ساعت / داستان کوتاه کوتاه

ساعت / داستان کوتاه کوتاه

نویسنده : sjalal

به ساعت نگاه کرد. هنوز وقت داشت. با خوشحالی تمام دوباره به خواب فرو رفت. گذشت و گذشت تا بیدار شد. رفت جلوی آینه و خودش را مرتب کرد. از اتاقش خارج شد و شادمان و خندان رفت محل قرار. اما کسی آنجا نبود. متعجب شد. نگاهی به ساعتش کرد. اما دقایقی مانده بود. کاغذی روی نیمکت توجهش را جلب کرد: «متاسفم، مثل همیشه نیامدی». دوباره ساعت را دید. گیج شد. چرا زمان ثابت مانده؟! آن‌جا بود که فهمید باطری ساعتش تمام شده. رفت تا دوباره در اتاقش بخوابد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
aban_y
aban_y
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
عجب! خب دوباره قرار بذارن! :)،داستانک قشنگی بود،چی بگم همش یهویی بود! خخخخخخخخ
mohadese.v
mohadese.v
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
قیافه من اخر داستان...:|
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
خخخ ازین کوتاه کوتاه خوشم اومد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٥
١
٠
ایده خیلی قشنگی داره، همینقدر کوتاهی هم ایده آل هستش؛ اما منطق داستانی خوبی براش تعریف نکردید. شوکِ به این خوبی داشتید(تموم شدنِ باطری) اما چرا برگردوندینش به رختخواب دوباره؟ اون کاغذ روی نیمکت نشون میده که "مخاطب خاصی" بوده، پس مخاطبِ خاص واکنش خاص هم میخواد. این واکنش مالِ این "گره" نیست. اون ذوق و شوق و شادمان و خندان رفتن به محل قرار با این واکنشِ "خاکستری و بی انگیزه" همخوانی نداره. یک دستی به سر و روش بکشید، با کمی جابجایی به یک شاهکار تبدیل میشه! خیلی "قصه" خوبی داره؛ خیلی! قدرش رو بدونید... :-))
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
دوباره رفت بخوابه؟ :| آخرش خندم گرفت راستش :)) :دی یعنی نهایت غمگینیش(البته اگر غمگین بود!) این بود که بخوابه؟! خب شاید کاری هم از دستش بر نمیومده دیگه :دی
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
:دی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
من بودم ساعت مچیمو باز میکردم و با بیت شعر مثلا "دلخسته ام از شهر نامردی و رندی ها/ پایان خوبم باش مثل فیلم هندی ها" می فرستادم براش البته در واقعیت. در داستان قضیه فرق می کرد و ای کاش جمله ی آخر بار داستان رو خنثی نمی کرد.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
سلام: زیبا بود. متشکرم. جاودان باشید.
s_sali
s_sali
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
داستان زیبایی بود اما فقط یک نکته. ابتدا به ساعت نگاه کرد و هنوز وقت داشت. در محل قرار هم به ساعتش نگاه کرد و دید هنوز دقایقی مونده ! آخه مگه میشه؟ این یعنی عقربه ها حرکت کرده. اگه باطری ساعت تمام شده بود ایشون تو خونه هم باید همون ساعتی رو میدید که در محل قرار دید. اگر هم عقربه ها حرکت کرده پس باطری درست بوده و نباید دیر میرسید. کلیت داستان خیلی خوب بود و به قول استاد شمشیری اگر که دستی به سر و روش بکشید محشر میشه. موفق باشید
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/١٧
٠
٠
چی بگم والا..:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨