Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42

Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42

Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72

Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75

Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95

Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98

Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33

Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36

Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49

Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52

Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65

Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68

Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36

Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39

Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45

Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48
جیم - فرزاد حسنی و صبحی که سرکار رفتیم! www.jeem.ir
فرزاد حسنی و صبحی که سرکار رفتیم!

فرزاد حسنی و صبحی که سرکار رفتیم!

نویسنده : sepide.b

ده سال پیش، ماه رمضان، وقتی هنوز فیلم‌های قابل دیدن از تلویزیون پخش می‌شد، یک فیلمی ساخته بودند به اسم او یک فرشته بود. من که درست و حسابی یادم نیست ولی مثل این‌که خیلی جذاب بود که فرزاد حسنی یک روز از برنامه «صبح به خیر ایرانش» را به بررسی این‌که فیلم چگونه تمام می‌شود اختصاص داد.

خلاصه که این آقای حسنی آمد از همان شروع برنامه هی گفت «آخر برنامه بهتون میگم اخر این فیلم چی میشه!» آن‌قدر نگفت، آن‌قدر برنامه تمام نشد تا سرویس من و مامان آمد دم در و شروع کرد به بوق زدن، مامان به من گفت «الان دیگه برنامه تموم میشه تو برو بشین تو سرویس تا من بفهمم بعد که اومدم بت میگم...» و من دوان دوان نشستم توی سرویس و جواب سوال‌های پی در پی راننده را می‌دادم و هر از گاهی هم به در نگاهی می‌کردم. یعنی آخرش چی میشه؟

انتظار به سر رسید و مامان با لبخند آمد و نشست و من کنجکاو نگاهش می‌کردم و پشت هم می‌پرسیدم «چی شد؟ بگو دیگه؟» یکم که از راه افتادن‌مان گذشت با لبخند مرموزی دم گوشم گفت «حسنی گفت آخرش تموم می‌شه، مسخرمون کرده بود» و بعد زد زیر خنده.

این ماجرا را خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم تا امروز غروب که زیر نور چراغ مطالعه وقتی حس کردم به ته رسیدم، وقتی حس کردم دارم خسته و دل‌زده می‌شوم، از خودم پرسیدم «آخرش چی می‌شه؟» بعد یاد حکایت صبح مسخرگی افتادم و با لبخند ادامه دادم، خب وقتی آخرش چه خوب، چه بد تمام می‌شود چرا روحم را به صلابه بکشم. هان؟!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
کار سختیه که درد بکشی و بعد پیش خودت بگی دندون رو جگر بذار آخرش تموم میشه! آدما همیشه آرزوی یه پایان خوش رو دارن و پایان خوش براشون همون رسیدن به آرزوشونه و برای همینم سخته که بگی "آخرش هرچی هست بالاخره تموم میشه"! همین نوع تموم شدنه س که آدمو مضطرب می کنه! قوی بودن آسون نیست. ممنون. یادداشت بجایی بود :)
sepide_b
sepide_b
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
سلام. خب باید به شخصش نگاه کرد. که اون فرد این حرف هارو تو چه موقعیتی میزنه. راستش این یک یادداشت شخصیه ، حرف های من به خودمه :))
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
موافقم هدی جان !
عاشق جیم
عاشق جیم
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
بله صحیح است.....زیاد نباید به خودمان فشار بیاریم اما دیگه اون قدر هم بی تفاوت نباشیم دیگه:))))
sepide_b
sepide_b
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
سلام. اضطراب همه جوره بده ، تلاش نکردن از اون هم بدتره. مرسی از نگاهت ؛)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
احساس همذات پنداری میکنم با حرف این یادداشت... گاهی وقتها واقعا خودم رو رها میکنم دقیقا بهمین دلیلی که شما فرمودید. و این خیلی چیز خوبی نیست... اینکه یه جورایی تسلیم شرایط بشم و منتظر پایان بمونم، از نظر شخصی خودم میگم که احساس خوبی نسبت به خودم ندارم اینطور مواقع. ممنونم از این چالشی که ایجاد کردید توی ذهن من..:-))
sepide_b
sepide_b
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
راستش منم از این شرایط متنفرم و خیلی طول نمیکشه که تمام میشه :) شکست خوردن خوبه ، ولی تسلیم شدن نه...
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/١٣
١
٠
بستگی داره! که چی رو سختی کشیدن بدونید! گاهی وقتا یه سختی هایی ته شیرینی هستن... :)
مرتضی ت خ
مرتضی ت خ
٩٣/١٢/١٣
٠
٣
حالم از فرزاد حسنی بهم می خوره
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
واو! چه خوب نوشته بودی!!!
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
جدا چرا؟ چالش برانگیزه...:(
Cold
Cold
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
این افکار تو زندگی بعضی ها باز خیلی شدیدتر هم هست...منم قبلا زیاد به آخرش فکر میکردم...الآن ولی هیچی مهم نیست...هرچی میخواد بشه :)...خیلی خوب بود...ممنون!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
سلام بسیارخوب بود.ممنونم.پاینده باشید
s_sali
s_sali
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
من فکر میکردم صبح بخیر ایران رو فقط آقای واحدی اجرا میکرد!!! یادداشت جالبی بود. قلم توانایی دارین. موفق باشید
زینب
زینب
٩٤/٠٥/٣٠
١
٠
اتصال این دو مطلب به هم خییییلی بجا بود. لایک
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/٠٧/١٧
٠
٠
خیلی :)
پربازدیدتریـــن ها
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
تو را پای رفتن نیست

كاش معشوقه ات برگردد

٩٦/٠٧/٢٦
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
آیا مشکی نماد افسردگی است؟

روانشناسی رنگ چادر

٩٦/٠٧/٢٧
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
یک مسیر تکراری

قدم زدن / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٦
شعری سروده خودم

آرام میان دشت شب

٩٦/٠٧/٢٦
نه می زنند، نه می روند!

کارِ بیخ‌دار

٩٦/٠٧/٢٧
به یادت لبخند می زنم

غروب پاییز

٩٦/٠٧/٢٧
تبلیغات