پنجاه پنجاه / داستان کوتاه

پنجاه پنجاه / داستان کوتاه

نویسنده : فرانک باباپور

- نمی‌دانم چرا وقتی باد سرد می‌زند به سرم، سر درد شدید می‌گیرم. می‌دانی به خاطر چیست؟

تو نمی‌دانی. سرت را به نشان «نه» تکان می‌دهی و خیره می‌شوی به خیابان و ماشین‌هایی که از کنار می‌گذرند و عجله‌شان خیلی زیاد است.

- صبح خون دماغ کردم، رفتم درمانگاه. دکتر گفت خیلی خوب شده که خون دماغ کردم، به خاطر فشارم بوده، فشارم رفته بالا و خون دماغ کردم.

تو دوباره سرت را تکان می‌دهی، اما این‌بار به نشان افسوس و همراه با آه، دوباره خیره می‌شوی به ماشین‌های توی خیابان که هنوز هم عجله‌شان زیاد است. مسیر کوتاه‌تر از همیشه بود، آن‌قدر در فکر بودی و به ماشین‌ها خیره، که تا به خود آمدی رسیده بودید به پارکینگ. از ماشین که پیاده شدید، دوباره باد سرد شروع به وزیدن کرد و غصه افتاد به دلت که چگونه مسیر را طی کنید و برسید به در ورودی. غصه باد سرد و سردرد.

- من جلو میرم، پشت من بیا که باد نزنه بهت..

می‌روید اتاق 6 ، تخت 24 ..

- مریض شدی مادر؟ چرا رنگت پریده؟ تو که حالت از من بدتره.. لازم نبود با این حالت پاشی بیای..

سلام می‌کنی و می‌روی همان‌جایی که همیشه می‌رفتی. رو به پنجره که مشرف است به خیابان، که به ماشین‌های خیابان خیره شوی و عجله‌شان را به نظاره بنشینی، که پنجره را کمی باز کنی و باد سرد بزند توی صورتت، که بوی بیمارستان نرود توی دماغت.

- چه ش شده مامانت؟ خوبه؟ خودش که حرف نمی‌زنه، تو بگو چی شده..

سرت را پایین می‌اندازی، دیگر به عجله ماشین‌ها کاری نداری، خیالت می‌رود سمت روزی که... خدا نکند...

مادرت حال تو را که می‌بیند، خودش شروع می‌کند به توضیح دادن. که چیزی نیست و فقط فشارش رفته بوده بالا و صبحی که از بیمارستان برگشته تا خواب شب گذشته را جبران کند، یکهو روی متکا لکه خون می‌بیند... که خون دماغ کرده.

می‌خواهی خودت را سرگرم کنی. می‌روی سر یخچالک کنار اتاق و براندازش می‌کنی، خاله‌ات اشاره می‌کند که طبقه پایین. درش را می‌بندی و می‌روی روی تخت، پشت به عالم و رو به مادرت و پنجره می‌نشینی. انعکاس در ورودی و پارتیشن سفید، توی شیشه با ماشین‌های عجول قاطی می‌شود. چراغ‌های خیابان و ماشین‌ها توی سرت سوسو می‌کنند و گاهی مادرت را زیرچشمی می‌پایی.

- همه تنم سوزن سوزن شده، خدا نیاره، خون نمونده تو تنم. چند روز پیش پسرم 15 تومن داده بود جیگر خریده بود که بخورم و خون بیاد تو بدنم، می‌گفت مامان سفید شدی و خون تو تنت نیست، حالا این‌جا همه اون خون‌هایی رو که با جیگر اومده بود تو تنم دوباره ازم گرفتن.

پیرزن تخت روبرویی بود که از درد مشترک‌شان حرف می‌زد. از کم خونی و پیدا نشدن رگ.

- مامان تشنمه. گلوم خشک شده. آبسرد کن کجاست؟

- برو از تو یخچال یه آبمیوه بردار بخور..

ماشین‌ها را استاپ می‌کنی و می‌روی سمت یخچال. دوباره براندازش می‌کنی، اما این‌بار دقیق‌تر. دستت را می‌بری انتهای طبقه پایین و دو تا آبمیوه بیرون می‌آوری و یکی را می‌دهی به...

می‌روی توی راهرو تا به اتاق‌های دیگر سرک بکشی. شاید سرت گرم شود. می‌دانی چه شد که مادربزرگت از بیمارستان سر در آورد، می‌دانی فشار بالا از علائم کدام بیماری ست. می‌دانی خاله‌ات هم چندی پیش در همین بیمارستان بستری بوده. دوباره ذهنت می‌رود سمت سردرد و باد سرد و خون دماغ و فشار بالای مادرت.

 وسط راهرو حواست می‌رود سمت دو پوستر که اطلاعاتی از قلب روی‌شان نوشته شده، چیزهایی درمورد آنژیو و بای پس کردن قلب. قلب مادر بزرگ به آنژیو جواب نداده. عمل قلب باز باید بشود. احتمالش هم 50-50 است.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
داستان خوبی بود...دلهره و ترس از اتفاق بدی که قراره بیفته توی داستان کاملا مشخص بود...خسته نباشید :)...ممنون!
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
من ممنونم :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
ممنون زیبا بود...واقعا وقتی در منورد بیاری یکی بهت میگن 50 -50 هستش خیلی وحشتناکه
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
من ممنونم. اوهوم. خیلی... :(
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
فرانک این داستان ساختگی بود یا واقعی؟؟
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
متاسفانه خون دماغ مامانم و بیمارستان و عمل قلب مادربزرگ و 50-50 راستکی بود! البته به خیر گذشت خوشبختانه. این داستان مال یکسال پیشه! :)
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
خدا رو شکر :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٤
١
٠
همونقدر توانمند هستید که در طنز نویسی هستید! اصلا تعجب نکردم. همین توقع هم میره از شما. دیالوگها بسیار به موقع و به اندازه.. نقطه چین ها و مکث ها به اندازه ... انتخاب راوی درست و اصولی. مرسی.
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
خیلی ممنونم! لطف دارید. :)
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
عالی بود...
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
متشکرم :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
هیــــــــــــــــع روزگار :((
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
هــــــــــعـــــــــــی :((
s_sali
s_sali
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
امیدوارم بر اساس واقعیت نباشه. عالی نوشته بودین. موفق باشید
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
خیلی ممنونم و متشکر. لطف دارید :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
مرسي زياد:)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
من مرسی زیاد که خوندین :) ممنون.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤