پیرمرد مهربان عکاس باشی

پیرمرد مهربان عکاس باشی

نویسنده : حکیمه بالال

گاهی مسیری می‌شود مسیر همیشگی‌ات، مسیری که آن‌قدر از آن گذر کرده ای که کوچه‌هایش، درختانش، و حتی آدم‌هایش برایت تکراری شود و حس می‌کنی هیچ چیز جدیدی ندارد. گاهی هم می‌شود در این مسیرهای تکراری عادت می‌کنی به دیدن بعضی چیزها، اتفاق‌ها یا حتی آدم‌ها،که اگر روزی نبینی‌شان حتی شاید دلتنگ‌شان شوی، نگران شوی.

و او یکی از همان اتفاق‌ها بود در یکی از این مسیرها. همیشه آرام کناری می‌ایستد با دور بینی بر گردن و عکس‌هایی که قاب گرفته‌اند خاطرهای زیبا را برای زائری.

روبه‌روی بست نواب صفوی، پایین پای حضرت. آرام است.آرامشی که توأم می‌شود با آرامش زائران برای زیارت.

داد نمی‌زند که آی خانوم، آهای آقا عکس می‌گیرم. عکس حرم. مبادا که ترک بردارد چینی نازک دل‌شان. مبادا حتی لحظه‌ای قطع شود اتصال دلی.

حس می‌کنی از جنس دیگری ست. نه مثل عکاس‌های خیابان‌های اطراف حرم که با دیدن هر عابری صدا بلند می‌کنندخانوم! آقا! عکس بگیرم؟

دیدنش در این روزها که هر کس به دنبال کسب روزی از راهی ست حس خوبی دارد.

آرام می‌ایستد. نگاهش شاید به کبوتران است؛ شاید به زائران؛ شاید اذن دخول دل می‌خواند و شاید...

شاید هم آمده نمک غذایش را هم از ولی‌نعمتش بخواهد.

آرام می‌ایستد، روبه‌روی بست نواب صفوی، پایین پای حضرت پیر مرد مهربان عکاس باشی ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
بعضی از آدم ها پر از حس ناب انسانیت هستن و دیدنشون حس های خوب رو بهت منتقل میکنه انگار این عکاس باشی شما هم جزو همون دسته است..
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
اوهوم حس خوبی میدن به آدم تو این دنیا و روزای شلوغ..ممنون که نظردادین:)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
ممنون بابت همراه کردن ما با لحظه های خوب. یک لحظه ترسیدم که بلایی سر پیرمرد اومده باشه. خدا حفظش کنه هر جا که هست..
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
من ممنونم از آُمانه جانم که نظرشو گفته برام:)..آره یه چندباری میرفتم پیرمرد نبود.ولی بعدش دوباره اومد..حالشم خوب:)))
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
آمیــــــــــن
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
ممنون بابت همراه کردن ما با لحظه های خوب. یک لحظه ترسیدم که بلایی سر پیرمرد اومده باشه. خدا حفظش کنه هر جا که هست..
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
بله مثال این چیز هایی که عادت کردیم ببینیم ، برای خودم کوچه ای هست که زمان کودکی درش بودم و خوب هنوز بعضی از اجزای اون باقی مونده درست مثل 15-20 سال پیش خخخ ولی خوب این تصویره خاطره انگیزی که توصیف کردین بمراتب خاص تر هست :دی ولی آشنا ترین فضا در ذهنم با مطلب شما وقتی اومد که آقای ادشیر کاظمی (هنر پیشه آشنا) رو میبینم در مسیری و همیشه آرام قدم زنان بدون کار بکسی مسیرشون رو طی میکنن ))
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
این حس های خاص و قشنگ خیلی خوبن..حساتو خاص و مستدام باشه:))
admin
admin
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
این بنده خدا که اینقدر حس هایی خوبی داره رو معرفی نمی فرمایید؟
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
راستش نمی شناسمشون..فقط گاها که میرم حرم جلوی بست نواب صفوی می بینمشون. یه چندباری خواستم برم باهاشون صحبت کنم روم نشد :دی عکسشونم میخواستم بگیرم بذارم تو مطلب. انشاالله بشه یه روز باهاشون صحبت کنم میایم معرفی هم می کنیم.:))
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
^__________________________________________^مررررررسی....
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
^_________________________________________________^ من مرسی ترتر عاطفه ی گلم:))
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
چقدر خوبند این آدمهایی که زندگی ما رو از یک نواختی خارج می کنند :)
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
بله..در عین یکنواختی دیدن هرروزه شون اصلا یکنواخت نیستن..کلی حس خوب میدن به آدم:))//مممنون از شما
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
بی نهایت حس نابی داشت این دلنوشته... مرسی. چقدر نگاهِ ظریف بین و زلالی باید داشته باشه یک نویسنده تا بتونه این "لحظه ناب" رو حس کنه و به روی کاغذ بیاره... مرسی، خیلی مرسی :-)) {کاش سطر آخر، بعد از کلمه حضرت، اون نقطه ویرگولِ مهم(؛) رو جا نمینداختید}
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
کلا توی هرمطلبی قبل از خوندن متن، نقد های شما رو می خونم خخخ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خیلی بمن لطف دارید... شرمنده ام میکنید خواهرم :-)
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خیلی خیلی ممنون از شما و کامنتها و نقدهای پر انرژیتون..نویسنده؟! اوووو من هنوز خیلی کار دارم تا بشه بهم گفت نویسنده. شما خیلی لطف دارین...نقطه ویرگول هم درسته احتمالا حواسم نبوده..انشاالله ازین به لعد بیشتر دقت میکنم..بازم ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٧
١
٠
سلام ودرود برشما. جالب و قشنگ بود. متشکرم
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام بر شما..ممنون از حضور همیشگیتون..نوش جان
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام:پاینده باشید
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
بح بح :)
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
تو اول باید مطلب منو بخونی بعد نقدو! دهع!//بح بح هات مستدام اوشن جان:)
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
اصولا بعضی از تکرارها جذابن ! :))
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
جذاب و پر از احساس های ناب:) ممنون محبوبه جان
Farzane_v
Farzane_v
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
:)))
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
((((: همیشه لب خندون باشی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
واقعاحسی زیبایی داخل نوشتتون قرارداشت احسنت برقلمتانننننننننننننن
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
متشکرم:)) زیایی دلتون بوده زیبا دیدین:))
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام... بنده هم با خوندن این نوشته احساس آرامشی خاص بهم دست داد. ببینید وقتی نوشته ای این چنین زیبا و دلی نوشته بشه، لاجرم هم کار خودش رو انجام میده و بر دل می نشینه. نکتۀ ویرایشی متن رو هم دوست عزیز و بزرگوارم اشاره داشتند.
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام..ممنون ازشما و لطفتون..آرامشتون پایدار:)) بله نکته رو هم گرفتیم از شماهم ممنون
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ایندفه مشرف شدیم سعی میکنم فرد مذکور رو پیدا کنم!
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
انشاالله..رفتی مارو هم دعا کنیا!:)) میتونی بخوای ازش عکس هم ازتون بگیره
Mahtab_Hooshmand
Mahtab_Hooshmand
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
امیدوارم این آدمها هیچوقت غصه نداشته باشن، سلامت باشن و هرچی از خدا بخوان بهشون بده.دست شما هم درد نکنه که معرفی کردید این بار حتما دقت میکنم بشناسمشون.
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
انشالله همه آدم ها شاد باشن و دلشون بی غصه..خواهش میکنم..انشاالله بشناسیدشون:))
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
سلام...بسیار زیبا...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠