نخواستیمت به قدر جرعه‌ای!

نخواستیمت به قدر جرعه‌ای!

نویسنده : حکیمه بالال

1- دیشب خوابش برده بود. خیلی خسته بود. امروز در مدرسه از دوستانش سراغ سریال دیشب را می گرفت. خب چی شد بالاخره؟ چیکار کردن؟ اون شخصیت جدیده کی بود بالاخره؟ اَه! دیشب ندیدمش! تکرارشم نمیتونم امروز ببینم!

 

2- کوچه ها را می گشت. از همه سراغ می گرفت. اما، انگار نه انگار. آب شده بودند و رفته بودند توی زمین! بارها به خودش لعنت فرستاد که چرا در را باز گذاشته بود و حالا باید در به درِ دوتا مرغ و خروس باشد.

 

3- طاقتش دیگر طاق شده بود. ولو شده بود روی زمین و تک تک ثانیه ها را می شمرد. و مدام از مادر می پرسید: چقدر دیگه تا اذون مونده؟ دارم می میرم از تشنگی!

الکی که نبود 16ساعت روزه داری بود. آن هم گرمای تابستان که به کوره آجر پزی می‌مانست. خب حق داشت. آب می خواست. شاید حتی اگر ترس از 60 روز روزه کفاره نبود می رفت و یک لیوان آب سرد نوش جان می کرد.

صدای ربنا بلند شد. و چند دقیقه بعد، اللــه اکبــــر... نفهمید چطور بلند شد. حتی مهلت نداد اذان تمام شود. لیوان آب را برداشت و سر کشید، مهم نبود که حتی سرد هم نبود. فقط سر کشید.

4- 1176 سال است که تو را نمی بینیم. 1176 سال است که انگار گمت کرده‌ایم. تو را نمی‌بینیم و ما هنوز فقط " متی ترانا و نراک"* می خوانیم. و ما در به دَرَت نشده ایم. و ما سراغت را نگرفته‌ایم. و ما حتی نخواستیمت به قدر جرعه‌ای! و نفهمیده‌ایم تو باید بیایی تا سیرابمان کنی، تا آب حیات برایمان بیاوری. تو باید بیایی تا آب حیاتمان شوی**

1176 سال است و ما ...

ما را ببخش.

****

*کی شود که تو مارا ببینی و ما تو را؟ / بخشی از دعای ندبه

** قُل أرَءَیتُم إن أَصبَحَ ماءُکُم غَوراً فَمَن یأتیکُم بِماءٍ مَعین (بگو اگر ببینید که آب شما فروکش کند، چه کسی برای شما آب گو را باز آورد؟)/ سوره ملک،30... طبق تفاسیر منظور از آب گوارا وجود اقدس حضرت مهدی (عج) هستند که پس از دوران غیبت، ظاهر می شوند و چون آب حیات، حیات می بخشند به مردم.(تفسیر نمونه، جلد24، ص359)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
ممنونم وانیا :) خیلی عالی بود :)
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
منم هم:)//عالی پسر علی و فاطمه هست که باید بریم دنبالش و در به درش بشیم.//ممنون شادوختمان:)
s_sali
s_sali
٩٣/١٢/٢٥
١
٠
خيلي زيبا بود. واقعا تو اين ايام اين متن خيلي به جا بود. اجرتون با خدا...
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
چه دعای خوبی:)// زیباتر میشه اگه بخواهیم حتی به قدر جرعه ای//ممنون از حضورتون
m_fanaei
m_fanaei
٩٣/١٢/٢٥
١
٠
چقدر خوب بود ، عااالی ، چقدر دلم گرفت از خوندن متنتون ، چقدر غافلیم :((
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
١
٠
چقئر غافلیم ... //سپاس
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
^_______________^..هعععی...خدایی من خودم هیچکاری نکردم تا حالا...ممنون:)
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
ما هم هم..بیا شب سال تحویل اول از همه براشون دعا کنیم:)
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
می دونم که راست میگی و چیزی دیگه ای جز شرمندگی ندارم..توی دنیا و مافیهاش غرق شدم!!
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
من راست نمیگم خودش راست میگه..خودش یه کمکی بده از غرق شدن نجاتمون بده:)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
واقعا خوب بود :)
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
واقعا خوبی:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
کامنت من تایید نشد... دلیلش رو واقعا نمیدونم. دوباره مختصر مینویسم. / لذت بردم از مقایسه های به جا. خداقوت خانم وانیا.
علیرضا
علیرضا
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
همه کامنت های شما تایید شده. نرسیده این کامنتی که گفتید به احتمال 98.564 درصد :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
مرسی از توضیح تون، ممنونم. حتما همینطوره. سپاسگزارم :-))
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
ممنون از شما..ولی قبول نیست دوباره باید بنویسین.مختصر قبل نمی کنیم:دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
لطف دارید.. نوشته بودم که: خیلی وقتها برای بیان نظریات و حرفهامون (بخصوص حرفهایی که به زمین مربوط نباشه و مثل حرفِ این یادداشت به "آسمون" مربوطه) ناچاریم از مصداق هایی زمینی استفاده کنیم. که شما بدرستی این ضرورت رو تشخیص دادید و بهره بردید. مخاطب ما زمینی ها هستند بنابراین چه مثال ها و مصداق هایی بهتر از الگوهای امتحان پس داده ای که خیلی خوب در ذهن مخاطب جا افتادند و باعث میشن وقتی مرتبط شون میکنیم به یک نظریه یا تئوری بزرگ یا یک ایدئولوژی یا یک کیش و آیین و مرام و مسلک؛ خیلی خوب هضم بشه و با تمام وجود درک کنیم. این یادداشت شما از اون قبیل مطالبی هستش که میتونه یک الگو باشه برای قلم های شعاری، که بیشترین تاثیر رو روی مخاطبان خاص خودش خواهد داشت. (البته معتقدم اگر پی نوشت ها نبودند هم به اندازه کافی گویا و رسا بود)/ منتظر محصولات بعدی اون ذهن خلاق و قلمِ شیوای شما هستم :-))
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
اقای شمشیری کامنت هاتون رو یک جا کپی کنید چون نوشتن دوباره اش دردسر داره. یک جا ذخیره سازیشون کنید تا هر وقت مشکلی براشون پیش اومد دوباره کپیش کنید و مجبور نشید از اول بنویسین . :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
ممنون ار راهنماییتون خواهرم. اما خب بازنویسیِ هفت هشت خط رو زیاد سخت نمیگیرم! بعضی کامنتهای بالای سیزده چهارده خط رو دقیقا کپی میکنم داخل ورد واسه احتیاط! آخه خیلی وقتها شده که خودم با دوبار کلیک کردن، پروندمش! و بخصوص اگر تئوری خاصی رو مطرح کرده باشم دیگه حسابی کلافه میشم از دست خودم! بهرحال مرسی :-))
m_soltani
m_soltani
٩٣/١٢/٢٥
٠
٠
خیلی به دل نشست وانیا جان :)
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
:) حالا که نشست پاشو برو دنبالش!:))
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٣/١٢/٢٥
١
٠
بااینکه ازاین تلنگرا وحرف ها زیاد شنیدینم ولی بازم باید رو این مسئله تآمل کرد واین چیزی نیست که به راحتی از کنارش ردشد.....خیلی متنتون خوب بود . کیف کردم....خداقوت
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
تشکر..خوبی از خودتونه..خدا کنه تلنگرا حداقل یه کم بهمون بربخوره.نشه فقط یه چیزی که بشنویم و هی و آهی بگیم و روز از نو روزی از نو
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
خیلی عالی بود:)
Vania
Vania
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
عالی تر وقتی میشه که بخواهیمش///ممنون فرزانه جان:) مشهد اومدنی شدی یا نه بالاخره؟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
سلام زنده باشیدوسلامت.اللهم عجل لولیک الفرج.
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٦
٠
٠
چقدر زیبا بود... چقدر دلم گرفت... چقدر کم یادش می کنم... چقدر گم شدم... ........ ........ ....... ...... ..... .... ... .. . .
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
چه قدر همه چیز برامون مهم شده!!اونقدری که دیگه حتی یادمون رفته یه روزی میاد!اونروز بی شک چیزی جز شرمندگی نمیمونه! عالی بود،ممنون!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٢٧
٠
٠
مرسي:)
z_mohammadi
z_mohammadi
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
وانیا جان سلام خوبی ؟ متنت قشنگ بود خسته نباشی. من هم گروهی خانم هدی قاسمی هستم(گروه نیلوفران ابی) یادته؟ یه متنی رو واسه مسابقه نقطه سرخط آماده کرده بودم که منتشر شده به اسم چهل سالگی البته یه عالمه اشکال ادبی و نگارشی داره چون کار اولمه خوشال میشم بخونی و نظر بدی.:):)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤