گردش با آقابزرگ / داستانک

گردش با آقابزرگ / داستانک

نویسنده : Sanaz.Sh

- سعید ! سعید بذار کنار اون لعنتی رو. کور شدی. یا لپ تاب یا موبایل؟!! ها؟ خدا شاهده به بابات میگم جفتشونو بگیره ازت. بعد عمری اومدیم چار تا درخت ببینیم, دور هم باشیم. بذارش کنار.

- بیا. خوب حالا چیکار کنم؟

- یا برو کمک بابات وسایل نهار رو بیار که بار بذارم. یا برو ببین آقا بزرگت کجا رفت؟ صداشون کن بیان یه چایی بخورن بعد برن بگردن.

سعید کش و قوسی به خودش داد و بلند شد.

- آقا بزرگ هم مهلت نمیده. هر دفعه اومدیم بیرون از همون اول رفته کشف طبیعت.

- کار درست رو همون میکنه مادر. شمام برو دنبالش. یه دوری بزن حداقل.

سعید حدود یک ربع بین درخت‌ها و خانواده‌هایی که گوشه کنار بساط پهن کرده بودند، دنبال آقا بزرگ گشت.

تا آن که او را روی تکه سنگی، کنار رودخانه ی کم عمق پیدا کرد. آقا بزرگ به انعکاس نور خورشید در آب خیره شده بود و عمیقا در فکر بود. سعید نزدیک رفت و گفت:

- به چی فکر می‌کنین آقابزرگ؟

آقابزرگ نفس عمیقی کشید. لحظاتی در چشمهای سعید خیره شد و گفت:

-         بیا بابا جان. بیا بشین کارت دارم

-         با من ؟!!! باشه. بفرمایید.

-         یه خانواده هستن جای اون درختا نشستن... همون سپیدارا. اوناش ...  بچه کوچیک دارن...

-         آها دیدم .خوب؟؟

-         رد می شدم یه حال و احوال کردم باهاشون. فکر کنم کرد بودن. هر چی هست مال اینجا نبودن . مسافرن.

-         خوب؟؟

-         جای ماشینتون هم دیدی چندتا ون، پارک شده بود؟ فکر می کنی مسافر آورده بودن؟

-         آره روشون نوشته بود شرکت توریستی و گردشگری پارس.

-         حالا یا مسافراش خارجی اند یا داخلی. غیر بر این که نیست...

-         احتمالا دیگه آقابزرگ. کلا خیلی مسافر میاد اینجا. خیلیا چادر میزنن شبا. هوا هم که خوبه .

-         حرف من چیز دیگه است. این جا شهر تویه. اینا هم مهمون یه نیگا دور و برت بنداز. همین توی آب یا کنارای درختا رو نگاه کن. این همه آشغال و پلاستیک. دو قدمه تا سطل آشغال. این درسته به نظرت بابا؟

سعید که انگار تازه متوجه آن همه زباله ی پراکنده , شده بود گفت:

آره خیلی بده که همش میخورن و میریزن. انگار نه انگار.

-         چرا نمیری یه کیسه زباله بگیری جمعشون کنی؟

-         من؟!!!! مگه من ریختم که جمع کنم؟ هر کی ریخته مسئوله.

-         حرفت درسته باباجان . همین شما نبودی که دو سه روز پیش , از فرهنگ و تاریخ ایران صحبت می کردی.

-         آره خوب...

-         من به مسافرای داخلی کار ندارم. مثل وقتی تو و سمانه با هم قهرید. شاید خودت کلی بد و بیراه بهش گفته باشی اما تحمل داری یه غریبه بهش توهین کنه؟

-         نه

-         آفرین . معلومه که نه. چون میدونی به کل حریم خونوادت توهین میشه. حتی اگه خودت تو اون شرایط با خواهرت قهر باشی. من میگم شاید اون مسافر خارجیایی که اومدن مشهد، دیگه تا آخر عمرشون نیان. میتونی تصور کنی اونا چه خاطره ای از ایران رو میبرن تعریف کنن. "خیلی جاهای قشنگی داشت ولی پر از آشغال بود.." یا  " مردمش فقط می خوردن و میریختن..." . اونا غریبه اند و تو میتونی تحمل کنی این حرفا رو.

-         خوب الان من یه نفر چجوری باید گند زدن بقیه رو درست کنم؟ تازه باز از فردا این جا میشه پر پوست خربزه و تخمه و آشغاله خوراکی. انگار نه انگار که من مثلا کاری کردم.

-         شما امروزه رو آبروداری کن. مگر اینکه برات فرقی نکنه کل دنیا راجع به تو و شهر و کشورت چی فکر کنن. شما هر چقدرم آمار بدی و زیباییای کشورتو به رخ عالم و آدم بکشی خاطره ای که مسافرا از اینجا با خودشون میبرن, قوی تره. پاشو بابا جان. پاشو تا سر صبحه و افراد بیشتری این وضعو ندیدن, خودت به داد اعتبار شهرت برس.

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
واقعا اين فريزراي پخش تو طبيعت قدم آهسته ان رو اعصاب آدم/ اين موضوع، مسئله اي كه هميشه به عنوان يكي از نماداي فرهنگ تو اروپا و بي فرهنگي تو ايران ازش نام ميبريم واقعا جاي درنگ داره/ چقدر حرف زدم!!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
یک داستان نرمال بود با دیالوگهایی قابل قبول. بیشتر برای ما بنویسید. موفق باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
مرسی بابا بزرگ :))))) شیک نوشتین...باشد که پند بگیریم...قلمتآن مستدآم (^_^)
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
در خوب موردی نوشتین...خیلی اعصاب خورد کنه که هرجای باحالی که میری پر از آشغاله...این والا شعور نداشته اون افراد رو نشون میده...خسته نباشید :)...ممنون!
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
مرسی لذت بردم...
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
گاهی واقعا حسش نیس بندازی تو سطل زباله، زباله هاتو خب
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٠٧
١
٠
بايد حسش باشه
Sanaz_shahraki
Sanaz_shahraki
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
مرسی از نظرات همتون دوستای عزیز. میدونم موضوع قدیمی و همیشگیه ولی نزدیک عیده و سیل مسافرا دارن میرسن. برای یادآوری بود
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
سلام خیلی جالب بود.خوش باشید
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
کاش گوشمون بدهکار این حرفا باشه.
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات