خداحافظ سایه جان / داستان کوتاه

خداحافظ سایه جان / داستان کوتاه

نویسنده : رویا خانوم

یکی از دلگیرترین عصر جمعه‌های دنیا بود. آفتاب لب دیوار رسیده بود و هیچ گنجشکی نمی‌خواند. انگار آن‌ها هم کسل و بی‌حوصله در لانه‌های‌شان جا خوش کرده بودند. حیاط بزرگ خانه قدیمی خانم جان کهنه‌تر و خالی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. لب حوض فیروزه‌ای و رنگ پریده وسط حیاط نشسته بودم و پاهایم را تا زانو در آب گرم حوض تکان می‌دادم که چشمم به چشمش افتاد. کلافگی و غم و درماندگی از نگاهش می‌بارید. منحنی لب‌های باریکش رو به پایین میل داشت. شبیه آدم‌هایی که بغض دارند، بود. دلم برای تنهایی نگاهش سوخت. انگار او هم طالب یک هم زبان بود. کسی که نداشت. مثل من! سلام کردم.

جوابی نداد. دوباره گفتم: حالتان خوب نیست؟ باز هم حرفی نزد. سرش را به چپ و راست تکان داد. خوب نبود. گفتم: حرف نمی‌زنید؟ خیره نگاهم کرد. باز گفتم: من حرف بزنم؟ سرش را به بالا و پایین تکان داد. یعنی آره! نفس عمیقی کشیدم. چه خوب. یک جفت گوش شنوای بی‌زبان! گفتم: از کجا شروع کنم؟ نگاهم دور حیاط چرخید. گفتم: این حیاط سوت و کور و خانه خالی را میبینی؟ یک روز صدای خنده‌های ما بچه‌ها گوش فلک را کر می‌کرد. آقاجان همیشه شاکی بود که خواب ظهر ندارد از دست ما. همه با هم همین‌جا زندگی می‌کردیم. ما و عمه‌ها و عموها و خانم جان و آقاجان. همین‌جا بود که پا گرفتم و قد کشیدم. یادم نمی‌آید چند بار توی این حیاط زمین خوردم و باز بلند شدم و دویدم. توی همین حیاط بود که خانم جان سرم داد کشید «آروم بگیر دختر. تو زنی. زن را چه به دوچرخه سواری. دیگه بالای درخت‌ها نبینمت...» توی همین حیاط برای اولین بار با مادر و عمه‌ها و البته نظارت خانم جان رب جوشاندم و ترشی درست کردم. یک کار تمام قد زنانه! 13 سالم بود که پشت درخت خرمالوی ته همین حیاط برای اولین بار عاشق شدم. عاشق بهرام پسر لحاف دوز خانم جان و چه گریه‌ها کردم وقتی فهمیدم بهرام زن دارد! توی همین حیاط بود که عمه خانم من را از باباجان و مادرم خاستگاری کرد. 15 ساله بودم که شدم عروس عمه. توی همین حیاط عروسی گرفتیم. ریسه آویزان کردند و مطرب آوردند و زیر درخت انگور برایمان طاق نصرت بستند و پسر عمه همان‌جا برای اولین بار من را بوسید. یک بوسه مردانه و من پا به دنیای زن‌ها گذاشتم...» 

نگاهش کردم. منحنی رو به پایین لب‌هایش حالا می‌لرزید. اشاره کرد ادامه دهم. نفسی تازه کردم و گفتم: «پنج روز بعد از عروسی ما جنازه آقاجان را از در همین حیاط بیرون بردند. آقاجانم تمام دنیای من بود. همانجا بود که برای اولین بار بیهوش شدم. لرزیدم و چشم‌هایم سیاهی رفتند و دیگر نفهمیدم چه شد. وقتی بیدار شدم همه با نگاهی عجیب از من رو می‌گرفتند. دوباره و چند باره که بیهوش شدم دکتر آوردند بالای سرم. یک طبیب تازه از فرنگ برگشته که دوست شوهر عمه بود. روی تخت زیر درخت توت نشسته بودیم که گفت صرع دارم. نفهمیدم یعنی چه. همش 16 سال داشتم. پسر عمه اما وقتی شنید با عجله کفش‌هایش را به پا کرد و از خانه بیرون زد. انگار برای انجام کاری عجله داشت. لب پاشویه همین حوض برای اولین بار عق زدم. از ته دل. دنیا دور سرم می‌چرخید. خانم جان خدابیامرز کل کشید. مثل شب عروسی‌مان و گفت مبارک باشد. عمه خانم اما گریه کرد. مادرم لب گزید و پشت درخت‌ها پنهان شد. روی پله‌های ایوان همین خانه بودم که دوباره لرزیدم و چشم‌هایم ناخواسته بسته شد. لعنتی! وقتی به هوش آمدم همان طبیب فرنگ رفته بالای سرم بود. پسر عمه هم بود. با چشم‌های به خون نشسته. نه که گریه کرده باشد. می‌دانستم از زور عصبانیت سرخ شده است. عمه و مادر هق هق می‌کردند و خانم جان وان یکاد می‌خواند و فوت می‌کرد به من. می‌گفت نظر زدند به زندگی ما. دیگر مادر نبودم. طفل معصومم پای پله‌های ایوان تلف شده بود. توی همین حیاط پسر عمه گفت من را نمی‌خواهد. می‌خواست برود فرنگ. آن طرف حوض ایستاده بود و داد می‌زد زن غشی نمی‌خواهد. گفت از ریخت من وقتی کف از دهانم بیرون می‌ریزد و سیاهی چشمانم پس می‌رود می‌ترسد. شناسنامه‌ام را که با مهر طلاق پس فرستاد، قلب خانم جان هم ایستاد. توی همین حیاط غسل و کفنش دادیم...

اشک‌هایم سر خوردند پایین. تار می‌دیدمش. خوب که نگاه کردم فهمیدم او هم اشک می‌ریزد. گفتم گریه نکن. من حالا 24 سال دارم. حالا می‌دانم این نمی‌تواند تمام تقدیر من باشد. شاید اصلا این حیاط و این خانه برای من آمد نداشتند که این همه پشت سر هم بد آوردم. اما هر چه بود گذشت. فردا اسباب کشی دارم. می‌خواهم بروم ساکن یکی از آن چهاردیواری‌های مرتفع بشوم. از همان هایی که از پنجره‌های اتاقش تمام شهر دیده می‌شود اما درخت و حوض ندارد. لبخند زد. من هم شانه بالا انداختم. مهم نبود. درخت و حوض به چه کارم می‌آمد دیگر. باز گفتم: باید بروم. این خانه و این حیاط، این همه خاطره تلخ نفسم را تنگ می‌کند. آفتاب از لب دیوار هم گذشته بود. خورشید به آسمان رنگ پس داده بود. یکی از همان غروب‌های سرخ جمعه بود. داشت شب می‌شد. بلند شدم و ایستادم. او هم ایستاد. ته نگاهش یک برق آشنا دیدم. انگار او هم از تصمیمم راضی بود. گفتم: می‌روی؟ باز هم سکوت بود و سکوت. گفتم: کلی کار دارم. قدمی به عقب برداشتم. او هم عقب گرد کرد. برای آخرین بار به صورتش نگاه کردم. حالا می‌خندید و خنده‌هایش عجیب به دلم می‌نشست. دستی برایش تکان دادم. از فردا او هم نبود. خانه جدید حوض نداشت. بلند گفتم: خداحافظ سایه جان! و به سمت خانه دویدم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٣/١٢/٠٩
٢
٠
خیلی روان و خوب بود .انگار حیاط این خونه بار کلی خاطره ی تلخ و شیرین رو برای دخترک قصه به دوش می کشید و تراس خانه ی جدید باید خاطره سازی کند این بار..
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
سلام. بله همینطوره. ممنون که وقت گذاشتین برای خوندنش ادمینچه عزیز :)
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٢/٠٩
٢
٠
دلم تنگ شد اونم خیلی...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
اونم خیلی....
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٢/٠٩
٢
٠
بسیار زبیا..........چ قدر احساسی:)\(علامت گریه واسه دختره)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
دختر داستان شبیه خیلی از دخترای سرزمین ماست عزیزم :)
f_babaei
f_babaei
٩٣/١٢/٠٩
١
٠
بی نظیر بود :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
مچکرمممم ^_^
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٠٩
١
٠
خیلی خیلی خیلی زیبا بود. یعنی محشر. توصیفات عالی و جملات متناسب و زیبا. اصلا خسته نشدم از خوندنش. ممنون :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
خوشحالم که خوشت اومد فرانک عزیز :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/٠٩
١
٠
چ داستان کوتاهی بح بح /
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
:))) بح بح یا به به؟
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
مهم نیته :دی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٢/٠٩
١
٠
خداحافظ سایه جان... و او لبخند زد... خوش حالم که به دنیای شادی برگشت. همه این قدر شجاعت ندارند.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
از شخصیت های جسور خوشم میاد. دختر داستان هم یک شخصیت جسور داره :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٩
٢
٠
خیلی پخته و اصولی جملاتِ میانی و اسکلت اصلی داستان رو بهم بافته بودید و مثل تار و پود خوبِ خوب محکمش کرده بودید. شروع و پایان هم خوب بود. فقط یک نکته می مونه، اون هم ذکر این موضوع که در داستان و شیوه ای اینچنینی اصلا نیازی به ساختار تعلیق نیست. نیازی به پایانِ غافلگیر کننده ندارید چون به اندازه کافی همراهی و کشش وجود داره و همونطور که گفتم مثل تاروپود بهم تنیده شدند. تعلیق در اینجا کمی مخاطب رو می رنجونه. انگار که رَکَب خورده! متوجه منظورم هستید؟ بنابراین هر جایی "غافلگیری و تعلیق" مناسب نیست. در کل داستان خیلی خوبی بود و از لحاظ اصول نگارشی کم و کسری نداشت.(یکی دو نکته ریز درباره ضمایر چسبان و کاربرد غیرضروری حروف فاصله و ربط بود که زیاد مهم نبودند و اشکالی به اسکلت اصلی وارد نکردند) منتظر بعدیِ قدرتمندتر و البته کوتاهتر هستم..:-))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
ممنون از نظرتون کامران میرزا. اما تعلیق یعنی چی؟؟؟ میشه بگین کجای داستان دقیقا تعلیق داره؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
تمام داستان تعلیق داره! وقتی که سایه رو در انتها معرفی میکنید و تمام مدت منتظرِ یک شخص حقیقی هستیم یعنی تعلیق! سخت بود؟ :-))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٠
١
٠
سلام ... جناب شمشيري من با تعليقي كه فرموديد زود كنار آمدم بخصوص كه راوي تك گوي دروني بود و من ميانه داستان را خيلي قدرتمند ديدم /// اينقدر جمله‌ها كوتا و گويا بود كه وقتي «یعنی آره!» و « که خواب ظهر ندارد از دست ما» در پارگراف دوم ديدم تعجب كردم كه چرا اينها را نوشته / به نظرم كار عالي شاهد بوديم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٠
١
٠
سلام جالب بود.امیدکه همواره بنویسید.خدایارتان
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
ممنون جناب حسنی :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
سلام: خواهش میکنم. زنده باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/١٠
١
٠
هیـــــــــــــع رزوگار..... شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
ممنون دنیا دیده :)
s_sali
s_sali
٩٣/١٢/١٠
١
٠
خیلی عالی مینویسید. واقعا زیبا بود. :))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
ممنون سالیه عزیز :)
h.naderi
h.naderi
٩٣/١٢/١٠
١
٠
بدک نبود؛ ولی منتظر یک پایان هیجان انگیز تر بودم!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٠
١
٠
سلام... كل داستان كوتاه يعني همين انتظار كه شما را مجبور ميكند براي داستان قصه سرايي نماييد
سمیرام
سمیرام
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود ، نوشته هاتو خیلی دوست دارم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١١
٠
٠
ممنون سمیرای عزیز
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
رویاجون گمونم شما معماری داخلی کار می کردی درسته؟ آخه این فضاسازی خونه های قدیمی (که من عاشقشونم) در داستانت اونقدر زیبا بود که یه مقدار بنظرم رسید معماری، بی تاثیر نبوده باشه در روح بخشی به این فضاسازی. البته به نظر شخصی من اگه یه مقدار بیشتر زمان میذاشتی، استخوندارتر می شد. :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١١
٠
٠
نه عزیزم.من معماری نخوندم.الان که خودم چندباره میخونمش متوجه میشم که میتونه بهتر هم باشه.حتما بازم روش کار میکنم :-)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
عااالی بود عزیز دلم خیلی دوسش داشتم :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١١
٠
٠
قابل نداشت اونی جونم :-*
Cold
Cold
٩٣/١٢/١٠
٠
٠
مادر؟...داستان نویس هم که شدی...اونم چه داستانی :)...خیلی خوب بود ،خیلی خیلی خوب بود :) امیدوارم تو هم از خاطرات بد زندگیت مثل قهرمان داستانت دل بکنی...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١١
٠
١
حتما همینطوره فرزندم.حتمااا
sr_talebi
sr_talebi
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
واقعا زیبا بود.من رو یاد خاطراتم انداخت
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام... سری به دریچه 93 بزنید باعث خرسندی است
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام جناب پدر. دریچه 93 چیه؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام... یک ir هم اضافه کنید
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
سلام ... ميشود انجمن ادبيات داستاني دريچه
حسام الدین شفیعیان
حسام الدین شفیعیان
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
با سلام توصیفات زیبا.نثر روان.زاویه دید خوب.ممنون
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
سلام.ممنونم
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
چه تشبیه زیبایی بود این:خورشید به آسمان رنگ پس داده بود. خیلی کشش داشت قلمتون.مرسی که مارو تو خوندنش شریک کردید. ولی این همه سختی برای 24 سال خدایی زیاده، یاد یه مصرعی از شعر یاسر قنبرلو افتادم"نوزده سال و این همه سختی؟!".البته خب این خانم بیشتر از نوزده داشت دیگه :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
ممنون که برای خوندنش وقت گذاشتی عزیزم :)
paariss
paariss
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
خیلی قشنگ بود رویا خانوم ، خیلی.......
ph_phoenix
ph_phoenix
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
:)
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خيلي جذاب و جالب بود :-) عالي با طعم پرتغالي
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤