارم یا خدا بهشون عقل و شعور بده یا اثاث کشی کنن برن!
sepide_b
sepide_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
من از شما سپاسگزارم که با بدبختی ما حال میکنین :)) راستش اومدن گفتن شما ارامش و ازما گرفتین ،اینجور نمیشه باید بریم!!!!
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
همین که میخوان برن جای شکر داره دیگه.خداروشکر!!!:))))
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
کامل درک میکنم!:)
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
سلام؛ جملۀ آخری که نوشتید در بردارندۀ کلی مفهوم است که یه جورایی بار تمام متن را به دوش می کشد و خیلی هم خوب به پایان رسوندینش. چون خودم هم در آپارتمان با چنین صحنه هایی مواجه هستم کاملا درکش کردم. سال خوبی را برای شما آرزومندم.
sepide_b
sepide_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
شما هم سال خوبی داشته باشید انشالله..
sepide_b
sepide_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
همدرد :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٣
١
٠
خیلی خوب توصیف داشتید. می تونستید اون چند کلمه رو هم بولد نکنید؛ پاراگراف بندی بقدر کفایت گویا هست. شروع، میانه و پایان خوبی داشتید. جمله آغازینِ سطرِ آخر هم که فوق العاده بود و یک تکونِ اساسی داد منِ خواننده رو ... "کلا دستم به جایی بند نیست". لذت بردم. بیصبرانه منتظر ادامه روایت های زیبای شما هستم :-))
sepide_b
sepide_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
من از شما ممنونم که با نقدتون کمک میکنید. رلستش منم بی صبرانه منتظر نظراتتون هستم :)
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٢٣
٢
٠
این مادرها و پدرها نمی خوان قبول کنن که فرزندشون دارای خروار خروار انرژی تخلیه نشده ست. و مسئولیت هم که کلا این روزها شده مثل توپ فوتبال که هرکسی به کسه دیگه پاسش میده. بچه هایی که این همه انرژی دارن( که الی ماشاء الله الان همشون همین جورین!) رو باید ببریم استخر تا تخلیه انرژی بشن. اما ما به عنوان پدر و مادر وقتی بچه ای رو به دنیا میاریم که نمیتونیم درست تربیتش کنیم همش توجیه هایی که توی متن فرمودین رو میاریم. و این یکی از بدترین قسمت های اجتماعه.
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٣/١٢/٢٣
١
٠
سلام. ما دو تا "بچه همسایه" (شما بخوانید گودزیلا) داریم همه این کارها را می کنند فقط اگه گفتین با صدای چی ؟ جیغ ممتد ! جفتشون دخترند آخه طفلکی ها :) مرسی واقعیت تلخی رو شیرین نوشتین :)
مریمی
مریمی
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
سلام ماکه خونمون ویلایی هستش و همسایه هامونم همشون آدم بزرگن:همسایه دس چپی پیرمردوپیرزن هستن و متاسفانه بعلت کهولت سن همش فک میکنن توخونه ی ماعروسیه و مدام شکایت میکنن تاحدی که یه روزکه درحیاط بازمونده همراه پسربزرگشون بدون اجازه تشریف اوردن منزل ما وتوحیاط وانباری روگشتن که خیالشون راحت بشه .همسایه دس راستی که هرماه تغییردکوراسیون دارن اونم ظهرجمعه.همسایه پشتی هم که اول ورودشون بدون اجازه از شیرآبی که روی پشت بام خونمون هستش استفاده کردن ووقتی شیر آب روبستیم کلی دعوا راه انداختن که چرابستیم وباید بازش کنیم ;)
sepide_b
sepide_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
ای بابا :/ :)
m_soltani
m_soltani
٩٣/١٢/٢٣
١
٠
قشنگ می شد همزاد پنداری کرد :)ممنون
yekta_b
yekta_b
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
یعنی باید جفت پا رفت تو دهن این بچه همسایه ما که سر ظهر انقدر جیغ جیغ میکنه :/ داغ دلمو تازه کردی :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٤
١
٠
خیلی خشن هستید!!!! :)) جفت پا؟ تو دهن بچه سه چهارساله؟ خخخ!
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٢٤
١
٠
ما که تجربش نکردیم..و انشالله نخواهیم کرد
P-sadeghzadeh
P-sadeghzadeh
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
قبلا به بچه هایی که اینجوری بودند ، می گفتند بیش فعال که البته تعدادشان زیاد نبود اما الان کلمه ی بیش فعال برداشته شده و به بچه هایی که در حالت عادی(نه زیاد پر سر و صدا و نه زیاد ساکت)باشند مظلوم میگن که تعدادشان هم زیاد نیست و همان بیش فعال ها را بچه هایی عادی میدانند.
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/٠٧/١٧
٠
٠
چه عنوانی .خنده خنده
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥