من، آدم تنبلی‌ست! بله. من حتی گاهی تنبلی‌اش می‌شود دست به آب برود! دفاع نمی‌کنم از این خصیصه‌ی من البته. دوستش هم ندارم و می‌دانم چیز بدی هم هست تازه. آری، این حقیقت را می‌دانم ولی واقعیت این‌ است که من آدم تنبلی‌ست که کارهای خانه خصوصا ظرف شستن را دوست ندارد و از آن‌ها متنفر است. البته نه به تنبلی بابایش که حتی آب ِخوردن را هم بقیه برایش می‌آورند. ولی خب من باز هم تنبل است و این چیزی را عوض نمی‌کند.

من می‌داند باید کمک کند، آن هم وقتی که مامانش دیسک گردن دارد. من واقعا متنفر است از این‌که کمک کردنش فقط منتهی می‌شود به سفره انداختن و جمع کردن مخلفاتش و بردن‌شان توی آشپزخانه. ولی من آدم تنبلی است که خصوصا وقتی دارد انیمه می‌بیند یا کتاب و مانگا می‌خاند یا نقاشی می‌کشد یا فیلم می‌بیند یا می‌نویسد یا وبلاگ بقیه را می‌بیند حتی با حجم زیاد عذاب وجدانی که دارد نمی‌تواند از جایش بلند شود و کمک مامانش کند. چرا... البته گاهی این کار را می‌کند ولی این کافی نیست.

من نمی‌خواهد این‌طور باشد ولی وقتی فکر می‌کند ممکن است حتی چند دقیقه دیگر توی این دنیا نباشد، نمی‌تواند خودش را متقاعد کند که کتاب خواندن یا انیمه دیدن و باقی چیزها را ول کند، برود اتاق را جارو بزند! خنده دار است ولی من همیشه اولین ترسش این است که وقتی که دارد می‌میرد داستان‌های مورد علاقه‌اش را نتوانسته باشد بخواند و از داستان‌هایی که در آینده نوشته می‌شود عقب بماند و داستانی را نصفه و نیمه نخوانده، بمیرد. و دومین ترسش این است که جاهل بمیرد و برای همین هم هست که حتی با این‌که این وضع را دوست ندارد، نمی‌تواند خودش را اصلاح و متقاعد کند کارهای دیگر را ول کند و با وجود تنفر از ظرف شستن و غیره کمک مامانش کند.

من دوست ندارد خودخواه باشد ولی وقتی به این فکر می‌کند که یک سری کارهای ساده و چیزهای ساده که می‌توانست انجام بدهد و داشته باشد ولی به خاطر خانواده‌اش نمی‌تواند و ندارد، یکم فقط یکم به خودش حق می‌دهد که حداقل کارهای خانه که ازش بدش می‌آید را انجام ندهد. من واقعا دوست ندارد مامانش تنهایی اذیت شود ولی نمی‌تواند به این احساسات و تنبلی‌اش فائق بیاید. آره؛ من با تمام ادعایش به خانواده‌اش که می‌رسد به خاطر این‌که حتی طبیعی‌ترین حقش را که کمِ کم‌ش کتاب خواندن توی پارک نزدیک خانه، روبروی دریاست، از او گرفتند، خیلی بی اراده می‌شود، آن‌قدر که حتی نمی‌تواند احساساتش را کنترل کند و کنترل اوضاع را به دست بگیرد.

==========

من امیدوار است با این اعتراف و خواندن چند باره آن، آخر سر به نتیجه مطلوبی که تویش نه سیخ بسوزد، نه کباب برسد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
این من چقد بچه بدیه :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
خودتونو میگید یا من قصه ی منو ؟ :دی ..اگه مال منو میگین که منم همیشه بش میگم بده :-/
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
نخیر منکه خوبممم این منِ داخل مطلب خخخخ
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
ممنون زیبابود...ولی تا حالا نمیدونستم تبلی تا این حد پیش میره...
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
منم از شما ممنونم که خوندی :) ..بعله..هر چیزی ممکنه یه روز فراتر از تصور شما بشه یهو..
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
موضوع متفاوت و خوبي رو انتخاب كردي. گلايه نوشتي بسيار زلال از خود و اطرافيان و وضع موجود! شيوه روايي "سوم شخص مفرد" هم براي "من دروني" شيوه مناسب و تاثيرگذاري بود.فقط چند نكته به ذهنم رسيده كه دلم نيومد دوستانه ننويسم برات: كمي در نوشتن عجله كردي احتمالا كه در پاراگراف دوم "مي خواند" رو "مي خاند" تايپ كردي// اين صداقت نوشتاريت هم بسيار قابل تحسينه كه باشجاعت از خصيصه "تنبلي" كه دروجود همه ما ممكنه جريان داشته باشه و مزمت شده هم هست از ديدگاه انصاف نوشتي و اتفاقا زيبا هم نوشتي اما مثلا با كمك بازي با بعضي جملات (درست مثل خميربازي يا گل بازي) ميتوني دستنوشته يكدست تر و روان تري رو از خودت به منصه ظهور بذاري به عنوان مثال اين جمله (حداقل کارهای خانه که ازش بدش می‌آید را ) مي شد با كمي شل و سفت كردن پيچ و مهره هاي كلامي به جمله درخشان تري تبديل بشه. اين متن قابليت پررنگ تر شدن رو به وضوح داره و البته هم كه متن جذابي هست. ادامه بده فوفانوي عزيز.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
خیلی خوشحالم که انقدر خوب با متن ارتباط برقرار کردید :) ..بسی انرژی دادین بم..سایه تون رو متن های من مستدام ایشالا :دی :) ..بلی من کلا همیشه عجله میکنم..اثرات ویرایشه چون اول گفتاری بود متنم..برای همین حتی یادم رفته مامان رو بکنم مادر و بابا رو بکنم پدر..دقتتون هم مستدام خلاصه :دی ..صداقت و منصف بودن..خوبه که حس میشه چون قصدمم همین بود..که همه چی رو منصفانه بگم و یه طرفه به قاضی نرم کلا همیشه سعی میکنم تو متن هام این دو رو رعایت کنم :) راجع به بازی با کلمات هم راستش من بلد نیستم یا حداقل وقتی جدی مینویسم نمیتونم زیاد با جملات ور برم..وگرنه خودمم یه سری جاها دوست دارم اینکارو کنم ..ولی خب از اونجا که دوست دارم تو حوزه ی کودک و نوجوان کار کنم فکر نکنم خیلی این مشکلم مشکل ساز بشه بعدا..هووم؟..بعد راستی به نظرتون این متن مناسبه برای نوجوونا ؟..ادامه میدم حتما..ممنون بابت انرژی مثبت :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
به نظرم می نوشتید «منِ من» بهتر از «من» تنها، جواب می داد.*** راجع به موضوع، طبیعیه که با زمانبندی کردن، به خیلی از کارا می تونید برسید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
متوجه نشدم منظورتو اقای علوی ..اگه میشه یکم بشکافیدش :دی..راجع به مورد دوم هم البته که حرفتون درسته..یه تیکه ی متن..همونجا که راجع به مرگه راجع به همین بود..ولی خب دقیقا از اونجا که ممکنه همین یه دقیقه ی دیگه حتی بمیریم من فکر میکنم با برنامه ریزی هم نمیشه به خیلی از کارها برسیم :) ولی خب حرفتون درسته در نوع خودش همونطور که گفتم :) ..ولی چیزی که هست اینه که نکته ی اصلی این متن چیز دیگه ای بود که فکر کنم شما درست متوجه نشدید..از کامنتتون هم پیدا بود که زیاد با متن ارتباط برقرار نکردید که البته حق میدم بهتون چون ادم منطقی هستید و این خوددرگیری ها و سر درگمی ها براتون زیاد قابل درک نیس فکر کنم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
* منظورتونو
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
مثلا می نوشتید :« منِ من، آدم تنبلی است.» توضیح بیشتر : منِ من = خود واقعی هر کس. به قول شاعرا «چهره ی بی نقاب» هر شخصی.*** چرا منظورتونو فهمیدم ولی خب چند یکی دو سال هستش که سعی می کنم نظرات که باعث بحث بیشتر میشه رو ننویسم.*** بیشتر می خواستید بگید که دوست دارید به پدر و مادرتون کمک کنید و به اونها هم کاملا حق می دید که از فرزند خودشون، انتظاراتی داشته باشند؛ ولی مشکلی که هست اینه که اونها، زیاد شما رو درک نمی کنند و به علایق تون توجهی ندارند. همین نبودن درک متقابل، مهم ترین دلیل بی انگیزگی شماست و نه تنبلی. «من با تمام ادعایش به خانواده‌اش که می‌رسد به خاطر این‌که حتی طبیعی‌ترین حقش را که کمِ کم‌ش کتاب خواندن توی پارک نزدیک خانه، روبروی دریاست، از او گرفتند، خیلی بی اراده می‌شود»
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
آهان..از اونجا که راوی داره راجع به خودش میگه اینم همون منِ من حساب میشه و به نوعی من بی نقاب دیگه ؟مگه اینطور نیست؟اگه اینجور مینوشتم فکر کنم دیگه خیلی من تو من میشد و شلوغ ها؟ :دی..حالا یه دور اینجوری میخونمش ببینم چی میشه :-/..دخالت نمیکنم ولی از این به بعد اگه دوست داشتین برای من اگه خواستین کامنت بذارید تحلیل خودتون از محتوا هم بگین چون خیلی دوست دارم :)..هوووم..حرفتون درست بود ولی با یکم جابه جایی..یعنی نقش تنبلی اینجا بیشتر از بی انگیزگیه..بی انگیزگی اصلا شاید حتی نباشه..چون من واقعا دوست داره کمک مامانش اینا کنه چون میدونه که این کار درستیه حتی با اینکه شاید خیلی چیزاش درک نشه..شاید بیشتر بشه گفت موضوع هزینه ی فرصت کاری که میخواد انجام بده باشه..که به خاطر کمک کردن از انجام کارهای مورد علاقه ی خودش باید بگذره البته بد اومدن از کارهای خونه هم نباید نادیده گرفت که خودش یه دلیل دیگه اس به طور جداگونه ولی بیشتر همه همون تنبلی عامل کار نکردنشه :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٤
١
٠
درسته. ولی مهم ترین دلیل تنبلی و علاقه نداشتن به انجام یه کار، دقیقا بی انگیزگیه! اینکه شخص، احساس کنه کاری که انجام میده، نتیجه و محصول مهمی نداره و یا ثمره ی کارش رو به چشم، نبینه. ** یه هم محلی دارم که یه سال از خودم کوچیکتره. تا سال دوم راهنمایی، معدلش همیشه 15 یا 16 شده بود. همون سال دوم و ترم دومش، پدرش بهش گفت که اگه معدلش بالای 19 بره، براش کامپیوتر می خره. اونم خوره ی بازیای کامپیوتری بود. (البته پیش من شاگردی می کردا !) من با خودم می گفتم این خنگ تر از این حرفاست. نهایتش بشه 17. ولی در عین شگفتی، دقیقا همون ترم و توی تقریبا سه ماه، معدلش از 16 به بالای 19.50 رسید! جالب اینکه تا دانشگاه هم دیگه معدلش بالا موند! خب این آدم فقط به یه انگیزه ی قوی و دلگرم کننده، احتیاج داشت که از یه شاگرد تنبل، به نفر اول و دوم کلاس تبدیل بشه.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٤
١
٠
ممنون..توضیح خیلی خوب و جالبی دادین.. :)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٣
٢
٠
چقد تنبلی شما!! خیلی خوب بود. فقط باید چندبار دیگه متنت رو مرور می کردی و چندتا معادل سازی انجام میدادی. از این من هم فاصله بگیر، خیلی خطرناکه! به اینم فکرکن که شاید وقتت کم باشه واسه محبت کردن و توی خاطره ها موندن... در کل آفرین :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
بلی تازه کجایش را دیدی شما؟از چقد هم بیشتر..حتی واسه کنکورمم هم هنوز شروع نکردم خوندن :دی ..دفعه ی بعد انجام میشه..آم البته من نگفتم محبت نمیکنما ! ..راجع به کمک کردن تو کارهایی که دوست ندارم گفتم فقط :دی .ولی خب موافقم با حرفت..باید بیشتر مواظب باشم از این به بعد :) ..راستی الان فاصله گرفتم مقادیری..مامانم یه دفعه حرفی زد که اصلا تکونم داد..گفت فکر میکنی نوکرتم دیگه..یعنی اصلا تکون خوردم بدجور..جوری که حس کردم زلزله اومده.. :| :دی ..خلاصه که از این چرت و پرتا بگذریم الان یه کم بیشتر کمک میکنم خداروشکر :)
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٣
٥
٠
خیلی جالب بود...مطلب این مدلی نداشتیم تو جیم فک کنم یا من ندیدم...یه چیز جدید و از دید متفاوتی بیان کرده بودید...جالبیش این بود که نه حق رو به خودتون داده بودین نه به دیگران...خسته نباشید :)...ممنون!
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
بسی ممنان :) ..البته فقط یه چیزی رو برعکس متوجه شدین ..من حق رو به همه دادم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
نظرم عوض شد :-/ ..الان حرف شما رو قبول دارم..حق رو به هیچکدوم نمیدم..ولی خب همه رو درک میکنم..چون حق این نیست..ولی میشه رفتارهای متناسب با شرایط رو درک کرد..اره این درست تره :-/
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
من صبر کردم تا خودتون به این نتیجه برسین =))))..
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
عالي بود مرسي
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
ممنون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
سلام:کاشکی ناز کند دست گلش این تنِ من / یا بگیرد زِمنِ خواب زده،این منِ من /متشکرم
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
سلام..من از شعر زیاد سر درنمیارم..من رو عفو کنید..ولی به نظر قشنگ اومد شعرتون :دی :) ..ممنون :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٢/٠٣
٢
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ...البته خدایی من در این حد نیستم..:دی..مررسی...شیوه بیانتون جالب بود^_^
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
ولی من دقیقا در همین حد هستم..شایدم بدتر :دی ..ممنون :) ..خوبه که از شیوه اش خوشتون اومد :)
همتا
همتا
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
چقدر گاهی اوقات دلم می خواد بگیرم این منو یه دل سیر کتک بزنم :| قشنگ بودم خوشم اومد ;)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
منم همین حس شما رو دارم بعضی وقتا :| ..خوبه خوبه..اون کامنتای زیر کامنتت انگار کار خودشو کرد..باعث شد بیای متنامو بخونی :دی ..خوشحالم که خوشت اومد..ممنون ^_^
همتا
همتا
٩٣/١٢/٠٤
١
٠
:)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
کامنت خانم قاسمی رو عینا اینجا هم تکرار کنید + این یادداشت جای تحسین داره بخاطر "شیوه ی متفاوت و سختی" که انتخاب کردید. هر لحظه منتظر بودم بعد از "من" ها فرمان از دستتون در بره و ضمایر رو اشتباه کنید. که خوشبختانه بی اشتباه به آخر رسیدید. نه اینکه بگم نویسنده کاربلدی نیستید، هرگز! شیوه ی سختی رو برگزیدید که احتیاج به "پختگی و تسلط" داره. بهمین دلیل هم در "پیچش های واژگانی" همونطور که خانم قاسمی هم فرمودند کمی عجولانه و ترمز بریده عمل کردید! بعد از نگارش اجازه بدید حداقل 48 ساعت متن شما خاک بخوره. بذارید کلمات رسوب بشن. دوباره برید سراغش و سلاخی کنیدش. / در نهایت اینکه این متن بنظرم خیلی خوب بود. قلم توانا و تخیلِ فوق العاده ای دارید. تصویر سازی ها خوب بودند. استفاده از حروف ربط و قیدها به اندازه بودند. / بیصبرانه منتظرِ یادداشتِ بعدیِ پخته ترِ شما می مونم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
ممنون..صبح تا حالا منتظر کامنت شما بودم :)..راستش .هیچ وقت نتونستم یا شایدم نخواستم که تو کارهای اینچنینی و هنری با قاعده پیش برم..از بی نظمی خوشم میاد و برام یه جور هیجان و حس زندگی جالبی داره برام یا شایدم قضیه همون تنبلیه..یا هر دو..نمیدونم..ولی چیزی که میدونم اینه که وقتی شروع میکنم به نوشتن فقط مینویسم و میرم.. شاید رو بعضی جاهاش فکر کنم ولی به طور کلی هم عجولم..هم خیلی تخیلم قوی نیست و هم میترسم و هم نگرانم که خوب در نیاد و همن بی حوصله ام و هم اکثرا بی دقت و....خلاصه فکر کنم انرژی منفی های زیادی هست که باعث میشه نتونم یه ایده ی خوب رو عالی بنویسم.. برای همینه که اینجور میشه فکر کنم..اینکه میگم تخیلم قوی نیست برای اینه که من همیشه فقط تفکرات و زندگی روزمره یا چیزایی که دیدمو مینویسم با شیوه ی تفکری خودم..راستی جا داره بگم این متن مال 9 ماه پیشه :دی..پس از 48 ساعت هم بیشتر ازش گذشته ..پس انگار به من امیدی نیس :دی البته خودمم میخوام تغییر کنم ولی نمیدونم دقیقا چیکار باید کنم..شاید فقط یکم اراده و کم کردن نگرانیامو لازم دارم تا بتونم یشتر تمرین کنم ! ..چون الان هر روز میگم میشینم تمرین میکنم یا مینویسم ولی هی موکولش میکنم به فردا :| وقتی هم اینجوری میگین منتظر یادداشت های پخته تر من هستین بیشتر میترسم تازه :| ..وای از دست من با این رفتار ها و حس های عجیب غریبم که شماها هم گیج میکنم :|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
کلاس بودم خانم. ناچارا چند ساعتی این کامپیوترِ جِز جیگر زده ی من هم استراحتی کرد واسه خودش! / اشکالی به نوع زندگی شخصی شما نیست، حتی "تنبل" باشید! (نه که تنبلی خوب باشه! عرضم اینه که ربطی به نویسندگی نداره). یک پیشنهاد! از همین الان شروع کنید به "روایت کردنِ هر آنچه که همون لحظات تنبلی مانعِ کار کردن شما میشن"! خیلی نباید سخت باشه. هست؟ قلم بردارید و شروع کنید... مثلا: احساس میکنم زانوی چپم درد میکنه... نه! زانوی راستمه فکر کنم. اصلا مهم نیست. فعلا که وقت هست تا شب امتحان، پس فعلا همین رمان رو تموم کنم. ای بابا نمیدونم چرا این کتف چپم اینقدر تیر میکشه. این مامان هم که فقط بلده از اون پمادهای بدبو تجویز کنه! یکی نیست بپرسه دختر دردت چیه.... و ... و ... . / از اینجا که شروع کنید و بخاطر روایت کردنِ همون چیزی که باهاش راحت هستید(یعنی تنبلی بقول خودتون)؛ استارت کار رو زدید. یواش یواش میرسید به گام های بعدی... که بعد از خوندنِ مطالب بعدی شما خواهم گفت! چیه؟ نکنه فکر کردید همین الان قراره همه رمز و رازِ نویسندگی رو اینجا بریزم وسط؟ :-)) شما لطفا مطلب بعدی رو ارسال کنید. منتشر که شد بعدا بنده هم گام بعدی رو خواهم گفت! معامله خوبیه؟! :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
:)) http://www.bookcity.org/news-5708.aspx این.مطلب خیلی جالبی بود راجع به اینکه چرا نویسندگان بیشتر از دیگران از انجام کار طفره میرن..اگه دوست داشتید بخونیدش :) مهم ترین قسمت این مقاله : اگر با چالشی مواجه شوند که آمادگی برخورد با آن را ندارند ممکن است دچار حالتی شوند که روان‌شناسان به آن ناتوانی خودانگیخته می‌گویند؛ یعنی «انجام آگاهانه‌ی کارهای تخریب‌کننده به منظور داشتن بهانه‌ی لازم برای ارائه‌ی یک کار ناقص». ناتوانی خودانگیخته می‌تواند تا حدی نمایشی باشد.» راست میگید از تنبلی نیست انگار ..فکر کنم منم فقط داشتم بهونه برای خودم میتراشیدم :) بلی معامله ی خوبیست..اینجوری کنجکاوم کردید و باعث میشه زودتر دست به کار شم..میگم شما اگه روانشناسی هم میخوندید روانشناس خوبی میشدیدا ..یه ممنون خیلی بزرگ برای شما :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٤
١
٠
:-))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/٠٤
١
٠
منه من هم خیلی خودخاهه بضی وقتا. اما این خودخاهی رو دوست داره :| متاسفانه :|
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
چه خوبه که با خودتون صادقین :)..آره بعضی وقتا خودخواهی خیلی خوشمزه میشه چون ممکنه در صورت خودخواه نبودن به ضرر آدم تموم شه..ولی بد نیس که چیزای دیگه هم آدم در نظر بگیره..ممکنه طرف مقابل ما آدمی باشه که آگاه نباشه از کاری که داره میکنه..که ندونه به ضرر ماست..اینجور مواقع اگه بتونیم خودخواهیمونو تبدیل به منطق کنیم و به طرف مقابلمون بگیم شاید بهتر از خودخواهی کردن باشه .یا شاید اصلا چیزی که فکر میکنیم به ضررمونه به نفعمون باشه..به هرحال با حرف زدن یا ما روشن میشیم یا طرف مقابلمون...هوووم؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٥
٢
٠
بی زحمت یه نسخه هم برای من ی که گاهی خیلی خبیث میشه بپیچید ('^_^) مرسی از شما شیک نوشتیـــــــــن.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
اگه شد مینویسم..خودمم گاهی اینجوری میشم..چه لذتی هم داره لامصب :)) ..ممنون :)
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١١
٠
٠
:)
Dr_Maliheh
Dr_Maliheh
٩٣/١٢/٠٨
١
٠
:)) چقد این "من" بعضی چیزاش شبیه "من" ِ من بود ... مخصوصا اون عذاب وجدان و ایناش متاسفانه :(
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١١
٠
٠
گویا شوما کلا خیلی شبیه منی ! :)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
این منم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣