چه اهمیتی دارد حرف مردم. چه اهمیتی دارد که مردم چه فکر می‌کنند درمورد من، وقتی همه خودشان را استاد وعارف و عالم می‌دانند!

من هرچه که هستم یا هر کس که هستم برای خود هستم و برای خود زندگی می‌کنم! این اغراق نیست، یک سطر واقعیت است، آشنا برای همه ما.

وقتی می‌دانم باید خفه‌خون گرفت، وقتی می‌دانم نباید دم زد از دم گرم بعضی‌ها. جداً چه فایده‌ای دارد که سنگ صبور مجازی ما این‌جا باشد، وقتی همه می‌بینند و می‌خوانند و می‌خوانند و فقط می‌خوانند...

جز این‌که بگویند الهی یا چه می‌دانم، مثلا بگویند آخی طفلی! این تنها یک لحظه است که زودتر از آن چیزی که فکرش را کنی از یادشان می‌رود!

می‌دانی چرا؟ بگذار خودمان را گول نزنیم، واقعیت تلخ است اما زمانه این است که هیچ‌کس به تو اهمیت نمی‌دهد که تو چه مرگت است و کجای زندگی‌ات هستی!

جداً تو چه مرگت است؟!

خدایا سرم درد می‌کند، قلبم نمی‌گذارد شب‌ها را آرام سحر کنم، چون آرام نیست و نمی‌تواند که باشد، یعنی نمی‌گذارند که باشد!

طفلی چشمانم که سعی دارد ببارد اما غلط می‌کند ببارد! شاید باشند کسانی که به این باریدن، امیدهای‌شان شسته شود.

یک، دو، سه، چهار و..... چندنفر؟!

چند نفر دیگر را باید به ذهنم بسپارم که با من و عزیزان من چه کردند؟!

یا جداً چرا باید نفر به نفر را در خاطرم نگاه دارم؟!

اگر قرار است که این جماعت پر خاطره را ببخشم، بگذار با تو رو راست و صادق باشم!

امشب که خوابیدم....

خدای من دقت کن چه می‌گویم....

امشب که خوابیدم، تو مرا ببخش!

نمی‌دانم اینکه «به دنیا بخند، تا دنیا به رویت بخندد» از کجا آمده؟

من هم می‌خندم....

به دوست می‌خندم، به دشمن هم می‌خندم و سخت نمی‌گیرم اما نمی‌گذارند که دنیا هم خودی برای‌مان نشان دهد! نمی‌گذارند! نمی‌گذارند!

شما که مرا افسرده، روان پریش و دیوانه خطاب می‌کنی! بله با خود شما آشنایان دیروز هستم! باشد قبول! من عجیب، من با همه در جنگ، من از همه عالم و آدم بیزار و منزوی....

اصلا هر چه که شما فرمایش کنید! اما فقط و فقط یک خواهش داشتم که شما نفهمیدید و هنوز هم نمی‌فهمید!

کمی انسان باشید. نه برای من و عزیزانم، برای خودتان و جامعه‌ای که شما هم در تربیت و تعلیمش سهیم هستید، انسان باشید!

من هیچوقت نرنجیدم، هیچوقت به دل نگرفتم، هیچوقت کینه از کسی نداشتم اما...

من سکوت خویش را گم کرده‌ام // لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می‌پرداختم // لاجرم افسانه‌ی مردم شدم!

(رضا ریاحی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١٠
٣
٠
پ ن : "دخالت های بیجا و بی‌مورد در زندگی خصوصی نزدیکانمون و قضاوت کردن های عجولانه، صدمات و آسیب های غیرقابل جبرانی به فرد و جامعه وارد میکنه که متاسفانه این دو مورد رو کمتر رعایت میکنیم"
p_golpari
p_golpari
٩٣/١٢/١١
٠
٠
دلتون پر ها ؟؟
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
نه همچینم پر نیست، قورتش میدم خخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/١٢/١١
٠
٠
فکر کردم شعره ؟؟
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
البته واسه خودش شعره /// از اون نظر
p_golpari
p_golpari
٩٣/١٢/١١
٠
٠
نقش مردم خیلی پر رنگ تو زندگی ادم ها ؟؟یعنی گاهی هم مقصر خودمونیم که باعث میشیم پر رنگ بشن ؟؟اما خب چی میشه کرد ...... تشکر بابت مطلبتون :)
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
آره دقیقا پریاخانوم، مقصر خودمونیم که اینقدر بها دادیم به بعضی ها /// جوری که فکر میکنن وظیفه داریم برای زندگیمون ازشون کسب اجازه کنیم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١١
٠
٠
قلم نثرتون همونقدر زلال و شیواست که دل شیداتون... می فهمم چی میگید.. :-))
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
تشکر جناب شمشیری عزیز، محبت داریـــــــ:ــ)ـــــد
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١١
٠
٠
سلام ودرود بر آقا رضای ریاحی:زیبا نوشتیدودلنشین. سعادتمند باشید.
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
قربان شما جناب حسنی عزیز و دوست داشتنی، تشکــ:ــ)ـــر
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١١
٠
٠
سلام:کامرواوسلامت باشید.
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٢/١١
٠
٠
می بینم ،میشنوم و درک میکنم...
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
مرسی سعیده خانوم، میدونم و ممنونـــــــ:ـــ)ـــــم
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٣/١٢/١١
٠
٠
سلام...مرحبا...
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
علیک سلام، تشکـــــــ:ــ)ـــــر
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/١١
٠
٠
عالي بود
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
مرسی، ممنونـــــ:ـــ)ــــــم
Cold
Cold
٩٣/١٢/١١
٠
٠
منتظر بودم یه شعر باز شه مثل همیشه :)...خیلی خوب بود...متن هم خوب مینویسی...خسته نباشی...ممنون!
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
تشکر محمدحسین جان، لطف داری /// گاهی تنوع لازمـــ:ــ)ـــــه
vesal
vesal
٩٣/١٢/١١
٠
٠
دقیقن کاش بعضیا ی درصد فقط ی درصد انسان بودن.....غمش خیلی زیاد بود اما فک میکنم حرف دل خیلیا بود.......مرسی:)
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
آره وااالا ای کاش.... // تشکر وصال خانوم، مرســــــــ:ـــ)ـــــی
o_khorashadi
o_khorashadi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
خیلی زیبا بود .با تمام وجود آنچه را نوشتید در زندگی احساس می کنم .ممنونم .
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
تشکر خانوم خراشادی، ممنونـــــــــ:ــ)ـــــم
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٢/١١
٠
٠
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی/فردا مرا چو قصه فراموش می کنی:(... در هر صورت آدما به فکر خودشونن.. تا بوده همین بوده:( نوشته هاتونم مثه اشعارتون دلی ان ممنونم واقعا
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
ممنونم رها خانوم، تشکر زیــــــ:ــ)ـــــاد
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/١١
٠
٠
کاملا معلوم بود با یه دل پر نوشته شده و در همون لحظه هم بوده. هر چی که اومده به دلتون رو نوشتید. هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند... ممنون :)
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١١
٠
٠
مرسی فرانک خانوم، تشکــــــــ:ـــ)ــــــر
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
این مردم... آخ مردم... دست از سر همدیگه بردارین...
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
خخخخ، مرسی تشکر رویا خانومــــ:ـــ)ــــ
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
همین امروز دست بکار شو

فردا تا ابد دیر است

٩٦/٠٥/٢٩
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
در پی خودکشی خواننده راک

رستگاری چستر

٩٦/٠٥/٣٠
تبلیغات